تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393 | 11:48 | نویسنده : رحمت غلامی
 

غزلی با عنوان «سارا» سروده ی جناب استاد «آرش آذرپیک»- بهار 89

 

 

 

 

 

اللهم صل علی چشمان سارا

سوگند والشمس الضحیها جان سارا

راز مگو و خط سوم، سرّ مکتوم

عریانه هایی کهنه در دیوان سارا

عشق از طلوع خشم سرخش جان گرفته ست

صد کشتی نوحست در توفان سارا

یک جلوه اش مریم شد و صدها مسیحا

در هر نفس روییده از دامان سارا

چشمانش آواتار شاعرهاست، هر صبح

صد مولوی می ریزد از چشمان سارا

از هفت خوان رستم گذشت و ناگهان ماند

دل باخته، سرباخته در خوان سارا

هر کس که سارا را نبیند کور محض است

خورشید یعنی سایه ی پنهان سارا

این نور که می ریزد از مهتاب اکنون

شیری ست که خورده ست از پستان سارا

بنیان برهانش فراتر از ملایک

بنیان شعر و فلسفه هذیان سارا

هر روز یک دین دارد و ما نیز، آخر

ایمان خودِ ساراست، نه ایمانِ سارا

دیروز در جسم خدایان بود و امروز

حتا خدایان بنده ی انسانِ سارا

سوگند عاشق اولین بوسه ست، این حکم

امری ست از سلطانِ یارستان سارا

آن آن که در معشوقه های حافظانه ست

یک سایه ی محوست از آن آنِ سارا

بر دار حق دارد اناالحق زن برقصد

آن کس که سر داده ست در عرفان سارا

نزد تمام آسمان ها، کفر مطلق

یک لحظه تردیدست در امکان سارا

در آسمان بتخانه ای زد مسجدی شد

یزدان تجلی یافت در شیطان سارا

«الله اکبر از لبش، الله اکبر»

جبریل این را گفت و شد مهمان سارا

در کشف الاسرار لبش باید فقط گفت

هر بوسه صد آیه ست در قرآن سارا

تو قوچ را قربان بکن اما نهفته ست

در صور اسرافیل ها: «قربان سارا!»

آن جا که یوسف خود زلیخایی ست در شهر

کوچه به کوچه مست و سرگردان سارا،

بند زلیخا می شود زندان یوسف

کنعانِ یوسف می شود زندان سارا

یک شب خدای شاعران از خواب برخاست

فریاد شد: «ای جان بلا گردان سارا!»

باغ تغزل در خودش خشکید باید

عریان قدم زد باز در باران سارا

تو نقطه ی پایان من شو، باز اما

آغاز صد ساراست این پایان سارا.

 


تاريخ : جمعه بیست و پنجم مهر 1393 | 19:24 | نویسنده : رحمت غلامی
  

 

 

دو رباعی از جناب استاد «آرش آذرپیک» :

 

                                           «پیشکش به کربلای کوبانی»

 

               من   کوردم  و    تو تاج  سرم،  کوبانی!

                                                                          از داغ تو خون شد جگرم، کوبانی!

              کو آن همه بوسه و گل و چوپی و عشق؟

                                                                          کو   خواهر  و کو  برادرم ، کوبانی!

                                                                     *

                  من عاشقم  آن مجوس ایرانی  را

                                                                           آن  کورد  حماسه های توفانی را

                 برخیز و به رنج زنده کن، فردوسی!

                                                                           سی سال دگر قصه ی کوبانی را.



تاريخ : پنجشنبه دوم مرداد 1393 | 17:4 | نویسنده : رحمت غلامی
 

منتشر شد:

 

 

کلیک کنید: «اجرای اسناد رسمی در ثبت»               


پدید آورندگان : نویسنده: فرزاد میررجبی، ویراستارمیثم میرزاپور -از فرزندان مکتب ادبی اصالت کلمه-


موضوع : ثبت - قوانین و مقررات - ایران، دفترهای اسناد رسمی - قوانین و مقررات - ایران


ناشران : جاودانه، جنگل


توضیحات بیشتر »

 



تاريخ : جمعه بیست و سوم خرداد 1393 | 18:14 | نویسنده : رحمت غلامی
 

 

