تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 | 17:14 | نویسنده : رحمت غلامی
 

 

تأیید و تثبیت بیشنر مکتب ادبی اصالت کلمه با چاپ سوم کتاب وزین و مرجع «گزاره هایی در ادبیات معاصر ایران (شعر)» از جناب دکتر علی تسلیمی – نشر اختران- با موضوع بررسی جنبش های ادبی نوین ایران از سبک نیمایی تا مکتب اصالت کلمه و اختصاص فصل آخر آن به این جنبش جهانشمول ادبی.


متن کامل فصل «مکتب ادبی اصالت کلمه» در کتاب «گزاره هایی در ادبیات معاصر ایران (شعر)» را در http://tinyurl.com/plpktsz بخوانید.

 

 

‎تأیید و تثبیت بیشنر مکتب ادبی اصالت کلمه با چاپ سوم کتاب وزین و مرجع «گزاره هایی در ادبیات معاصر ایران (شعر)» از جناب دکتر علی تسلیمی – نشر اختران- با موضوع بررسی جنبش های ادبی نوین ایران از  سبک نیمایی تا مکتب اصالت کلمه و اختصاص فصل آخر آن به این جنبش جهانشمول ادبی.
 

 متن کامل فصل «مکتب ادبی اصالت کلمه» در کتاب «گزاره هایی در ادبیات معاصر ایران (شعر)» را در http://tinyurl.com/plpktsz بخوانید.‎


تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393 | 11:48 | نویسنده : رحمت غلامی
 

غزلی با عنوان «سارا» سروده ی جناب استاد «آرش آذرپیک»- بهار 89

 

 

 

 

 

اللهم صل علی چشمان سارا

سوگند والشمس الضحیها جان سارا

راز مگو و خط سوم، سرّ مکتوم

عریانه هایی کهنه در دیوان سارا

عشق از طلوع خشم سرخش جان گرفته ست

صد کشتی نوحست در توفان سارا

یک جلوه اش مریم شد و صدها مسیحا

در هر نفس روییده از دامان سارا

چشمانش آواتار شاعرهاست، هر صبح

صد مولوی می ریزد از چشمان سارا

از هفت خوان رستم گذشت و ناگهان ماند

دل باخته، سرباخته در خوان سارا

هر کس که سارا را نبیند کور محض است

خورشید یعنی سایه ی پنهان سارا

این نور که می ریزد از مهتاب اکنون

شیری ست که خورده ست از پستان سارا

بنیان برهانش فراتر از ملایک

بنیان شعر و فلسفه هذیان سارا

هر روز یک دین دارد و ما نیز، آخر

ایمان خودِ ساراست، نه ایمانِ سارا

دیروز در جسم خدایان بود و امروز

حتا خدایان بنده ی انسانِ سارا

سوگند عاشق اولین بوسه ست، این حکم

امری ست از سلطانِ یارستان سارا

آن آن که در معشوقه های حافظانه ست

یک سایه ی محوست از آن آنِ سارا

بر دار حق دارد اناالحق زن برقصد

آن کس که سر داده ست در عرفان سارا

نزد تمام آسمان ها، کفر مطلق

یک لحظه تردیدست در امکان سارا

در آسمان بتخانه ای زد مسجدی شد

یزدان تجلی یافت در شیطان سارا

«الله اکبر از لبش، الله اکبر»

جبریل این را گفت و شد مهمان سارا

در کشف الاسرار لبش باید فقط گفت

هر بوسه صد آیه ست در قرآن سارا

تو قوچ را قربان بکن اما نهفته ست

در صور اسرافیل ها: «قربان سارا!»

آن جا که یوسف خود زلیخایی ست در شهر

کوچه به کوچه مست و سرگردان سارا،

بند زلیخا می شود زندان یوسف

کنعانِ یوسف می شود زندان سارا

یک شب خدای شاعران از خواب برخاست

فریاد شد: «ای جان بلا گردان سارا!»

باغ تغزل در خودش خشکید باید

عریان قدم زد باز در باران سارا

تو نقطه ی پایان من شو، باز اما

آغاز صد ساراست این پایان سارا.

 


تاريخ : جمعه بیست و پنجم مهر 1393 | 19:24 | نویسنده : رحمت غلامی
  

 

 

دو رباعی از جناب استاد «آرش آذرپیک» :

 

                                           «پیشکش به کربلای کوبانی»

 

               من   کوردم  و    تو تاج  سرم،  کوبانی!

                                                                          از داغ تو خون شد جگرم، کوبانی!

              کو آن همه بوسه و گل و چوپی و عشق؟

                                                                          کو   خواهر  و کو  برادرم ، کوبانی!

                                                                     *

                  من عاشقم  آن مجوس ایرانی  را

                                                                           آن  کورد  حماسه های توفانی را

                 برخیز و به رنج زنده کن، فردوسی!

                                                                           سی سال دگر قصه ی کوبانی را.



تاريخ : پنجشنبه دوم مرداد 1393 | 17:4 | نویسنده : رحمت غلامی
 

منتشر شد:

 

 

کلیک کنید: «اجرای اسناد رسمی در ثبت»               


پدید آورندگان : نویسنده: فرزاد میررجبی، ویراستارمیثم میرزاپور -از فرزندان مکتب ادبی اصالت کلمه-


موضوع : ثبت - قوانین و مقررات - ایران، دفترهای اسناد رسمی - قوانین و مقررات - ایران


ناشران : جاودانه، جنگل


توضیحات بیشتر »

 



تاريخ : جمعه بیست و سوم خرداد 1393 | 18:14 | نویسنده : رحمت غلامی
 

 

 مکتب عریان چتر حمایتی است..از تمامی ابشخور های فکری وفلسفی و نماینده تمامی مکتب ها و..زاینده ومادر تمام ایسم هابا دور نمایه های پارادوکس گونه ای از ریشه تا شاخه ابشخور ازلی است وامتداد ناگسستنی تا ابدیت فراسو نگر ترین دید گاه هزاره سوم با خاصیت جهان شمولی که داراست وباعدم اتحاد مکتب ها به جنگ دیالیکتک گونه پرداخته است مکتب عریان زاییده شرایط موجود در تعامل مکتب ها ودر تامل انها در هزاره سوم است جهان سومی است که خلق شده ی فکر بشر ماتریال در حوزه رسیدن به تجرد محض در قاموس یک قالب اپی دمیک می باشد که چیزی جز عریانیت نیست عریانیت از ابتدا یدک کش تمام زنجیره های فکری بشر تا حالاست واین خاصه می تواند بشر را بر سر یک سفره گرد هم ارد..... با یک مضمون در واحد تکثر به تعامل نظری برساند ان چه که دست مایه این مکتب بی نظیر است فانوس بر افروخته فکر متعالی است که جاودانه پیش روی انسانها به یادگار خواهد ماند و زیر تعالیم ان انسان از فرش تا به عرش عروج خواهد کرد.....مکتب عریان جنبش خاموش ناشدنی است که سیری پذیری ندارد واز فطرت انسانها سرچشمه واز غرایز انها چشم پوشی نمی کند...... غریزه وفطرت در مکتب رو به جلوی عریان...دو بال پروازند فطری بودن فکر وفلسفه در ماهوی اومانسیمی ونقش پذیری وشکل گیری ازلی از لحظه افرینش در نا خودا گاه ۰(غریزه)بطور..رنتا لیسم..یعنی همگن مطرح شده اند که این امر ظابطه مند بودن این مکتب را به تعاریف موجود در جهان فکر وفلسفه به دور از فلسفیدن را اشکار می سازد پس حرکت مکتب بطرف بی انتهایی معین واز پویایی ان می توان تردید را عملا زدود چرا که مکتب عریان.......به دنبال تغیر اوضاع ایستاتیک وجسور برای بر پایی دینامیسم است عریانیت در ذهن در انتزاع.... ودر عینیت فعال است وبه عدم رکود می اندیشد رشد را تعالی انسان وودیگر گونی ان می بیند وبرای اقامه این موضوعتمام سر چشمه های را به اسارت فلسفی خود کشانیده است وعاشقانه به انها بالندگی می دهد پس دیگر نمی توان اب شناخت از باز گشت به اصالت ور در رو وبه حساب اوردن عریانیت در ژانری نا متعارف دکترین ارش اذر پیک را یک دکترین غیر رسمی از یک تریبون ازاد دانست چرا که عریان رفته رفته ریشه ی روز مرگی خود را گسترانیداست اما در القای ان به صورت تئوریزه شده دیر اقدام کرده ا ند اما هنوز جای خوش بختی است ...که دکترین اذر پیک می تواند گره از دگماتیسم ادبی وعلوم انسانی این جامعه بر دارد عریان واژه نیست..عریان حتی فلسفیدن نیست..... عریان رستاخیزهرانچه که انسان از دست داده است تا حالاست پیراهن مرصعی است از...فکر سالم وعقل ازادو عدم پذیرفتن اسارت فکریست در حوزه قلم ورسیدن همه به اتوپیای موعوداست عریان امروز لحظه هایی از زندگی نیست بلکه حیثیت زندگی کسانی است که عقل را روتیتانیسم جان وجسم را فرمانبر دار ان کرده اند ما بر انیم که را ه فعلیت فزون خواه این ابشخور را در امیزهای از هران چه که موجوداست راادامه بدهیم تا به عریانیت محض برسیم هدف نه دور است نه نزدیک اما راه بسیار طولانیست به نقل از سایت:WWW.MAHMAG.OR|FARSI



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393 | 20:40 | نویسنده : رحمت غلامی
بنام خـــــــــــــدا نقدی بر کتاب جیرجیرک تالیف آقای احمد غلامی ( برنده جایزۀ گلشیری) نرمن هالند پژوهشگر ادبیات بر این عقیده است تفسیر خواننده از یک اثر همیشه از درونمایۀ هویت او سرچشمه می گیرد، یعنی از نحوه ادراکش از جهان بر مبنای واکنش یگانه ی او به تجاربش نبابراین آنچه در واکنش مقدم بر نقد که اگر نگوییم بیشتر از اثر، کمتر از آن از اهمیت برخوردار نیست. روان فرد منتقد است، یک اثر ادبی خوب یقیناً دامنۀ ابعادش وسیع است و این کثرت ابعاد بر هر مخاطب آگاهی روشن است، اما برای آن دسته از منتقدینی که در برخورد با اثر علایقی روانشناختی ابراز می دارند نقد به گونه ای تحلیل خود منتقد است که به موازات تفسیر اثر می تواند برملا باشد، یعنی همانگونه که نویسنده ذهنیتش را، و کنشش را در جهان واقع در کاراکتر ها و نهایتاً اثر ادبیش فرافکنی می کند، منتقد ادبی نیز در برخوردش با اثر تابع این امر ناخودآگاه است. کتاب هدف در نوشتار این قلم - جیرجیرک – تالیف جناب آقای احمد غلامی است که به دلیل وجود لایه های ادبی- اجتماعی- سیاسی- تاریخی- روانشناختی و ... می توان از زوایای انواع نقد ادبی به آن پرداخت. اما پارادایم فکری غالب در این نوشتار اگرچه گاهاً گریزی به نظریۀ ناخودآگاه و نظریه های روانشناختی و جامعه شناختی به شکلی گذرا مشهود است، پارادایم روانشناختی انسانی نگر است، که بر مبنای نیاز های انسان و سلسله مراتبشان و همچنین عواقب عدم ارضای آنها تمرکز دارد. بنابراین متغیر های مورد واکاوی در داستان جیرجیرک محرومیت- ترس و جبر است، این متغیر ها در زندگی بابک رضایی که کاراکتر اصلی روایت و نمایندۀ جامعۀ ایران است- در ناکامی ها - تحمیل ها- تحقیر ها – سرخوردگی ها و از دست دادنهایش نمود پیدا می کند. بابک شخصیت خودشکوفایی است که به واقعیت توجه دارد و از پس آنها حقایق را دریافت می کند. و به جای خود محوری توجه اش به مشکلات جامعه معطوف است ، وسیله برای او وسیله است نه هدف برخلاف پدرش که فوتبال برایش جز گل زدن و برنده شدن معنایی ندارد، به ارزش های آزادی خواهانه و نگرش های دمکراتیک گرایش دارد. به معدود افرادی مهر می ورزد اما عمیق- مثل اسماعیل که او را داداش صدا میزند- خلاق است به همرنگی فرهنگی و شباهت توده مقاومت می کند که کمترین نمودش مقاومت در برابر پوشیدن پیرآهن همرنگ یک تیم است، نیاز هایش در سطح بالایی از نیاز های بشری قرار دارد و با فرانیازهایش بدنبال وجودی با معناست. اگرچه خیلی از این خصوصیات در روبنای کاراکتر بابک به صداقت دیده نمی شود، اما گاهاً یک کنشی بیرونی می تواند ماهیت درونی یک فرد را و مقداری از خصوصیات ذاتی اش را برملا سازد. بنا بر پارادایم انسانی نگر انگیزه ی ادمی بر شالوده ی نیازهای مشترک و فطری استوار است و این نیاز ها در سلسله مراتبی از نیرومندترین تا ضعیف ترین آنها او را بر می انگیزد. شرط دست یافتن به حقیقت خود که در اخرین طبقه از نیاز های آدمی و در دستۀ فرانیاز هاست و هدف اصلی مبحث پیش روست ارضای نیاز های سطح پایین فرد است، در حالت عادی تا نیاز های فیزیولژی- نیاز های ایمنی- نیاز محبت و تایید و نیاز به احترام ارضاء نشود نیاز به خودشکوفایی احساس نخواهد شد، اما فرد خودشکوفا نیازهایش با عامه فرق می کند، انگیزه اش بر شالودۀ فرانیازهاست، همچون راستی – فهمیدن و خلق کردن ، انسان چنانچه دنیای اطرافش را شناخت و فهمید - برای کسب احترام. امنیت و کامیابی به گونه ای متفاوت و موثری با جهان خود رابطه برقرار میکند. اما چنانچه در طریقت تحقق خود با موانع رو به رو شود و خواست ها و قابلیت هایش نادیده گرفته شود در او احساس محرومیت و شکست به وجود می آید و حتی اگر بتواند با شرایط حاکم سازگار شود، بهای سنگینی برایش خواهد پرداخت، بابک فرد خلاق خودشکوفایی است که می خواهد بنویسد و نوشتن برای او در مرتبه ی وسیله است نه هدف، اگرچه خودش در بازجویی ها انکار می کند اما یک نویسنده و منتقد اجتماعی-سیاسی است، به اصطلاح " روشنفکر" است. و این برای پدری که هیچ جایگاه فرهنگی و اجتماعی مناسبی ندارد و تنها یک پسر دارد تا تمام ناکامی های خودش را در او جبران کند و خودش را در او به تحقق برساند خواست خوشایندی نیست، خانواده- جامعه- و درکل شرایط اجتماعی و سیاسی نتوانسته است در زمانی به خواست ها و قابلیت های یدی پدر بابک پاسخ مناسب دهد، و بستری برای شکوفایی او و هم نسلانش فراهم سازد و آنها را به حاشیۀ آرزوهایشان کشانده است. نویسنده بدون لفظ صریح و در زیر متن داستان خود یک مفهوم را به چالش میکشد. " شکاف نسل ها" شکاف دو نسل دیروز و امروز از حکایت تلخ ناکامی ها سرچشمه می گیرد نسلی که سوخته و در زمانی آرمانها و قابلیت ها و امیال درونی اش به دلیل جبر نامرئی اجتماعی و فرهنگی حاکم خودآگاه و ناخودآگاه جایش را به آرمانهای جمعی و ملی داده است، و اکنون بدون در نظر گرفتن خواست ها، ارزشها و قابلیت های نسل جدید (فرزندانشان) برای جبران خلاء های درونی خود آنها را وادار به کنشی خلاف میل و قابلیت هایشان و در جهت خواست های سرکوب شده ی خود می کنند، وگرنه اگر هر نسلی توانسته باشد بر بستری فراهم نیاز های خودش را برطرف و قابلیت های درونی اش را شکوفا کرده باشد به راحتی تفاوتها و قابلیت های نسل بعد از خود را که بنا بر شرایط زمان و مکان و فرد و اجتماع ، شکل گرفته درک خواهد کرد و فرصت کنشی آزادانه را به او خواهد داد . و دیگر شکاف نسل ها رسماً مفهومی نخواهد داشت، نویسنده با خلق کاراکتر یدی به عنوان نمایندۀ نسل دیروز در مقابل پسرش بابک از نسل امروز که میل بر شکوفایی و آزاداندیشی و کنش های خلاق در او غالب است با ضرافت ناکامی های نسل ها در مقابل هم به چالش می کشد، یدی می خواهد پسرش کار ناتمام اورا تمام کند و این اساسی ترین مانع تحقق خود بابک در برابر امیال و خواست های قلبی اش است. بابک ناچار به نگه داشتن خاطر پدر است زیرا دست کم او قدرت حاکم بر زندگی اش است در جنبه های مادی ومعنوی و البته به عنوان پدر به او تعلق خاطر هم دارد. اگرچه هیچ چیز نمی تواند جای لذت اندیشیدن و نوشتن را برای او پر کند اما نگه داشتن خاطر پدر خالی از فایده خوشایندی و لذتی اگرچه آنی و سطحی نیست، او بخاطر پدر و یا با جبری که از جانب او وارد است بر خلاف میل باطنی اش به فوتبال تن می دهد. و خواست قلبی خود را که کنش خواندن- اندیشین و نوشتن است نادیده میگیرد. یعنی او در مقاطعی از زندگی خود خلاف ماهیت درونی اش عمل می کند، مثلاً زمانی که فوتبال بازی می کند و یا زمانی که برای فرار از فوتبال و جبر پدرش به جنگ می رودو آنجا نیز محرومیت و جبر را بصورتی دیگر تجربه می کند.کنش خلاف ماهیت درونی با گذر زمان در او احساس حقارت - ضعف و ناتوانی را خلق می کند تا بر تمام حقارت های رسوب کردۀ حاصل از ناکامی ها و محرومیت های دیگر زندگی اش افزوده شود تا خوراک وجدان درونی ذاتی اش شود، و جایی مثل سلول انفرادی در هیئت افکاری روان نژند چون میل به خوردن خود یقه اش را بچسبد، و این خودخوری نام عامیانه ی همان وجدان درونی ذاتی است که هرگاه فرد خلاف قابلیت درونی و ارزشها و آرمانهایش عمل کند و برای کسب لذت و خوشایندی و امنیت آنی به آنها پشت کند این وجدان به سرزنشش بر می خیزد و خوره ی روحش می شود اینجاست که می توان آنقدر خودت را بخوری که از تو هیچ نماند. نویسنده به موازات زندگی فردی بابک موقعیت اجتماعی- سیاسی جامعه را به چالش می کشد بابک نمایندۀ جامعۀ ایران است و پدر نمایندۀ قدرت مسلط و صدایی که ابتدای داستان می گوید: ...حالا نوبت ماست که به مردم فحش بدهیم وبگوییم هیچ چیز رانمی فهمند. وقتی قرار باشد چیزی را نفهمی یا نفهمیدن را به تو القا کرده باشند محکوم هستی به سکوت و هیچ رابطۀ موثری با جهانت نخواهی داشت ،یعنی نخت دست کسی است، از آنها که تنها داشتن فهمیدن است که مسئولیت می آفریند و احساس مسئولیت آزادی عمل را، پس در این صورت هرگز نخواهی توانست آزادانه و بنا بر میل درونی ات و در جهت قابلیت ها و ارزشهایت عمل کنی، دست کم این را به تو القا می کنند، بابک ملتش است،ملتی که جنگ را پشت سر گذاشته و اکنون نیاز به ایمنیش بر طرف شده و طبیعتاً در سلسله ی بالاتری از نیازهایش وارد شده. اکنون احترام و منزلت میخواهد، پذیرش میخواهد، جایگاه میخواهد. اکنون موقع تحقق خود است و شکوفاکردن پتانیسل های درونی اما او با موانع با جبر با بی عدالتی و نهایتاً با سرخوردگی مواجه است. او به کوی میرود و گذارش می نویسد، حادثه ی کوی حادثه ی دانشجویی است- جامعۀ دانشجویی نماینده روح خلاق و شکوفا در تحقق مملکت است. اکنون اورا به هر صورت نادیده گرفته و در مقابلش ایستاده اند، بابک که محرومیت- جبر و محدودیت را در زندگی اش تجربه کرده اکنون نمی تواند نسبت به این موقعیت بی تفاوت باشد و در نهایت این کنش اورا به پشت میله های بازداشتگاه می کشاند و در برابر صدایی می نشاند که روزی صاحبش دست هایش را بالا برد تا زندگی اش را به قیمت اسارت بخرد ،اکنون دو دنیای متفاوت رو به روی هم ایستاده اند. یکی زندگی اش را به قیمت اسارت می خرد، یکی جانش را کف دستش می گذارند شاید بهای آزادی اش شود. به هر حال کم یا زیاد خوب یا بد ، هرکسی از جنگ مهم خودش را برده است، جنگی که نویسنده ابعاد دیگری از آن را به نمایش می گذارد که در تفاسیر کلی ایی که تا امروز از جنگ در آثار ادبی به عمل آمد هرگز نشان داده نشده. او با ضرافت نشان می دهد که جنگ خاکریز بزرگی است که میتوان به آن پناه ببری پناهگاهی برای آنها که جبر همه چزشان را از آنها گرفته .