 مکتب عریان چتر حمایتی است..از تمامی ابشخور های فکری وفلسفی و نماینده تمامی مکتب ها و..زاینده ومادر تمام ایسم هابا دور نمایه های پارادوکس گونه ای از ریشه تا شاخه ابشخور ازلی است وامتداد ناگسستنی تا ابدیت فراسو نگر ترین دید گاه هزاره سوم با خاصیت جهان شمولی که داراست وباعدم اتحاد مکتب ها به جنگ دیالیکتک گونه پرداخته است مکتب عریان زاییده شرایط موجود در تعامل مکتب ها ودر تامل انها در هزاره سوم است جهان سومی است که خلق شده ی فکر بشر ماتریال در حوزه رسیدن به تجرد محض در قاموس یک قالب اپی دمیک می باشد که چیزی جز عریانیت نیست عریانیت از ابتدا یدک کش تمام زنجیره های فکری بشر تا حالاست واین خاصه می تواند بشر را بر سر یک سفره گرد هم ارد..... با یک مضمون در واحد تکثر به تعامل نظری برساند ان چه که دست مایه این مکتب بی نظیر است فانوس بر افروخته فکر متعالی است که جاودانه پیش روی انسانها به یادگار خواهد ماند و زیر تعالیم ان انسان از فرش تا به عرش عروج خواهد کرد.....مکتب عریان جنبش خاموش ناشدنی است که سیری پذیری ندارد واز فطرت انسانها سرچشمه واز غرایز انها چشم پوشی نمی کند...... غریزه وفطرت در مکتب رو به جلوی عریان...دو بال پروازند فطری بودن فکر وفلسفه در ماهوی اومانسیمی ونقش پذیری وشکل گیری ازلی از لحظه افرینش در نا خودا گاه ۰(غریزه)بطور..رنتا لیسم..یعنی همگن مطرح شده اند که این امر ظابطه مند بودن این مکتب را به تعاریف موجود در جهان فکر وفلسفه به دور از فلسفیدن را اشکار می سازد پس حرکت مکتب بطرف بی انتهایی معین واز پویایی ان می توان تردید را عملا زدود چرا که مکتب عریان.......به دنبال تغیر اوضاع ایستاتیک وجسور برای بر پایی دینامیسم است عریانیت در ذهن در انتزاع.... ودر عینیت فعال است وبه عدم رکود می اندیشد رشد را تعالی انسان وودیگر گونی ان می بیند وبرای اقامه این موضوعتمام سر چشمه های را به اسارت فلسفی خود کشانیده است وعاشقانه به انها بالندگی می دهد پس دیگر نمی توان اب شناخت از باز گشت به اصالت ور در رو وبه حساب اوردن عریانیت در ژانری نا متعارف دکترین ارش اذر پیک را یک دکترین غیر رسمی از یک تریبون ازاد دانست چرا که عریان رفته رفته ریشه ی روز مرگی خود را گسترانیداست اما در القای ان به صورت تئوریزه شده دیر اقدام کرده ا ند اما هنوز جای خوش بختی است ...که دکترین اذر پیک می تواند گره از دگماتیسم ادبی وعلوم انسانی این جامعه بر دارد عریان واژه نیست..عریان حتی فلسفیدن نیست..... عریان رستاخیزهرانچه که انسان از دست داده است تا حالاست پیراهن مرصعی است از...فکر سالم وعقل ازادو عدم پذیرفتن اسارت فکریست در حوزه قلم ورسیدن همه به اتوپیای موعوداست عریان امروز لحظه هایی از زندگی نیست بلکه حیثیت زندگی کسانی است که عقل را روتیتانیسم جان وجسم را فرمانبر دار ان کرده اند ما بر انیم که را ه فعلیت فزون خواه این ابشخور را در امیزهای از هران چه که موجوداست راادامه بدهیم تا به عریانیت محض برسیم هدف نه دور است نه نزدیک اما راه بسیار طولانیست به نقل از سایت:WWW.MAHMAG.OR|FARSI



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393 | 20:40 | نویسنده : رحمت غلامی
بنام خـــــــــــــدا نقدی بر کتاب جیرجیرک تالیف آقای احمد غلامی ( برنده جایزۀ گلشیری) نرمن هالند پژوهشگر ادبیات بر این عقیده است تفسیر خواننده از یک اثر همیشه از درونمایۀ هویت او سرچشمه می گیرد، یعنی از نحوه ادراکش از جهان بر مبنای واکنش یگانه ی او به تجاربش نبابراین آنچه در واکنش مقدم بر نقد که اگر نگوییم بیشتر از اثر، کمتر از آن از اهمیت برخوردار نیست. روان فرد منتقد است، یک اثر ادبی خوب یقیناً دامنۀ ابعادش وسیع است و این کثرت ابعاد بر هر مخاطب آگاهی روشن است، اما برای آن دسته از منتقدینی که در برخورد با اثر علایقی روانشناختی ابراز می دارند نقد به گونه ای تحلیل خود منتقد است که به موازات تفسیر اثر می تواند برملا باشد، یعنی همانگونه که نویسنده ذهنیتش را، و کنشش را در جهان واقع در کاراکتر ها و نهایتاً اثر ادبیش فرافکنی می کند، منتقد ادبی نیز در برخوردش با اثر تابع این امر ناخودآگاه است. کتاب هدف در نوشتار این قلم - جیرجیرک – تالیف جناب آقای احمد غلامی است که به دلیل وجود لایه های ادبی- اجتماعی- سیاسی- تاریخی- روانشناختی و ... می توان از زوایای انواع نقد ادبی به آن پرداخت. اما پارادایم فکری غالب در این نوشتار اگرچه گاهاً گریزی به نظریۀ ناخودآگاه و نظریه های روانشناختی و جامعه شناختی به شکلی گذرا مشهود است، پارادایم روانشناختی انسانی نگر است، که بر مبنای نیاز های انسان و سلسله مراتبشان و همچنین عواقب عدم ارضای آنها تمرکز دارد. بنابراین متغیر های مورد واکاوی در داستان جیرجیرک محرومیت- ترس و جبر است، این متغیر ها در زندگی بابک رضایی که کاراکتر اصلی روایت و نمایندۀ جامعۀ ایران است- در ناکامی ها - تحمیل ها- تحقیر ها – سرخوردگی ها و از دست دادنهایش نمود پیدا می کند. بابک شخصیت خودشکوفایی است که به واقعیت توجه دارد و از پس آنها حقایق را دریافت می کند. و به جای خود محوری توجه اش به مشکلات جامعه معطوف است ، وسیله برای او وسیله است نه هدف برخلاف پدرش که فوتبال برایش جز گل زدن و برنده شدن معنایی ندارد، به ارزش های آزادی خواهانه و نگرش های دمکراتیک گرایش دارد. به معدود افرادی مهر می ورزد اما عمیق- مثل اسماعیل که او را داداش صدا میزند- خلاق است به همرنگی فرهنگی و شباهت توده مقاومت می کند که کمترین نمودش مقاومت در برابر پوشیدن پیرآهن همرنگ یک تیم است، نیاز هایش در سطح بالایی از نیاز های بشری قرار دارد و با فرانیازهایش بدنبال وجودی با معناست. اگرچه خیلی از این خصوصیات در روبنای کاراکتر بابک به صداقت دیده نمی شود، اما گاهاً یک کنشی بیرونی می تواند ماهیت درونی یک فرد را و مقداری از خصوصیات ذاتی اش را برملا سازد. بنا بر پارادایم انسانی نگر انگیزه ی ادمی بر شالوده ی نیازهای مشترک و فطری استوار است و این نیاز ها در سلسله مراتبی از نیرومندترین تا ضعیف ترین آنها او را بر می انگیزد. شرط دست یافتن به حقیقت خود که در اخرین طبقه از نیاز های آدمی و در دستۀ فرانیاز هاست و هدف اصلی مبحث پیش روست ارضای نیاز های سطح پایین فرد است، در حالت عادی تا نیاز های فیزیولژی- نیاز های ایمنی- نیاز محبت و تایید و نیاز به احترام ارضاء نشود نیاز به خودشکوفایی احساس نخواهد شد، اما فرد خودشکوفا نیازهایش با عامه فرق می کند، انگیزه اش بر شالودۀ فرانیازهاست، همچون راستی – فهمیدن و خلق کردن ، انسان چنانچه دنیای اطرافش را شناخت و فهمید - برای کسب احترام. امنیت و کامیابی به گونه ای متفاوت و موثری با جهان خود رابطه برقرار میکند. اما چنانچه در طریقت تحقق خود با موانع رو به رو شود و خواست ها و قابلیت هایش نادیده گرفته شود در او احساس محرومیت و شکست به وجود می آید و حتی اگر بتواند با شرایط حاکم سازگار شود، بهای سنگینی برایش خواهد پرداخت، بابک فرد خلاق خودشکوفایی است که می خواهد بنویسد و نوشتن برای او در مرتبه ی وسیله است نه هدف، اگرچه خودش در بازجویی ها انکار می کند اما یک نویسنده و منتقد اجتماعی-سیاسی است، به اصطلاح " روشنفکر" است. و این برای پدری که هیچ جایگاه فرهنگی و اجتماعی مناسبی ندارد و تنها یک پسر دارد تا تمام ناکامی های خودش را در او جبران کند و خودش را در او به تحقق برساند خواست خوشایندی نیست، خانواده- جامعه- و درکل شرایط اجتماعی و سیاسی نتوانسته است در زمانی به خواست ها و قابلیت های یدی پدر بابک پاسخ مناسب دهد، و بستری برای شکوفایی او و هم نسلانش فراهم سازد و آنها را به حاشیۀ آرزوهایشان کشانده است. نویسنده بدون لفظ صریح و در زیر متن داستان خود یک مفهوم را به چالش میکشد. " شکاف نسل ها" شکاف دو نسل دیروز و امروز از حکایت تلخ ناکامی ها سرچشمه می گیرد نسلی که سوخته و در زمانی آرمانها و قابلیت ها و امیال درونی اش به دلیل جبر نامرئی اجتماعی و فرهنگی حاکم خودآگاه و ناخودآگاه جایش را به آرمانهای جمعی و ملی داده است، و اکنون بدون در نظر گرفتن خواست ها، ارزشها و قابلیت های نسل جدید (فرزندانشان) برای جبران خلاء های درونی خود آنها را وادار به کنشی خلاف میل و قابلیت هایشان و در جهت خواست های سرکوب شده ی خود می کنند، وگرنه اگر هر نسلی توانسته باشد بر بستری فراهم نیاز های خودش را برطرف و قابلیت های درونی اش را شکوفا کرده باشد به راحتی تفاوتها و قابلیت های نسل بعد از خود را که بنا بر شرایط زمان و مکان و فرد و اجتماع ، شکل گرفته درک خواهد کرد و فرصت کنشی آزادانه را به او خواهد داد . و دیگر شکاف نسل ها رسماً مفهومی نخواهد داشت، نویسنده با خلق کاراکتر یدی به عنوان نمایندۀ نسل دیروز در مقابل پسرش بابک از نسل امروز که میل بر شکوفایی و آزاداندیشی و کنش های خلاق در او غالب است با ضرافت ناکامی های نسل ها در مقابل هم به چالش می کشد، یدی می خواهد پسرش کار ناتمام اورا تمام کند و این اساسی ترین مانع تحقق خود بابک در برابر امیال و خواست های قلبی اش است. بابک ناچار به نگه داشتن خاطر پدر است زیرا دست کم او قدرت حاکم بر زندگی اش است در جنبه های مادی ومعنوی و البته به عنوان پدر به او تعلق خاطر هم دارد. اگرچه هیچ چیز نمی تواند جای لذت اندیشیدن و نوشتن را برای او پر کند اما نگه داشتن خاطر پدر خالی از فایده خوشایندی و لذتی اگرچه آنی و سطحی نیست، او بخاطر پدر و یا با جبری که از جانب او وارد است بر خلاف میل باطنی اش به فوتبال تن می دهد. و خواست قلبی خود را که کنش خواندن- اندیشین و نوشتن است نادیده میگیرد. یعنی او در مقاطعی از زندگی خود خلاف ماهیت درونی اش عمل می کند، مثلاً زمانی که فوتبال بازی می کند و یا زمانی که برای فرار از فوتبال و جبر پدرش به جنگ می رودو آنجا نیز محرومیت و جبر را بصورتی دیگر تجربه می کند.کنش خلاف ماهیت درونی با گذر زمان در او احساس حقارت - ضعف و ناتوانی را خلق می کند تا بر تمام حقارت های رسوب کردۀ حاصل از ناکامی ها و محرومیت های دیگر زندگی اش افزوده شود تا خوراک وجدان درونی ذاتی اش شود، و جایی مثل سلول انفرادی در هیئت افکاری روان نژند چون میل به خوردن خود یقه اش را بچسبد، و این خودخوری نام عامیانه ی همان وجدان درونی ذاتی است که هرگاه فرد خلاف قابلیت درونی و ارزشها و آرمانهایش عمل کند و برای کسب لذت و خوشایندی و امنیت آنی به آنها پشت کند این وجدان به سرزنشش بر می خیزد و خوره ی روحش می شود اینجاست که می توان آنقدر خودت را بخوری که از تو هیچ نماند. نویسنده به موازات زندگی فردی بابک موقعیت اجتماعی- سیاسی جامعه را به چالش می کشد بابک نمایندۀ جامعۀ ایران است و پدر نمایندۀ قدرت مسلط و صدایی که ابتدای داستان می گوید: ...حالا نوبت ماست که به مردم فحش بدهیم وبگوییم هیچ چیز رانمی فهمند. وقتی قرار باشد چیزی را نفهمی یا نفهمیدن را به تو القا کرده باشند محکوم هستی به سکوت و هیچ رابطۀ موثری با جهانت نخواهی داشت ،یعنی نخت دست کسی است، از آنها که تنها داشتن فهمیدن است که مسئولیت می آفریند و احساس مسئولیت آزادی عمل را، پس در این صورت هرگز نخواهی توانست آزادانه و بنا بر میل درونی ات و در جهت قابلیت ها و ارزشهایت عمل کنی، دست کم این را به تو القا می کنند، بابک ملتش است،ملتی که جنگ را پشت سر گذاشته و اکنون نیاز به ایمنیش بر طرف شده و طبیعتاً در سلسله ی بالاتری از نیازهایش وارد شده. اکنون احترام و منزلت میخواهد، پذیرش میخواهد، جایگاه میخواهد. اکنون موقع تحقق خود است و شکوفاکردن پتانیسل های درونی اما او با موانع با جبر با بی عدالتی و نهایتاً با سرخوردگی مواجه است. او به کوی میرود و گذارش می نویسد، حادثه ی کوی حادثه ی دانشجویی است- جامعۀ دانشجویی نماینده روح خلاق و شکوفا در تحقق مملکت است. اکنون اورا به هر صورت نادیده گرفته و در مقابلش ایستاده اند، بابک که محرومیت- جبر و محدودیت را در زندگی اش تجربه کرده اکنون نمی تواند نسبت به این موقعیت بی تفاوت باشد و در نهایت این کنش اورا به پشت میله های بازداشتگاه می کشاند و در برابر صدایی می نشاند که روزی صاحبش دست هایش را بالا برد تا زندگی اش را به قیمت اسارت بخرد ،اکنون دو دنیای متفاوت رو به روی هم ایستاده اند. یکی زندگی اش را به قیمت اسارت می خرد، یکی جانش را کف دستش می گذارند شاید بهای آزادی اش شود. به هر حال کم یا زیاد خوب یا بد ، هرکسی از جنگ مهم خودش را برده است، جنگی که نویسنده ابعاد دیگری از آن را به نمایش می گذارد که در تفاسیر کلی ایی که تا امروز از جنگ در آثار ادبی به عمل آمد هرگز نشان داده نشده. او با ضرافت نشان می دهد که جنگ خاکریز بزرگی است که میتوان به آن پناه ببری پناهگاهی برای آنها که جبر همه چزشان را از آنها گرفته .