وقتی برایت بودن و نبودن مساله نباشد می توانی با زندگی ات بازی کنی، شبیه اسماعیل که آمده بود تا برنگردد، او از عشق نافرجامش فرار کرده بود، از سنگینی نگاه برادر، سرگروهان که زیاد حرف نمی زند اما از عمق دیالوگ هایش پیداست که او هم ناکامی های خودش را داشته، بابک که از جبر پدرش فرار کرد و هزاران پناهنده ی دیگر که به جنگ پناه آورده اند. نویسنده زیرکانه با رویکردی دیگر به جنگ موقعیت اجتماعی سال های جنگ و جبر نامرئی زمان را به چالش میکشد و همچون روانکاوی ناخودآگاه کاراکترهایش را می کاود تا آسیب هایشان را در مقیاسی بزرگتر به جامعه تعمیم دهد و از جزء به کل ناکامی ها ،ترس ها، سرخوردگی ها و... را نمایان سازد. روانکاوی نویسنده در داستان هایش گاه آنقدر صریح میشود که انگار کاراکترهایش را هیپنوتیسم کرده و به گذشته میفرستد تا با زبان خود ریشه گاه ترس هایشان را باز یابند و از آنجا که هر ترسی را بستری می انگیزد، بابک از اسارت و تاریکی میترسد. ترس از اسارت برای بابک که محدودیت های اعمال شده از جانب پدر را که کم از اسارت نبوده جبران کرده انگیزشی طبیعی است- اسفناک بودن اسارت برای او که فردی آزاداندیش و خلاق و در تکاپو است، انقدر مبرهی است که نیاز به توضیح بیش از این نیست اما ترس او از تاریکی ؛ در صحنه هایی از جنگ نویسنده ترس بابک از تاریکی را برملا میکند، تا در این عمد دانشورانه از زبان کاراکترش این حقیقت را بازگو کند که ترس او از تاریکی فقط بخاطر تاریکی است نه اتفاقات احتمالی از جانب دشمن در تاریکی، این ترس جنبه ی روانی دارد. و ریشه گاهش در اکنون و در موقعیت واقعی جنگی است. بابک از تاریکی میترسد چون بنفشه را شبی تاریک در خود فرو برد. چون تاریکی مانع روئیت حقایقی هر شب رفتن بنفشه شد. او نتوانست در آن تاریکی ببیند چه کسی بنفشه را با خود برد. تاریکی برای بابک از آنجا ترسناک است که تداعی محرومیت و از دست دادن میکند. و اما ترس مسعود از مردن ، کسی که میخواهد به هر قیمتی زنده باشد. او بر شالوده ی این ترس خیلی از ارزش های والای انسانی را زیر پا میگذارد و ترس سرگروهبان که از آزادی عملش، و نتیجتاً مسعولیتش سرچشمه میگیرد، ترسی است اگزیستاسیالیستی، او میترسد بخاطر آزادی عملش خطا کند؛ زیرا گناه آن خطا به گردن او خواهد بود. و از آنجا که تجربیاتی از خطای موقعیت داشته در شرایط مشابه که به ایجاد تداعی می انجامد ترس در او نمایان میشود و اما ترس بنفشه از اینکه اورا با بابک ببینند و آبرویش برود ترسی که ریشه در عرف و اجتماع با چهارچوب ها و محدودیت هایش دارد ، حتی یدی پدر بابک از حکایت این ترس مبرا نیست زیرا او مدام با این ترس دست و پنجه نرم میکند که نکند بابک اورا به رویا هایش نرساند و ناکامی هایش تکرار شود. و اما اسماعیل ترس هایش را پشت سر گذاشته- دیپر چیزی برای از دست دادن ندارد. انقدر رهاست که هر لحظه میتواند بپرد. نخش دست هیچ کس نیست. نویسنده با این قصد که نشان دهد ترس های امروز ریشه در ناکامی های دیروزمان دارد، به مخاطبش هشدار می دهد. و چهره ی مخوف آینده را بر شالوده ی ناکامی های امروز گوشزد میکند. درک این واقعیت تلخ همان توپی است که اول داستان وسط رویای بابک را که فرافکنی خود نویسنده است نشانه گرفته بود. نویسنده همان ابتدای داستان جبر نامرئی حاکم بر جامعه را به گونه ای سمبولیک نشان می دهد که وقتی مقابلت قدرتی ایستاده است و بخواهد به تو گل بزند باید بایستی و گل بخوری حتی اگر تمام عمرت را تمرین کرده باشی که نگذاری توپ وارد دروازه ات شود، او نیم صحنه های واقعی اجتماعی-سیاسی جامعه را در خدمت هدف اصلی می گیرد تا حقایق پنهان آن سوی واقعیات را به چالش بکشد. زمانی که آقای احمد نژاد به ابراهیم میرزاپور گل میزند بی شک هدفش ایجاد ذهنیت خاکی بودن و مردمی بودن برای ملت ایران بود. که البته برای توده ی مردم که ذهنی القاپذیر دارند همین ذهنیت هم ایجاد شد، اما تفاوت انسان هایی که می خواهند بی واسطه به واقعیت ها نگاه کنند و نگاهشان به سوژه تابع خواست و القاء قدرت ها نیست اینجا مشخص میشود. او نمیخواهد از کانال خواست و القاء قدرت ها که در داستانش شخصیت تمامیت خواه پدر نماینده ی آن است با جهانش رابطه بر قرار کند. زیرا این رابطه هرگز اصیل، انسانی و ارزشمند نخواهد بود چون بیانش بر پایه ی جبر و محرومیت نهاده شده. محرومیت درد مشترک تمام کاراکتر های جیرجیرک است. محرومیت های پدر بابک که با کنش های جبرگرایانه اش نست به بابک بر مخاطبش روشن میشود. محرومیت مادر که همسرش خواست هایش را تا سطح پایین ترین نیاز های بشری تحلیل داده آنقدر که پر بودن یخچالش می بایست برای احساس خوشبختی اش کفایت کند او حتی دختری ندا که بیشترین و نزدیکترین فرد به او باشد تا شبیه همسرش که دنبال تحقق خود در بابک بود، خود را در او به تحقق برساند. محرومیت اسمائیل که روزگار بشدت غافلگیرش کرده بود و محرومیت ناخودآگاه طلبه ای که روزی فوتبال بازی می کرد و خوب گل می زد اما بخاطر فشار نامحسوس ارزشهای حاکم بر جامعه ی زمان جنگ طلبه می شود و لباس میپوشد و حتی دیگر فوتبال هم محله ای هایش را وقتی از کوچه میگذشت نگاه نمیکند. محرومیت فرمانده گروهان که نتوانسته بود تحصیلاتش را ادامه دهد. و اکنون باید بخاطر آزادی عمل نسبی اش در جبهه مدام با ترس دست و پنجه نرم می کرد. محرومیت های بنفشه و نارضایتی هایی که در بازگویی خاطره ی رگ زنی اش افشا می شود و ترس هایی که بر شالوده ی ارزشهای اجتماعی، خودش و بابک را از رابطه ای شاد و آزادی نصیب می کرد. و بالاخره محرومیت خود بابک که تمام این نوشتار حکایت این حقیقت بود، همانطور که از نظر گذشت محرومیت مقوله ای ذهنی و روانشناختی است، بنابراین کاملاً نسبی است. بابک فوتبال بازی میکرد چیزی که خیلی از آدمها با وجود میل باطنی نمی توانند به آن دست پیدا کنند، اما چون این عمل خلاف میل و ماهیت درونی بابک است برای او ایجاد محرومیت نسبی میکند و او در برابر موانعی که در مسیر تحقق خود با آنها مواجه است سرانجا دچار درماندگی آموخته شده می شود. به فوتبال تن میدهد تا بازی انجام شود و نفس راحتی بکشد و پدر دست از سرش بردارد درست مثل یک زندانی که درماندگی را به خوبی آموخته است آنقدر که وقتی قرار است شکنجه شود می خواهد این عمل هرچه زودتر صورت گیرد تا تمام شود و به سلولش بازگردد. زیرا میداند هیچ راهی برای گریز ازاین شرایط نیست. و اما خود کاراکتر جیرجیرک: اگر نگویم بیش از بابک کاراکتر اول داستان، کم از او حائز اهمیت نست، جیرجیرک کاراکتر هرموتیک داستان اهمد غلامی است، گاه آنقدر هست که انگار از هیچ زمان نبوده است لو روحی نه سرگردان بلکه عریان است، حقیقتی که هیچ چشم بینایی نخواهد توانست انکارش کند . زبان به زبانی است که دست همه چیز و همه کس را رو می کند. جیرجیرک کاراکتر هرموتیک- پیرآهن یوسف، تنها گواه بابک است تا به او، به ما و به آنها بفهماند که او می خواهد با جهانش آزادانه و به شکل موثری رابطه برقرار کند، نویسنده در مسیر روایت با خلق صحنه هایی که در آن خلاف ظاهر امر ، کاراکتر غالب نه بابک بلکه جیرجیرک است، حجم زیادی از مفهوم کارش را که میل به تحقق وخودشکوفایی است به صورت نامرئی به نمایش می گذارد. زیرا جیرجیرک نماینده ی افکار بابک و نویسنده ای است که خودش را در کاراکتر روایتش فرافکنده، جیرجیرک در لحظه هایی که کنش خلاف جهت و ماهیت درونی بابک صورت میگیرد سر و کله اش پیدا میشود و با خلق لحظه های اوج (غفلت از مکان و زمان و شرایط حاکم) که یکی دیگر از حالت هایی است که برای انسان خودشکوفا گاهاً اتفاق می افتد به او انحراف از ماهیت درونی اش را گوشزد میکند و به او می فهماند که او همان جیرجیرک باز است، او باید اندیشه هایش را جولان دهد. جیرجیرک گویی فرستاده ای از آینده از وجدان درون ذاتی بابک است که هربار به او تلنگر میزند- جیرجیرک در صحنه های جنگ و فوتبال به میدان می آید تا به او بگوید – هی پسر اینجا جای تو نیست! اما هربار با برخورد قدرت های مسلط بر بابک، پدر – مربی – سرگروهبان و ... به مانع بر می خورد و درمانده ی شود. نویسنده در جای جای اثرش به صداقت کاراکتر جیرجیرک را نماینده ی افکار و اندیشه های خود معرفی می کند. در سلول انفرادی که می گوید: این جیرجیرک آنقدر در زمین های چمن توی گوشم خواند که مرا به کوی برد و اکنون با من حبس شده، و در خاطره ی حبس جیرجیرک در جعبه ی کفش و نهایتاً مردن او ،به گونه ای سمبولیک به چهارچوب کشیدن اندیشه و آرمان و خواستهای خود و جامعه ی خود را به چالش می کشد. وقتی نتوانی افکارت را جولان دهی و خودت را به تحقق برسانی وقتی افکارت را شبیه آن جیرجیرک به چهارچوب بسته ای بکشانی آنها خواهند پوسید و چیزی که برایت میماند اگر روزی خلاف آنها کنشی داشته ای ، وجدان درون ذاتی است که با پتکش تورا از پای در خواهد آورد. در پایان این نوشتار باید گفت که نویسنده برای ارائه ی مفاهیمش با انتخواب عمومی ترین سوژه ها، جنگ انزجار عمومی و فوتبال – علاقه ی عمومی و با بهره گیری از ناخودآگاه جمعی جامعه داستانش را در ذهن مخاطبش به اشتراک می گذارد تا هر کسی به گونه ای ذهنیتش را در آن فرافکند و اینگونه مخاطبش را شریک روایتش می کند. پایدار باشید و سربلند. مریم مولانا ( نظریان ) مسئول کارگاه ادبی امید