وقتی برایت بودن و نبودن مساله نباشد می توانی با زندگی ات بازی کنی، شبیه اسماعیل که آمده بود تا برنگردد، او از عشق نافرجامش فرار کرده بود، از سنگینی نگاه برادر، سرگروهان که زیاد حرف نمی زند اما از عمق دیالوگ هایش پیداست که او هم ناکامی های خودش را داشته، بابک که از جبر پدرش فرار کرد و هزاران پناهنده ی دیگر که به جنگ پناه آورده اند. نویسنده زیرکانه با رویکردی دیگر به جنگ موقعیت اجتماعی سال های جنگ و جبر نامرئی زمان را به چالش میکشد و همچون روانکاوی ناخودآگاه کاراکترهایش را می کاود تا آسیب هایشان را در مقیاسی بزرگتر به جامعه تعمیم دهد و از جزء به کل ناکامی ها ،ترس ها، سرخوردگی ها و... را نمایان سازد. روانکاوی نویسنده در داستان هایش گاه آنقدر صریح میشود که انگار کاراکترهایش را هیپنوتیسم کرده و به گذشته میفرستد تا با زبان خود ریشه گاه ترس هایشان را باز یابند و از آنجا که هر ترسی را بستری می انگیزد، بابک از اسارت و تاریکی میترسد. ترس از اسارت برای بابک که محدودیت های اعمال شده از جانب پدر را که کم از اسارت نبوده جبران کرده انگیزشی طبیعی است- اسفناک بودن اسارت برای او که فردی آزاداندیش و خلاق و در تکاپو است، انقدر مبرهی است که نیاز به توضیح بیش از این نیست اما ترس او از تاریکی ؛ در صحنه هایی از جنگ نویسنده ترس بابک از تاریکی را برملا میکند، تا در این عمد دانشورانه از زبان کاراکترش این حقیقت را بازگو کند که ترس او از تاریکی فقط بخاطر تاریکی است نه اتفاقات احتمالی از جانب دشمن در تاریکی، این ترس جنبه ی روانی دارد. و ریشه گاهش در اکنون و در موقعیت واقعی جنگی است. بابک از تاریکی میترسد چون بنفشه را شبی تاریک در خود فرو برد. چون تاریکی مانع روئیت حقایقی هر شب رفتن بنفشه شد. او نتوانست در آن تاریکی ببیند چه کسی بنفشه را با خود برد. تاریکی برای بابک از آنجا ترسناک است که تداعی محرومیت و از دست دادن میکند. و اما ترس مسعود از مردن ، کسی که میخواهد به هر قیمتی زنده باشد. او بر شالوده ی این ترس خیلی از ارزش های والای انسانی را زیر پا میگذارد و ترس سرگروهبان که از آزادی عملش، و نتیجتاً مسعولیتش سرچشمه میگیرد، ترسی است اگزیستاسیالیستی، او میترسد بخاطر آزادی عملش خطا کند؛ زیرا گناه آن خطا به گردن او خواهد بود. و از آنجا که تجربیاتی از خطای موقعیت داشته در شرایط مشابه که به ایجاد تداعی می انجامد ترس در او نمایان میشود و اما ترس بنفشه از اینکه اورا با بابک ببینند و آبرویش برود ترسی که ریشه در عرف و اجتماع با چهارچوب ها و محدودیت هایش دارد ، حتی یدی پدر بابک از حکایت این ترس مبرا نیست زیرا او مدام با این ترس دست و پنجه نرم میکند که نکند بابک اورا به رویا هایش نرساند و ناکامی هایش تکرار شود. و اما اسماعیل ترس هایش را پشت سر گذاشته- دیپر چیزی برای از دست دادن ندارد. انقدر رهاست که هر لحظه میتواند بپرد. نخش دست هیچ کس نیست. نویسنده با این قصد که نشان دهد ترس های امروز ریشه در ناکامی های دیروزمان دارد، به مخاطبش هشدار می دهد. و چهره ی مخوف آینده را بر شالوده ی ناکامی های امروز گوشزد میکند. درک این واقعیت تلخ همان توپی است که اول داستان وسط رویای بابک را که فرافکنی خود نویسنده است نشانه گرفته بود. نویسنده همان ابتدای داستان جبر نامرئی حاکم بر جامعه را به گونه ای سمبولیک نشان می دهد که وقتی مقابلت قدرتی ایستاده است و بخواهد به تو گل بزند باید بایستی و گل بخوری حتی اگر تمام عمرت را تمرین کرده باشی که نگذاری توپ وارد دروازه ات شود، او نیم صحنه های واقعی اجتماعی-سیاسی جامعه را در خدمت هدف اصلی می گیرد تا حقایق پنهان آن سوی واقعیات را به چالش بکشد. زمانی که آقای احمد نژاد به ابراهیم میرزاپور گل میزند بی شک هدفش ایجاد ذهنیت خاکی بودن و مردمی بودن برای ملت ایران بود. که البته برای توده ی مردم که ذهنی القاپذیر دارند همین ذهنیت هم ایجاد شد، اما تفاوت انسان هایی که می خواهند بی واسطه به واقعیت ها نگاه کنند و نگاهشان به سوژه تابع خواست و القاء قدرت ها نیست اینجا مشخص میشود. او نمیخواهد از کانال خواست و القاء قدرت ها که در داستانش شخصیت تمامیت خواه پدر نماینده ی آن است با جهانش رابطه بر قرار کند. زیرا این رابطه هرگز اصیل، انسانی و ارزشمند نخواهد بود چون بیانش بر پایه ی جبر و محرومیت نهاده شده. محرومیت درد مشترک تمام کاراکتر های جیرجیرک است. محرومیت های پدر بابک که با کنش های جبرگرایانه اش نست به بابک بر مخاطبش روشن میشود. محرومیت مادر که همسرش خواست هایش را