تاريخ : جمعه بیست و دوم فروردین 1393 | 10:34 | نویسنده : رحمت غلامی


غزل مینی مالی از کتاب «لیلا زانا، دختر اسطوره های سرزمین من» به قلم جناب استاد «آرش آذرپیک» 


بر دلش بارِ یک جهـان فریـاد           بر لبش موج «هر چه بـادابـاد»!

مثـل یک گردبـاد سـرگردان              بـاز بر متن خـود به راه افتـــاد

 

چشم را بست و لحظه ای آورد        قطره قطره گذشتــه ها را یــاد

روزهایی همیشه سبز که رفـت        با زبان زخم شعلــه ها بـر بــاد

 

ناگهان دیـــد در مقابـل خود                خانه اش را که بوی شب می داد

در آن  بــاز ، پنجره تاریـــک                  مـرد پا در حیـــاط خانه نهــاد

 

مـرد، یک باره از غزل خط خورد            قلـم از دسـت زن زمیـن افتــاد

سایه پشت پرده وارد شد...



تاريخ : جمعه نهم اسفند 1392 | 8:48 | نویسنده : رحمت غلامی


بخشی از مقاله ی «آب در خوابگه پدر خواندگان ادبیات کرمانشاه» به قلم آقای «ماهان ولی زاده» در نشریه ی «آوای کرمانشاه» شماره ی ۸۵۶- سه شنبه ۲۱ شهریور۱۳۸۵

 

…از چند سال پیش دوستان و هم فکران آقای «آرش آذرپیک» گروهی را تشکیل داده اند و با هم به مطالعه و تحقیق ادبی می پردازند اما از همان ابتدای تشکیل این گروه، پدر خواندگان به جای این که از این گروه حمایت یا انتقاد کنند بدترین برخوردها را کرده اند. بارها به این پدر خواندگان گفته شده که نظریات و انتقادات خود را مکتوب کنید تا همه بدانند شما با کجای اندیشه های این گروه مخالفت دارید و پاسخ آن ها این است که اگر ما به این ها انتقاد بنویسیم مطرح می شوند و ما اصلاً می خواهیم نامی از آن ها نباشد. و به جای انتقاد مکتوب همیشه به فحاشی و طرد مطلق آن ها پرداخته اند چرا که فقط می خواهند خود مطرح باشند. همیشه سعی کرده اند با بدگویی و تهمت از این جمع آن ها را پیش چشم مسئولین و نهادهایی مثل ارشاد و… تحقیر کنند. در تمام سال گذشته آوای کرمانشاه نوشته های این گروه را چاپ کرده است با این که به هیچ وجه اعتقاد یا تمایلی به نظریات آن ها نداشته و ندارد. همیشه از گوشه و کنار می شنیدم که فلانی تو تنها کسی هستی که اجازه می دهی آن ها در صفحه ات حضور داشته باشند این کار را نکن. و همیشه فکر می کردم چرا باید این کار را بکنم. در تمام صفحات ادبی استان برای تشویق هم شده ساده ترین نثرها را چاپ می کنند. آیا کار این افراد از آن نثرهای ساده ایراد بیشتری دارد؟ و در ضمن در دو شماره ی دکتر مروتی، یکی از نویسندگان آوای کرمانشاه، کتاب بیانیه ی آن ها را نقد کرده است و در این شماره هم آن ها صحبتی داشته اند و مکتوب فرستاده اند و ما صحبت آن ها را بی هیچ دخل و تصرفی چاپ کرده ایم. من خودم هر وقت این گروه از جهان شمول بودن مکتبشان حرف می زنند مور مور می شوم، یا از مونتاژهای عجیب و غریبی که از نظریات ادبی مثل «مرگ مؤلف» و… صحبت می کنند واقعاً دچار تعجب می شوم. اما مگر عرصه ی ادبی ارث بابای من است که بگویم آن ها حق ندارند مطلب بنویسند. اگر من منتقد هستم به عنوان یک منتقد مثل انسان آن ها را نقد و به عنوان یک مسئول صفحه هم موظفم مطالب آن ها را چاپ کنم نه این که هر جا رسیدم زیر آب آن ها را بزنم. آقای آذرپیک قبل از این که این جریان را راه بیندازند یکی از غزل سراهای خوب کرمانشاه بودند و هنوز هم هستند. چه کسی حق دارد این قضیه را منکر شود؟ (هرچند که به وجه غزل را قالب مناسب امروز نمی دانم) و نکته ی مهم دیگر این است که آن ها توانسته اند چندین سال یک گروه را حفظ کنند. ما ایرانی ها متاسفانه هرگز عادت به کار گروهی نداشته ایم و این افراد دست کم به جنگ همین یک عادت بسیار بد رفته اند و آیا این کار آن ها جای تقدیر ندارد؟ خود این پدر خواندگان و نوچه هایشان آیا توانسته اند یک سال انجمنی را سر پا نگه دارند و انجمنشان از هم نپاشد؟…