تا سطح پایین ترین نیاز های بشری تحلیل داده آنقدر که پر بودن یخچالش می بایست برای احساس خوشبختی اش کفایت کند او حتی دختری ندا که بیشترین و نزدیکترین فرد به او باشد تا شبیه همسرش که دنبال تحقق خود در بابک بود، خود را در او به تحقق برساند. محرومیت اسمائیل که روزگار بشدت غافلگیرش کرده بود و محرومیت ناخودآگاه طلبه ای که روزی فوتبال بازی می کرد و خوب گل می زد اما بخاطر فشار نامحسوس ارزشهای حاکم بر جامعه ی زمان جنگ طلبه می شود و لباس میپوشد و حتی دیگر فوتبال هم محله ای هایش را وقتی از کوچه میگذشت نگاه نمیکند. محرومیت فرمانده گروهان که نتوانسته بود تحصیلاتش را ادامه دهد. و اکنون باید بخاطر آزادی عمل نسبی اش در جبهه مدام با ترس دست و پنجه نرم می کرد. محرومیت های بنفشه و نارضایتی هایی که در بازگویی خاطره ی رگ زنی اش افشا می شود و ترس هایی که بر شالوده ی ارزشهای اجتماعی، خودش و بابک را از رابطه ای شاد و آزادی نصیب می کرد. و بالاخره محرومیت خود بابک که تمام این نوشتار حکایت این حقیقت بود، همانطور که از نظر گذشت محرومیت مقوله ای ذهنی و روانشناختی است، بنابراین کاملاً نسبی است. بابک فوتبال بازی میکرد چیزی که خیلی از آدمها با وجود میل باطنی نمی توانند به آن دست پیدا کنند، اما چون این عمل خلاف میل و ماهیت درونی بابک است برای او ایجاد محرومیت نسبی میکند و او در برابر موانعی که در مسیر تحقق خود با آنها مواجه است سرانجا دچار درماندگی آموخته شده می شود. به فوتبال تن میدهد تا بازی انجام شود و نفس راحتی بکشد و پدر دست از سرش بردارد درست مثل یک زندانی که درماندگی را به خوبی آموخته است آنقدر که وقتی قرار است شکنجه شود می خواهد این عمل هرچه زودتر صورت گیرد تا تمام شود و به سلولش بازگردد. زیرا میداند هیچ راهی برای گریز ازاین شرایط نیست. و اما خود کاراکتر جیرجیرک: اگر نگویم بیش از بابک کاراکتر اول داستان، کم از او حائز اهمیت نست، جیرجیرک کاراکتر هرموتیک داستان اهمد غلامی است، گاه آنقدر هست که انگار از هیچ زمان نبوده است لو روحی نه سرگردان بلکه عریان است، حقیقتی که هیچ چشم بینایی نخواهد توانست انکارش کند . زبان به زبانی است که دست همه چیز و همه کس را رو می کند. جیرجیرک کاراکتر هرموتیک- پیرآهن یوسف، تنها گواه بابک است تا به او، به ما و به آنها بفهماند که او می خواهد با جهانش آزادانه و به شکل موثری رابطه برقرار کند، نویسنده در مسیر روایت با خلق صحنه هایی که در آن خلاف ظاهر امر ، کاراکتر غالب نه بابک بلکه جیرجیرک است، حجم زیادی از مفهوم کارش را که میل به تحقق وخودشکوفایی است به صورت نامرئی به نمایش می گذارد. زیرا جیرجیرک نماینده ی افکار بابک و نویسنده ای است که خودش را در کاراکتر روایتش فرافکنده، جیرجیرک در لحظه هایی که کنش خلاف جهت و ماهیت درونی بابک صورت میگیرد سر و کله اش پیدا میشود و با خلق لحظه های اوج (غفلت از مکان و زمان و شرایط حاکم) که یکی دیگر از حالت هایی است که برای انسان خودشکوفا گاهاً اتفاق می افتد به او انحراف از ماهیت درونی اش را گوشزد میکند و به او می فهماند که او همان جیرجیرک باز است، او باید اندیشه هایش را جولان دهد. جیرجیرک گویی فرستاده ای از آینده از وجدان درون ذاتی بابک است که هربار به او تلنگر میزند- جیرجیرک در صحنه های جنگ و فوتبال به میدان می آید تا به او بگوید – هی پسر اینجا جای تو نیست! اما هربار با برخورد قدرت های مسلط بر بابک، پدر – مربی – سرگروهبان و ... به مانع بر می خورد و درمانده ی شود. نویسنده در جای جای اثرش به صداقت کاراکتر جیرجیرک را نماینده ی افکار و اندیشه های خود معرفی می کند. در سلول انفرادی که می گوید: این جیرجیرک آنقدر در زمین های چمن توی گوشم خواند که مرا به کوی برد و اکنون با من حبس شده، و در خاطره ی حبس جیرجیرک در جعبه ی کفش و نهایتاً مردن او ،به گونه ای سمبولیک به چهارچوب کشیدن اندیشه و آرمان و خواستهای خود و جامعه ی خود را به چالش می کشد. وقتی نتوانی افکارت را جولان دهی و خودت را به تحقق برسانی وقتی افکارت را شبیه آن جیرجیرک به چهارچوب بسته ای بکشانی آنها خواهند پوسید و چیزی که برایت میماند اگر روزی خلاف آنها کنشی داشته ای ، وجدان درون ذاتی است که با پتکش تورا از پای در خواهد آورد. در پایان این نوشتار باید گفت که نویسنده برای ارائه ی مفاهیمش با انتخواب عمومی ترین سوژه ها، جنگ انزجار عمومی و فوتبال – علاقه ی عمومی و با بهره گیری از ناخودآگاه جمعی جامعه داستانش را در ذهن مخاطبش به اشتراک می گذارد تا هر کسی به گونه ای ذهنیتش را در آن فرافکند و اینگونه مخاطبش را شریک روایتش می کند. پایدار باشید و سربلند. مریم مولانا ( نظریان ) مسئول کارگاه ادبی امید