 



تاريخ : شنبه دوازدهم بهمن 1392 | 10:37 | نویسنده : رحمت غلامی
 

 

یک مثنوی از جناب استاد «آرش آذرپیک»:

 

من می روم شبیه نسیمی که می رود
مانند یک رفیق قدیمی که می رود
من می روم گرفته تر از چهره ی غروب
سوزان تر از هوای تب آلوده ی جنوب
من می روم غریبه تر از آن جوان کُرد
وقتی «کژال» را پسر خان به حجله برد
من می روم شکسته تر از کوزه ی کژال
هنگام آن خبر، لب آن چشمه ی زلال
گفتم که می روم، همه گفتید: «کافی است
یک لحظه هم وجود تو این جا اضافی است»
باشد به روی چشمانم، زود می روم
فردا بدون بوسه و بدرود می روم
من می روم اگرچه شما غم نمی خورید
و آش پشت پای مرا هم نمی خورید
من می روم اگرچه کسی اعتنا نکرد
من را برای لحظه ی آخر صدا نکرد
من می روم و آن چه در این کوله با من است
یک جعبه ی سیاه پر از خاک میهن است
یک کوزه ی سپید پر از اشک مادرم
یک حلقه از همان که نامش نمی برم
من می روم و خاطره ام خواب می شود
یک باره مثل نقش روی آب می شود
من می روم و در خود خاموش می شوم
در غربتی سیاه فراموش می شوم.



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم دی 1392 | 12:40 | نویسنده : رحمت غلامی

مقاله ای از آقای «زردشت محمدی» در نشریه ی «ابوذر»- شماره ی ۱۱۳۷- شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۲ و هفته نامه ی «شمیم صبا»- شماره ی ۴۹- دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۲


تاکنون بسیاری از اندیشمندان درحوزه های مختلف از جمله زبان شناسی کوشیده اند که “کلمه” را تعریف کنند اما همیشه برای یک تعریف جهان شمول وعلمی اثبات شده با چالش روبه رو بوده اند .من این سؤال را مطرح می کنم که چرا باید کلمه را تعریف کرد؟ در پاسخ باید بگویم کلمه ماهیتی فرارونده دارد به نحوی که پیوسته در صیرورت و شوندگی است و همین شدن های لایتناهی است که نمایشگر ساحت نامحدود وتعریف ناپذیر کلمه می باشد.

کسانی که کوشیده اند تا کلمه را تعریف کنند پیوسته به تعاریف جزئی یا بعدی ازکلمه پرداخته و نتوانسته اند – والبته نخواهند توانست- به حقیقت کلمه دست یازند زیرا حقیقت مقصد نیست که تعریف شود بلکه مقصود است. می خواهم این را مطرح کنم که “شناخت، دستاورد همیشگی تعریف نیست” زیرا رویکرد تعریف بر محدودیت پتانسیل های واژگانی است درحالی که خود شناخت امری بسیط می باشد بر همین اساس شناخت کلمه و چگونگی شکل گیری آن از بسیط ترین مسائل پیرامون شناخت و حوزه ی شناخت شناختی است که درمکتب ادبی شناخت شناختی “اصالت کلمه” به آن پرداخته می شود.

به باور “مکتب ادبی اصالت کلمه” درجهان چهاربعدی «زمان-مکان» محور ما اصالت با وجود است و وجود خود را با کلمه می نمایاند.

“وجود”، کل فراتر از هم افزایی ابعاد خود است یعنی ابعاد جوهری-ماهیتی و خود را با کلمه می نمایاند. و اما ابعاد وجودی کلمه که محل بحث است درست مثل انسان جوهری- ماهیتی می باشد که این شباهت در جهان چهاربعدی ما تنها بین انسان و کلمه برقرارست. ابعادجوهری کلمه شامل جوهره ی معنایی، جوهره ی گفتاری و جوهره ی نوشتاری بوده و در دیگر هستنده ها هم قابل شناسایی اند اما بعد ماهیتی تنها در انسان وکلمه قابل تشخیص و این دلیل شباهت استثنایی انسان وکلمه است.

نمی توان استدلال کرد که در ده سال آینده یک گرگ متعالی تر شده و نسبت به خود و جهان هستی ادراک از ادراک کند اگرچه با تغییر ابعاد جوهری اش مثلاً با تغییر در ژنتیک گرگ ممکن است بتوان گرگ متفاوت تری را پرورش داد اما آن هم تغییر درجوهره می باشد.  هرچند  نگرش ارسطویی برای هستنده ی غیر انسان نیز ماهیت قائل می شود اما به هر روی در نگرش اصالت کلمه این نیز جوهره ی معنایی آن هستنده است مثلاً آتش ماهیت ندارد بلکه دارای جوهره ی معنایی ست.

دیدگاه اصالت کلمه چنین بیان می دارد که جوهره ی معنایی کلمه پیوسته بوده و بودش دارد و به عبارتی قدیم است اما جوهره ی گفتاری و نوشتاری کلمه حادثند و بنابراین می توان گفت قراردادی اند و این جوهره ها بنا بر قرارداد ما انسان ها شکل می گیرند و به روایت من از همین جاست که انسان نظام های زبانی را خلق می کند.

به باور”اصالت کلمه ” انسان خالق کلمه است. عقول و شهود به جوهره های معنایی کلمه دست یازیده و آن را در عالم حس به تعین درمی آورند. پس از آن فرایند تعین و زایش کلمه با ایجاد جوهره های گفتاری و نوشتاری کلمه شکل می گیرد. به عبارتی ذهن خلاق پس از کشف جوهره ی معنایی کلمه که به صورت ازلی و قدیم وجود دارد با خلق جوهره های گفتاری و نوشتاری کلمه را متعین می کند که بستر آن “حس” می باشد و این چنین است که تناروح متولد می شود. با این استدلال، باشندگی کلمه در بستر حس اتفاق می افتد و خالق آن انسان است که با کشف جوهره های کلمه و سپس نگاه غیرابزاری به آن و رسیدن به ماهیتی فرارو، ماهیت خویشتن وکلمه را بسیط و بسیط تر می نمایاند و هر دو را در مسیر شدن و شوندگی قرار می دهد مثلاً در ادبیات، کلمه دیگر صرفاً وسیله نیست بلکه کشف ساحت های هنری آن یعنی کشف لایه های زیبایی شناسیک ابعاد معنایی، گفتاری و نوشتاری مورد نظر تئورسین ها، ایدئولوگ های ادبیات، شاعران و نویسندگان قرار گرفته است. هم چنین در هنرخطاطی که کشف ماهیت زیبایی شناسیک حروف، محور قرار می گیرد…

اضافه می کنم که اصالت کلمه قائل به جوهره های روحی، اثیری یا ذهنی و فیزیکی  هستنده ها و هم چنین قائل به جوهر های قراردادی مثل خط بریل برای نابینایان و… است که در این مقاله به آن پرداخته نشده است.



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم دی 1392 | 11:19 | نویسنده : رحمت غلامی


در نشریه ی «ابوذر»- شنبه 21 دی 1392- شماره ی 1137

 

حالِ من بد نه، حالِ روزها...

گیجِ گیج

می چرخند، می چرخند

وای سرم...

امروز: تفاله ی چای، تعفن خاطرات

دیروز: گلی سرخ، بوی خون

فردا: چاقویی روی میز، تقسیم نامساوی زندگی.

خانه از من رها

در انتهای خیابان چندم

جیغ ترمز بر تن جاده،

بوی تند سیگار،

فریاد روحی زخمی،

و دخترک که: «به من دست...»

گویی چیزی کشته شده

در نگاه من و تو حتا.

پیش رویم رفتن است

سر می خورد پایم بر خون عشق

چون آواری بر گسل زلزله ها

هر لحظه از بیم فرو ریختن...

دستم را نگیر

آآآه! سیلی می کشد باد

در لب پرتگاه

بر این کوه خاکستر

و ته دره انتظار می شود

برایم «جنون».



تاريخ : دوشنبه هجدهم آذر 1392 | 12:43 | نویسنده : رحمت غلامی

پیام تسلیت فرزندان مکتب ادبی اصالت کلمه به بانو «مریم مولانا -نظریان-» در نشریه ی ابوذر یکشنبه ۱۷آذر ۱۳۹۲- شماره ی ۱۱۳۳


«چرا خون نگریم، چرا خوش نباشم

که دریا فرو رفت و گوهر برآمد»

نویسنده و عریانیست پیشکسوت، بانوی کلمه، استاد مریم مولانا
کوچ غریبانه و ققنوس وار خواهر گرامی تان را از صمیم قلب تسلیت گفته و هم چنین میلاد تنها یادگار ایشان «آنوش» عزیز را در ظهر مقدس عاشورا گرامی می داریم.

«کانون ادبی کلمه گرایان ایران»



تاريخ : چهارشنبه ششم آذر 1392 | 3:55 | نویسنده : رحمت غلامی


در نشریه ی «ابوذر»- یکشنبه سوم آذر۱۳۹۲- شماره ی ۱۱۳۲ 


از خواب پریدم

 تو نیستی.

در ساحل

پای من مانده در گل.

چیزی در گلویم گیر کرده

صدای شکستن می آید در من.