تاريخ : جمعه بیست و دوم فروردین 1393 | 10:34 | نویسنده : رحمت غلامی


غزل مینی مالی از کتاب «لیلا زانا، دختر اسطوره های سرزمین من» به قلم جناب استاد «آرش آذرپیک» 


بر دلش بارِ یک جهـان فریـاد           بر لبش موج «هر چه بـادابـاد»!

مثـل یک گردبـاد سـرگردان              بـاز بر متن خـود به راه افتـــاد

 

چشم را بست و لحظه ای آورد        قطره قطره گذشتــه ها را یــاد

روزهایی همیشه سبز که رفـت        با زبان زخم شعلــه ها بـر بــاد

 

ناگهان دیـــد در مقابـل خود                خانه اش را که بوی شب می داد

در آن  بــاز ، پنجره تاریـــک                  مـرد پا در حیـــاط خانه نهــاد

 

مـرد، یک باره از غزل خط خورد            قلـم از دسـت زن زمیـن افتــاد

سایه پشت پرده وارد شد...



تاريخ : جمعه نهم اسفند 1392 | 8:48 | نویسنده : رحمت غلامی


بخشی از مقاله ی «آب در خوابگه پدر خواندگان ادبیات کرمانشاه» به قلم آقای «ماهان ولی زاده» در نشریه ی «آوای کرمانشاه» شماره ی ۸۵۶- سه شنبه ۲۱ شهریور۱۳۸۵

 

…از چند سال پیش دوستان و هم فکران آقای «آرش آذرپیک» گروهی را تشکیل داده اند و با هم به مطالعه و تحقیق ادبی می پردازند اما از همان ابتدای تشکیل این گروه، پدر خواندگان به جای این که از این گروه حمایت یا انتقاد کنند بدترین برخوردها را کرده اند. بارها به این پدر خواندگان گفته شده که نظریات و انتقادات خود را مکتوب کنید تا همه بدانند شما با کجای اندیشه های این گروه مخالفت دارید و پاسخ آن ها این است که اگر ما به این ها انتقاد بنویسیم مطرح می شوند و ما اصلاً می خواهیم نامی از آن ها نباشد. و به جای انتقاد مکتوب همیشه به فحاشی و طرد مطلق آن ها پرداخته اند چرا که فقط می خواهند خود مطرح باشند. همیشه سعی کرده اند با بدگویی و تهمت از این جمع آن ها را پیش چشم مسئولین و نهادهایی مثل ارشاد و… تحقیر کنند. در تمام سال گذشته آوای کرمانشاه نوشته های این گروه را چاپ کرده است با این که به هیچ وجه اعتقاد یا تمایلی به نظریات آن ها نداشته و ندارد. همیشه از گوشه و کنار می شنیدم که فلانی تو تنها کسی هستی که اجازه می دهی آن ها در صفحه ات حضور داشته باشند این کار را نکن. و همیشه فکر می کردم چرا باید این کار را بکنم. در تمام صفحات ادبی استان برای تشویق هم شده ساده ترین نثرها را چاپ می کنند. آیا کار این افراد از آن نثرهای ساده ایراد بیشتری دارد؟ و در ضمن در دو شماره ی دکتر مروتی، یکی از نویسندگان آوای کرمانشاه، کتاب بیانیه ی آن ها را نقد کرده است و در این شماره هم آن ها صحبتی داشته اند و مکتوب فرستاده اند و ما صحبت آن ها را بی هیچ دخل و تصرفی چاپ کرده ایم. من خودم هر وقت این گروه از جهان شمول بودن مکتبشان حرف می زنند مور مور می شوم، یا از مونتاژهای عجیب و غریبی که از نظریات ادبی مثل «مرگ مؤلف» و… صحبت می کنند واقعاً دچار تعجب می شوم. اما مگر عرصه ی ادبی ارث بابای من است که بگویم آن ها حق ندارند مطلب بنویسند. اگر من منتقد هستم به عنوان یک منتقد مثل انسان آن ها را نقد و به عنوان یک مسئول صفحه هم موظفم مطالب آن ها را چاپ کنم نه این که هر جا رسیدم زیر آب آن ها را بزنم. آقای آذرپیک قبل از این که این جریان را راه بیندازند یکی از غزل سراهای خوب کرمانشاه بودند و هنوز هم هستند. چه کسی حق دارد این قضیه را منکر شود؟ (هرچند که به وجه غزل را قالب مناسب امروز نمی دانم) و نکته ی مهم دیگر این است که آن ها توانسته اند چندین سال یک گروه را حفظ کنند. ما ایرانی ها متاسفانه هرگز عادت به کار گروهی نداشته ایم و این افراد دست کم به جنگ همین یک عادت بسیار بد رفته اند و آیا این کار آن ها جای تقدیر ندارد؟ خود این پدر خواندگان و نوچه هایشان آیا توانسته اند یک سال انجمنی را سر پا نگه دارند و انجمنشان از هم نپاشد؟…

 



تاريخ : شنبه دوازدهم بهمن 1392 | 10:37 | نویسنده : رحمت غلامی
 

 

یک مثنوی از جناب استاد «آرش آذرپیک»:

 

من می روم شبیه نسیمی که می رود
مانند یک رفیق قدیمی که می رود
من می روم گرفته تر از چهره ی غروب
سوزان تر از هوای تب آلوده ی جنوب
من می روم غریبه تر از آن جوان کُرد
وقتی «کژال» را پسر خان به حجله برد
من می روم شکسته تر از کوزه ی کژال
هنگام آن خبر، لب آن چشمه ی زلال
گفتم که می روم، همه گفتید: «کافی است
یک لحظه هم وجود تو این جا اضافی است»
باشد به روی چشمانم، زود می روم
فردا بدون بوسه و بدرود می روم
من می روم اگرچه شما غم نمی خورید
و آش پشت پای مرا هم نمی خورید
من می روم اگرچه کسی اعتنا نکرد
من را برای لحظه ی آخر صدا نکرد
من می روم و آن چه در این کوله با من است
یک جعبه ی سیاه پر از خاک میهن است
یک کوزه ی سپید پر از اشک مادرم
یک حلقه از همان که نامش نمی برم
من می روم و خاطره ام خواب می شود
یک باره مثل نقش روی آب می شود
من می روم و در خود خاموش می شوم
در غربتی سیاه فراموش می شوم.



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم دی 1392 | 12:40 | نویسنده : رحمت غلامی

مقاله ای از آقای «زردشت محمدی» در نشریه ی «ابوذر»- شماره ی ۱۱۳۷- شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۲ و هفته نامه ی «شمیم صبا»- شماره ی ۴۹- دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۲


تاکنون بسیاری از اندیشمندان درحوزه های مختلف از جمله زبان شناسی کوشیده اند که “کلمه” را تعریف کنند اما همیشه برای یک تعریف جهان شمول وعلمی اثبات شده با چالش روبه رو بوده اند .من این سؤال را مطرح می کنم که چرا باید کلمه را تعریف کرد؟ در پاسخ باید بگویم کلمه ماهیتی فرارونده دارد به نحوی که پیوسته در صیرورت و شوندگی است و همین شدن های لایتناهی است که نمایشگر ساحت نامحدود وتعریف ناپذیر کلمه می باشد.