در هنگامه ی رفتن می ایستم از یک رؤیا

شاخه ای گیر می کند به پایم

دست می برم به یادی از تو تا نیفتم

در مسیری بی پایان.

یاد آن شبِ از مهتاب بی خبر

می سوزاند مرا

دورتر از همان ستاره ی تازه متولد به اشارت انگشت تو.

دشت غبارآلود بر دامنه ی کوه،

زوزه ی شغال ها،

دریا خشمگین،

ماه گم در مه…

با صدایی از جا می پرم.

صدای پای توست؟!

نه…

فرو می ریزم در خویش

هیزم ها، نقطه ی پایان.

نسیم سرد دریا می نوازد گاه و بی گاه

گیسوان منِ جفت گم کرده را.



تاريخ : یکشنبه دوازدهم آبان 1392 | 15:11 | نویسنده : رحمت غلامی

نقدی از جناب آقای «محمد شیدای دزفولی» بر کتاب «لیلازانا» اثر استاد آرش آذرپیک، مندرج در هفته نامه ی «آیین زندگی»، صفحه ی ۷، سه شنبه ۱۴ تیر ۸۴


   «شعر یعنی…؟!»

 

اگرچه تا کنون تعریف های بی شماری برای شعر شنیده ایم و به قولی این تعریف ها اخیراً به تعداد آدم ها رسیده است با این وصف نشان دهنده ی کیفیت کلی نیست بلکه حداقلی را ترسیم می کند. نسل جدید به خاطر انبوهی معنی، خود را از چهارچوب وزن و قافیه کنار کشیده و می رساند که مهار کردن معانی در حصار کردن وزن و قافیه به این سادگی ها نیست. با در نظر گرفتن چنین استنباطی سری به مجموعه شعر آرش آذرپیک –شاعر جوان کرمانشاهی- می زنیم. این مجموعه نیز «لیلازانا» نامیده شده که توسط یکی از دوستان شاعر...



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 | 4:2 | نویسنده : رحمت غلامی
شاعران و علاقه مندان فرهنگ و هنر
سه سال است حامیان شعر نوین ایران، 21 آبان روز تولد علي اسفندياري "نيما يوشيج" را به عنوان روز شعر نوين اعلام كرده و عليرغم كارشكني ها و سنگ اندازي ها، با احترام به ثبت روز شعر در تقويم كشور، انتظار دارند روز تولد نيماي بزرگ به عنوان
"روز شعر نوين" انتخاب و گرامي داشته شود.
بديهي است حمايت دوستداران فرهنگ و ادبيات معاصر ايران در تسريع اين اتفاق بزرگ لازم و موثر خواهد بود.

با احترام و سپاس بي دريغ.

www.nimasher.blogfa.com



تاريخ : چهارشنبه هفدهم فروردین 1390 | 10:22 | نویسنده : رحمت غلامی
«بين دو عشق» سروده‌ي مهري مهدويان منتشر شد
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب

مجموعه‌ي شعر «بين دو عشق» سروده‌ي مهري مهدويان منتشر شد.

به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين كتاب شامل دو بخش غزل‌مثنوي‌ها و غزل‌ها با شعرهايي همچون: حج فقيرها، آقا سلام!، دخترم حسنا، دامچاله، برات نامه نوشتم كه باز برگردي و براي منجي (عج) همراه است.

«بين دو عشق» در 80 صفحه با شمارگان 1000 نسخه و قيمت 2000 تومان از سوي مؤسسه‌ي انتشارات كرمانشاه به چاپ رسيده است.

در پشت جلد اين كتاب به قلم آرش آذرپيك آمده است: «بين دو عشق» دفتر عاشقانه‌هاي مهري مهدويان است؛ اين مجموعه در وضعيتي بينامتني؛ مابين سنت ماندگار گذشتگان و هنجارگريزي سنت‌شده‌ي اكنونيان قرار دارد و با آن‌كه از آشنايي‌زدايي‌هاي مفهومي، زباني و حتا گاه شطح‌گونه خالي نيست، «كوشش بي‌رنج» شاعر همواره بر اين بوده است كه هيچ‌گاه انرژي‌هاي سيال و مواج عاشقانه‌هايش را در مسلخ تعقيدات، تمهيدات و تعينات مرسوم هنري ـ در ابرشريعت ادبي شعر ـ فدا نكند؛ آن‌چنان‌كه قلم سركش وي در صميمانه‌ترين حالات ممكن لرزه‌نگار دنياي بيروني و دروني خويش و جامعه است.

بر همين اساس، اينجانب «اتوبيوگرافي اكسپرسيونيستي» را مناسب‌ترين عنوان براي «بين دو عشق» ـ و آثاري از اين دست ـ مي‌بينم؛ «تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد!»
لينک خبر: http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1678148&Lang=P
منبع خبر: ايسنا
زمان خبر: سه شنبه 30 آذر 1389     ساعت: 12:16:27



تاريخ : یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 | 11:7 | نویسنده : رحمت غلامی

به نام حق

 

به قلم سخنگوي بانوان مكتب عريان (اصالت كلمه) ، مسئول كارگاه ادبي اميد : مريم نضريان

 

اين نوشتار جوابيه مقاله‌اي است كه در شهريورماه تا مهر 1388 در شش شماره پياپي در هفته‌نامه «نداي جامعه» به منظور نقد بر مجموعه «جنس سوم» به قلم استاد گرانمايه جناب آقاي مولاي‌فر به چاپ رسيد.

و فاصله زماني بين اين دو نوشتار فقط يك علت داشت و آن عدم اطلاع اينجانب از نقد اين بزرگوار بود كه البته «ماهي را هر وقت از آب بگيرند، تازه است!»

آنچنانكه براي تمام اهل فن واضح و مبرهن است، هر كلمه كليدي آنگاه كه وارد يك نگرش نوين و جريان جديد مي‌شود با عنايت به نظام آن ديدگاه، مفهوم تازه‌اي خواهد گرفت كه حتي مي‌تواند با تعريف و معناي معمول و پيشين خود مغايرت داشته باشد، تاريخ فلسفه سرشار از اينگونه اصطلاحات است.

آنچه كه در نقد استاد عزيزمان جناب آقاي مولايي‌فر مشهود است، ايشان در مواجهه با مكتب عريان و اصطلاحات كليدي آن، همان تعاريف رايج ذهني خويش را بدون هيچ توجهي به ساختار ارگانيك نگرش‌ها نقد زده‌اند، به گونه‌اي كه نقد اين عزيز گرانقدر در اصل فقط و فقط، نقد ذهنيت شخصي ايشان نسبت به مكتب اصالت كلمه «عريانيسم» است كه البته و صد البته هيچ ربطي به ديدگاه اين نگرش والاي ادبي نداشته و ندارد.

به عنوان مثال بايد صراحتاً اعلام كنم كه:

الف) منظور ما از كلمه «شريعت»- فقط و فقط تمام چارچوبه‌هاي مطلق‌گراي ادبي يعني سبكها، ژانرها و مكتب‌هاي تاريخ ادبيات جهان است و هيچ‌ ربطي به نوع كاربرد اين اصطلاح در مبحث اديان نداشته و ندارد.

ب) منظور ما از اصطلاح «طريقت» فقط و فقط ژانرهاي «فراشعر» و «فرا داستان» در مكتب اصالت كلمه است كه هرگزاهرگز از پيشنهادات و مؤلفه‌هاي ادبي خود يك چارچوبه‌ مطلق‌گرا يا به اصطلاح ما «شريعت ادبي» نمي‌سازد، و طبيعتاً اين اصطلاح در نگرش ما هيچ ربطي به سلاسل و فرق قديم و جديد عرفاني نداشته و ندارد.

ج) «حقيقت» اين كلمه در ديدگاهها، فقط و فقط وجود بسيط كلمه در هنر ادبيات است و بس كه به شرط حركت تعالي گرايانه‌ اهالي ادبيات به سوي آن با فراروي دانشورانه از تمام شريعت‌ها و جنبشهاي ادبي مي‌توان به ژانر بي پايان «متن عريان» دست يافت.

براي روشن‌تر شدن قضيه بي فايده نيست كه عرض شود اگر اين دوستان به اصطلاح منتقدي روشنفكر گرامي بيشتر از اين با واسطه انگاره‌ها و پيش فرض‌هاي ذهني خويش به ادبيات كلمه‌گرا نگاه كنند حتماً در توضيح اصطلاح «شهادت مؤلف» به تدريج آن را يك نظريه تروريستي و غالباً انتحاري براي يورش به كانون‌ها و انجمن‌هاي ادبي خواهند پنداشت كه اين عريان‌گرايان ياغي آن را گستاخانه اعلام كرده‌اند و حتماً بعدها رد پاي بن‌لادن و بقاياي ببرهاي تاميل را در كارگاه ادبي اميد پيدا خواهند كرد و شايد به تدريج خود اين قلم نيز به علت فعاليت در اين جنبش ادبي مظنون رديف اول قتل كساني همانند گارسيا لوركا و حتي خانم بي‌نظير بوتو به شمار مي‌آمد.

البته از آنجا كه جناب آقاي آرش آذرپيك در بيانيه خويش به منظور ارائه مفاهيم بكر ذهني‌شان از برخي واژگان پزشكي نيز استفاده كرده و آنها را دچار استحاله‌ معنايي كرده‌اند- مانند اصطلاح استرابيسم «كه نوعي بيماري چشمي است» و سادومازوخيسم «كه نوعي بيماري رواني است»- نمي‌دانم چرا دوستان منتقد ما كه عريانگرايان را به خاطر به كار بردن برخي اصطلاحات، يكباره (نكشيده و بيست وپنج من» به زردشت و حروفيه و ... مرتبط نموده‌اند چرا به خاطر استفاده از اصطلاحات پزشكي، مكتب ادبي اصالت كلمه را در تئوري‌هاي علمي لويي پاستور، دكتر كخ و دكتر ويليام مورتون و... جستجو نكرده‌اند!؟

براي بررسي نقدنامه جناب مولايي‌فر، بايسته است كه ابتدا نظري اجمالي بيندازيم به عناوين مورد نقد ايشان كه صراحتاً اعلام مي‌كنم، هيچ ارتباطي به نگرش ما ندارند

1- اطلاق برچسب «شعر- واژه» به جنبش ادبي اصالت كلمه «عريانيسم»

2- عنوان كردن تشابه ساختاري متون عريان با شعر نو

3- نفي هنجارهاي دستور زبان در متون عريان با نظر بر اصل دادائيسم

4- تحريف كامل نگرش و نگارش‌ها بنا بر ذهنيت كاملاً شخصي و غيرعلمي خود از مكتب عريان

5- اطلاق دوباره «شعر- واژه» بر پنج سطر از نوشتار منشور و عادي «آذرپيك» و ادعاي مشابهت آن 5 سطر به عنوان نماينده نگارشي اين مكتب با شعر نيما.

6- نفي ساختار رايج دستور زبان به منظور عدم استفاده از فعل

7- ارتباط جريان صرفاً ادبي عريان با فرقه‌هايي همانند حروفيه

8- مراقبه شناور را با مراقبه هندوئيسم يكي دانستن

9- جلوه‌دادن عريان به عنوان نگرش و نگارش دو تفكر- دو قلم

10- نگارش صوفيانيه عريان نويسان

11- كوشش عريان گرايان براي رد پا جا گذاشتن در شعر و داستان

12- ارائه تئوري خود ساخته «شعر جنس اول، قصه جنس دوم، تركيب شعر و قصه با حفظ اصالت واژه مساوي با جنس سوم!» و ... كه از اساس هيچكدام از اظهارات فوق كوچكترين ربطي به مكتب عريان ندارند.

از آنجا كه هر نظريه داراي مؤلفه‌هايي بنيادين و گاه غيربنيادين مي‌باشد، واضح است كه با تأييد يا رد دانشورانه آن مؤلفه‌هاست كه نظريه‌اي رد يا تأييد خواهد شد. آيا انتقال بحث از چارچوب اصلي متن «مؤلفه‌هاي بنيادين و غيربنيادين» به حاشيه- توسط جناب استاد مولايي‌فر- ترفندي رندانه نمي‌باشد براي ترجيح حيطه مطبوع و قابل گريز به شرايطي سخت و گريزناپذير، كه طبيعتاً پشتوانه‌ ادبي نسبتاً وسيعي را مي‌طلبد.

بايد به اين استاد گرانمايه عرض شود كه عنوان مقاله شما «برهنگي واژه در مكتب عريان» است، اما تمام نوشتارتان نقدي به اصطلاح فني و پيرامون يكي از مؤلفه‌هاي حاشيه‌اي و ثانويه اين مكتب مي‌باشد، پر واضح است كه اطلاق برچسب شعر به جنبشي كه بزرگترين رسالتش آزادي كلمه از حصار الهه‌هاي شعر و داستان با تمام زيرشاخه‌هايشان مي‌باشد، و از همان آغاز بيانيه تا پايان، پياپي تأكيد مي‌كند كه هدف من نه شعريت است و نه قصويت، چه معنايي مي‌تواند داشته باشد، آيا ناآگاهانه‌ترين، غيرعلمي‌ترين و مضحك‌ترين برچسب و تهمت به مكتب‌ ما اطلاق عنوان‌هاي كذايي شعر عريان و ... نيست، آخر بايد چند بار در تمام بيانيه‌ها، مقالات، مجلات و سايت‌هاي خود اعلام كنيم كه خوانندگان عزيز و دوستان گرامي شما را به خدا- ما را نه با عينك شعر، شاعر صرف بدانيد و نه با عينك داستان، داستان نويس صرف، آخر مگر وجود بي‌پايان كلمه فقط وفقط در اين دو ژانر خلاصه شده است!؟

همچنانكه بارها عنوان كرده‌ام مخاطب ما مي‌تواند به 2 طريق با نگرش ما ارتباط برقرار كند.

1- برخورد سطحي- كه حاصل نگاهي سطحي و غيرعلمي به موضوع است

2- برخورد عميق- كه حاصل ديدگاهي دانشورانه و عميق به موضوع است

در خورد نوع اول ← فرد به شدت دچار شخصي نگريست و ذهنيت خود را بر اصل موضوع تحميل مي‌كند، اما در برخورد نوع دوم، همانطور كه مشخص است فرد از روبنا و سطح، به عمق نگرش، طريقي پويا از مكاشفه در پيش مي‌گيرد، تا حقايق را از بطن آن نگرش دريافت نمايد، البته قصد بنده هرگز اين نمي‌باشد كه استاد عزيزمان جناب آقاي مولايي‌فر را محكوم به دسته اول كنم، اما همانگونه كه مشهود است شكاف نگرشي بسيار عميقي تا مخاطب نوع دوم دارند. زيرا استفاده از اصطلاح خرد قالب «شعر- واژه» كه تنها در 2 صفحه از كتاب 117 صفحه‌اي «جنس سوم» فقط به عنوان يك تبليغ‌نامه به آن اشارتي گذرا شده است، و چشم‌پوشي آگاهانه از 116 صفحه ديگر از كتاب «جنس سوم» و عدم اشاره و نقد؛ ژانرهايي «فراشعر- فراداستان- و متن عريان» مي‌تواند چه معنايي داشته باشد؟! و ا... اعلم. به هر حال نمي‌دانم چرا ايشان بدون هيچ توجهي به اصول اوليه و بنيادين اين مكتب بزرگ ادبي، و تأكيد ما بر فراروي از قالب‌ها و ماهيت‌هاي ادبي كلمه، اين مكتب عظيم را فقط به اندازه يكي از مؤلفه‌هاي كوچك ژانر فراشعر در مكتب عريان، كه صرفاً شاخه كوچكي از اين مكتب است «ژانر شعر- واژه» تقليل مي‌دهند.

* تشابه ساختاري متون عريان با شعر نو:

آنگونه كه اشاره شد اصل مكتب ما بر فراروي دانشورانه- در يك حركت درون‌ساختي- برون‌ساختي- از تماميت جنبش‌هاي ادبي و ماهيت‌هاي واژه بويژه ژانرهاي شعر و داستان است براي يافتن افق‌هاي نامكشوف و پتانسيل‌هاي نهفته و ناگفته وجود مقدس كلمه، و اين ديدگاه چه از لحاظ نگرش و چه از لحاظ نگارش، به هيچ وجه در حصار شعر كهنه و شعر نو و شعر ... ! نيست زيرا اولاً اصلاً به اين نو و كهنه بودن‌ها اعتقاد ندارد.

و ثانياً قلم خود را در حصارهاي خودساخته شعريت (چه گذشته و چه اكنون و چه آينده) و ايضاً داستان محصور و محدود نكرده و نمي‌كند زيرا دنياي بي‌پايان كلمه را هيچ‌گاه نمي‌خواهد در عوالم وسيع اما محدود شعر و داستان به بند بكشد و ...

* نفي كامل دستورزبان در متون عريان:

خدمت جناب استاد مولايي‌فر بايد عرض كنم كه اعتقاد مكتب عريان (اصالت كلمه) هيچگاه بر شيوه آنارشيستي و دادائيستي نفي تمام هنجارهاي دستورزبان استوار نيست و اصلاً تئوري نفي ساختار دستور زبان به هيچ وجه مربوط به بيانيه مكتب عريان نمي‌باشد و هيچ جاي آن به اين امر اشاره نشده است و نمي‌دانم آقاي مولايي‌فر از كجا اين تئوري را آورده‌اند!؟

در هنگام نگارش يك متن عريان، ما هرگز به صورت تئوريك و آگاهانه و به قصد قبلي دست به نفي نظام دستوري و توضيحات گرامري نمي‌زنيم و اين امر تنها در صورتي ممكن است اتفاق بيفتد كه در سطري خاص از يك متن- و نه تمام آن- تعالي واژگان براي ارائه يك مفهوم، فراروي از دستورزبان را بطلبد و اين امر بر جذابيت هنري اثر بيفزايد. شكستن نظام دستوري در متن عريان هيچ‌گاه به صورت يك تئوري بنيادين به هيچ‌وجه مطرح نبوده است و حتي در جريان «شعر- واژه» كه تنها يك خرده قالب در بخش مؤلفه‌هاي ثانويه و اختياري فراشعر عريان است، ما فقط شاهد حضور مستقل كلمه از دستور زبان مي‌باشيم، اين دستور و قاعده در درون واژگان در فضاي تهي به صورت معنوي و در ماوراي متن حفظ مي‌شود، زيرا در غير اينصورت هرگز مفهومي براي انتقال وجود نخواهد داشت.

* تحريف كامل نگرش و نگارش‌ ما بنا بر ذهنيت خود ايشان؛ جناب مولايي‌فر مي‌نويسد ما عريان‌نويسان فلسفه ذهني خود را اينچنين ترسيم مي‌كنيم «ما از جمله پيشگامان جنبشي نوين هستيم كه سوار بر سمند «شريعت» با تن‌پوشي از عرفان و نگاهي بر طريقت زرتشت پاي بر ركاب عريان واژ‌ه‌ها با تلاشي هنرمندانه در فراسوي تغزل و روايت عزم خود را جزم كرده‌ايم ...» جل‌الخالق!...