کسانی که کوشیده اند تا کلمه را تعریف کنند پیوسته به تعاریف جزئی یا بعدی ازکلمه پرداخته و نتوانسته اند – والبته نخواهند توانست- به حقیقت کلمه دست یازند زیرا حقیقت مقصد نیست که تعریف شود بلکه مقصود است. می خواهم این را مطرح کنم که “شناخت، دستاورد همیشگی تعریف نیست” زیرا رویکرد تعریف بر محدودیت پتانسیل های واژگانی است درحالی که خود شناخت امری بسیط می باشد بر همین اساس شناخت کلمه و چگونگی شکل گیری آن از بسیط ترین مسائل پیرامون شناخت و حوزه ی شناخت شناختی است که درمکتب ادبی شناخت شناختی “اصالت کلمه” به آن پرداخته می شود.

به باور “مکتب ادبی اصالت کلمه” درجهان چهاربعدی «زمان-مکان» محور ما اصالت با وجود است و وجود خود را با کلمه می نمایاند.

“وجود”، کل فراتر از هم افزایی ابعاد خود است یعنی ابعاد جوهری-ماهیتی و خود را با کلمه می نمایاند. و اما ابعاد وجودی کلمه که محل بحث است درست مثل انسان جوهری- ماهیتی می باشد که این شباهت در جهان چهاربعدی ما تنها بین انسان و کلمه برقرارست. ابعادجوهری کلمه شامل جوهره ی معنایی، جوهره ی گفتاری و جوهره ی نوشتاری بوده و در دیگر هستنده ها هم قابل شناسایی اند اما بعد ماهیتی تنها در انسان وکلمه قابل تشخیص و این دلیل شباهت استثنایی انسان وکلمه است.

نمی توان استدلال کرد که در ده سال آینده یک گرگ متعالی تر شده و نسبت به خود و جهان هستی ادراک از ادراک کند اگرچه با تغییر ابعاد جوهری اش مثلاً با تغییر در ژنتیک گرگ ممکن است بتوان گرگ متفاوت تری را پرورش داد اما آن هم تغییر درجوهره می باشد.  هرچند  نگرش ارسطویی برای هستنده ی غیر انسان نیز ماهیت قائل می شود اما به هر روی در نگرش اصالت کلمه این نیز جوهره ی معنایی آن هستنده است مثلاً آتش ماهیت ندارد بلکه دارای جوهره ی معنایی ست.

دیدگاه اصالت کلمه چنین بیان می دارد که جوهره ی معنایی کلمه پیوسته بوده و بودش دارد و به عبارتی قدیم است اما جوهره ی گفتاری و نوشتاری کلمه حادثند و بنابراین می توان گفت قراردادی اند و این جوهره ها بنا بر قرارداد ما انسان ها شکل می گیرند و به روایت من از همین جاست که انسان نظام های زبانی را خلق می کند.

به باور”اصالت کلمه ” انسان خالق کلمه است. عقول و شهود به جوهره های معنایی کلمه دست یازیده و آن را در عالم حس به تعین درمی آورند. پس از آن فرایند تعین و زایش کلمه با ایجاد جوهره های گفتاری و نوشتاری کلمه شکل می گیرد. به عبارتی ذهن خلاق پس از کشف جوهره ی معنایی کلمه که به صورت ازلی و قدیم وجود دارد با خلق جوهره های گفتاری و نوشتاری کلمه را متعین می کند که بستر آن “حس” می باشد و این چنین است که تناروح متولد می شود. با این استدلال، باشندگی کلمه در بستر حس اتفاق می افتد و خالق آن انسان است که با کشف جوهره های کلمه و سپس نگاه غیرابزاری به آن و رسیدن به ماهیتی فرارو، ماهیت خویشتن وکلمه را بسیط و بسیط تر می نمایاند و هر دو را در مسیر شدن و شوندگی قرار می دهد مثلاً در ادبیات، کلمه دیگر صرفاً وسیله نیست بلکه کشف ساحت های هنری آن یعنی کشف لایه های زیبایی شناسیک ابعاد معنایی، گفتاری و نوشتاری مورد نظر تئورسین ها، ایدئولوگ های ادبیات، شاعران و نویسندگان قرار گرفته است. هم چنین در هنرخطاطی که کشف ماهیت زیبایی شناسیک حروف، محور قرار می گیرد…

اضافه می کنم که اصالت کلمه قائل به جوهره های روحی، اثیری یا ذهنی و فیزیکی  هستنده ها و هم چنین قائل به جوهر های قراردادی مثل خط بریل برای نابینایان و… است که در این مقاله به آن پرداخته نشده است.



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم دی 1392 | 11:19 | نویسنده : رحمت غلامی


در نشریه ی «ابوذر»- شنبه 21 دی 1392- شماره ی 1137

 

حالِ من بد نه، حالِ روزها...

گیجِ گیج

می چرخند، می چرخند

وای سرم...

امروز: تفاله ی چای، تعفن خاطرات

دیروز: گلی سرخ، بوی خون

فردا: چاقویی روی میز، تقسیم نامساوی زندگی.

خانه از من رها

در انتهای خیابان چندم

جیغ ترمز بر تن جاده،

بوی تند سیگار،

فریاد روحی زخمی،

و دخترک که: «به من دست...»

گویی چیزی کشته شده

در نگاه من و تو حتا.

پیش رویم رفتن است

سر می خورد پایم بر خون عشق

چون آواری بر گسل زلزله ها

هر لحظه از بیم فرو ریختن...

دستم را نگیر

آآآه! سیلی می کشد باد

در لب پرتگاه

بر این کوه خاکستر

و ته دره انتظار می شود

برایم «جنون».