به خدا من پس از قريب به 8 سال عريانيست زيستن، براي اولين بار است كه اينگونه فلسفه ذهني را مشاهده مي‌كنم، به هرحال بايد ابداع اين شيوه جديد از نقد را به جناب استاد مولايي‌فر صميمانه تبريك گفت، شيوه‌اي كه به جاي نقل‌قول مستقيم از يك نويسنده خاص، دورترين تأويل از نوشتار او را نقل مي‌كند آنچنانكه در اغلب موارد در نقطه مقابل و متضاد آراء نويسنده است، شما اگر تمام كتاب 117 صفحه‌اي جنس سوم را مطالعه بفرمائيد هرگز به مفاهيمي كه ايشان در نقد نوآورانه خود ارائه داده‌اند، بر نخواهيد خورد؛ اميدوارم اين استاد گرانمايه از اين به بعد در شيوه نقد خويش يك تجديدنظر جدي بفرمايند.

* اطلاق دوباره «شعرواژه» بر 5 سطر از نوشتار آذرپيك و اعلام آن پنج سطر به عنوان نماينده نگارش اين مكتب با شعر نيما!! بايد عرض شود كه ارائه آن پنج سطر از جناب آرش آذرپيك در آغاز مانيفست ايشان، هيچ ربطي- در هيچ بعدي- به متون عريان، بويژه ژانر «شعر- واژه» ندارد و در اين قسمت آذرپيك خيلي معمولي و غيرادبياتي فقط دارد حرف مي‌زند، حال اگر حرف عادي ايشان آنقدر هنرمندانه و شاعرانه است كه همپاي يكي از شاهكارهاي نيماي بزرگ است، اين ديگر از قدرت كلام اوست!

به زعم من تا آنجا كه متوجه شده‌ام آقاي مولايي‌فر با يك ديدگاه يكسان بينانه‌ و يكسو نگرانه هر مطلب اعم از ادبي و غيرادبي را در كتاب جنس سوم فقط با عينك يك عنوان مي‌بينند «شعر- واژه» و اين موضوع شگفت‌انگيز آنچنان در نقد ايشان غلظت دارد كه من اگر مي‌ديديم كه در نقد ايشان حتي، شناسنامه‌ كتاب و عكس‌هاي چاپ شده در آن را نيز جزء «شعر- واژه» شمرده‌اند، به هيچ وجه تعجب نمي‌كردم! در هر صورت اگر جناب استاد مولايي‌فر، به نگرشي صحيح و دانشورانه در مورد ژانر «شعر- واژه» مي‌رسيدند، هرگز اين چند سطر از يك نوشتار معمولي آذرپيك را «شعر- واژه» قلمداد نمي‌كردند و تازه آن را شعر نيمايي نمي‌خواندند.

واقعيت اين است كه ارتباط «شعر- واژه» با «شعر نيمايي» درست شبيه به ارتباط گوشي موبايل من با روسري من است و طبيعتاً تنها وجه اشتراك آنها اين است كه من مي‌توانم از هر دوي آنها استفاده كنم!

* اعلام كردن شبه تئوري نفي ساختار رايج دستور زبان با محوريت حذف فعل در جملات به عنوان يك مؤلفه‌ عريانيستي. در تاريخ ادبيات به ويژه اواخر دوره انحطاط ادبي «سبك بازگشت» بودند متشاعراني كه به علت عدم داشتن پشتوانه‌هاي فكري- عاطفي- ادبي، به ناچار بنا بر برخي عوامل كه به نوعي آدلريستي بودند، شروع كردند به سرودن شعر بي‌ الف، شعر بي نقطه و... كه اينگونه تفننات و بازي‌هاي كودكانه حاشيه‌اي در ادبيات كه هيچ حاصلي نداشت جز اينكه ابزاري باشد براي سرگرمي و مطايبه!

به نقل از جناب مولايي‌فر در متون عريان، مخاطب با جمله كامل روبرو نخواهد شد، و در اين ساختار بي‌قاعده، فعل و به طور كلي تماميت ساختار دستور زبان نفي مي‌شود. ايشان به جاي يك نقد دانشورانه و بي‌غرضانه بر مكتب «اصالت كلمه»، ظاهراً براي ايجاد يك رابطه كور نگرشي و نگارشي بين متون عريان و مجموعه‌اي موسوم به «گم‌بودگي» كه البته چراغ‌هاي اين رابطه به شدت تاريكند- با اجازه خود در وادي مكتب عريان دست به مؤلفه‌سازي و تئوري‌بافي مي‌زنند.

با اينكه كتاب «گم‌بودگي» جناب رادفر بدون هيچ بيانيه‌اي چاپ شده است، اما به هرحال ايشان در ارتباط با اين مجموعه، ادعاي بنيان‌گذاري سبك «شعر بي‌فعل» را دارند.

اينجانب به هيچ وجه اين كتاب را از لحاظ علمي و ادبي آنقدر جدي نديدم كه بخواهم حتي در مخالفت با آن چيزي بنويسم، اما به جاي نقد بد نيست خاطره‌اي نقل كنم كه شايد بي ربط با اين موضوع نباشد:

يادم مي‌آيد در يكي از جلسات 90 روزه تابستان 84، يك روز با جناب آقاي آذرپيك، جلسه شيرين «تئوري بازي» داشتيم كه البته به نوعي فقط زنگ تفريح جلساتمان بود.

يكي از چندين «شبه تئوري» كه ما صرفاً براي خنده و تفنن ساختيم، شبه تئوري «شعر بي واسطه» بود.

اساس اين به اصطلاح سبك من درآوردي، بر اين اصل بنيادين استوار بود كه:

«كلمات شبيه انسان‌هايي شده‌اند كه فقط به واسطه واسطه‌هاي خودساخته – وسايل ارتباط جمعي – روابط‌شان شكل گرفته است، و اين امر باعث شده كه جامعه آشوب‌زده انساني در عصر پسا مدرنيسم با فاجعه مرگ عواطف و درد بي خويشتني روبرو ‌شود ديگر به قول «سايه» «اشارات نظر» نامه‌رسان عاشق‌ها نيست و به عنوان مثال «پيامك‌هاي بي‌روح» جاي آنها را گرفته است. بر همين اصل مشاهده مي‌شود كه وسايل ارتباط جمعي- بر اساس شگردهاي آوانگارديستي تبليغات- پروسه تكامل بشري را از حالت طبيعي آن خارج كرده‌اند، به گونه‌اي كه انسان (به دقيقه اكنون) به ناچار به اين نتيجه محتوم تن داده است كه شايد بتواند يك روز بدون اكسيژن زنده بماند اما بدون تلويزيون، اينترنت، ماهواره، موبايل و... زندگي اين حيوان ناطق، امكان‌پذير نيست، بدين ترتيب انسان ناخودآگاه در تصرف واسطه‌هاي ارتباط جمعي همه چيزش را باخته است. پس بياييد لااقل اين تجربه تلخ را به دنياي معصومانه واژگان تعميم ندهيم و در اوج عشق؛ بي‌رحمانه تمام حروف ربطا را از جملات خويش حذف كنيم، تا ديگر در دنياي آزاد واژگان «فعل و فاعل و مفعول» بدون هيچ دغدغه‌اي براي يافتن يك حرف ربط مناسب- وسيله‌ ارتباط جمعي- زنده، پويا و عاشقانه در هم جاري شوند تا به وحدت متني و فرامتني خويش دست يابند كه اين همان رستاخيز واژگان در يك متن والاي هنري است!!

با اينكه تئوريزه كردن سبك خلق‌الساعه «شعر بي واسطه» شايد كمتر از نيم ساعت وقت من و آقاي آذرپيك را گرفت، اما در همان مدت كوتاه يكي دو شاهكار هنري! نيز بر اساس اين تئوري نوشتيم كه بد نيست يكي از آنها را بخوانيد:

آسمان / [شيمي درماني كرد] / زمين مرد! / زمين [شيمي درماني كرد] / آدم مرد! / آدم [شيمي درماني كرد] /كودك / فقط كودك ماند!

البته نمي‌دانم اين «تئوري‌بازيها» ارزش تلف كردن نيم ساعت وقت گرانبهاي آقاي آذرپيك و مرا داشت يا نه؛ ولي در هر صورت آدمها ذاتاً به تفريح نياز دارند.

با آنكه احتمال مي‌دهم، كساني كه فقط براي گذراندن وقت به حاشيه‌هاي جهان بي‌پايان ادبيات قدم نهاده باشند؛ تئوري «شعربي واسطه» ما را حتي بر مكتب سورئاليسم ترجيح بدهند. و حتي كساني كه ندانند اين تئوري من‌درآوردي به قلم ماست، آن را مغرضانه با «مكتب جهانشمول عريان» نيز مقايسه نمايند، و پروازهاي اين مگس را در عرصه سيمرغ تصور نمايند كه البته «زحمت ما هم نمي‌دارند» به هرحال ما از آنها هيچگاه ناراحت نخواهيم بود، زيرا بنا بر فرمايش حضرت اميرالمؤمنين علي (ع)، «انسان دشمن چيزيست كه آن را نمي‌فهمد»

در پايان كتاب «جنس سوم» به يك تبليغ‌نامه برمي‌خوريم كه به وضوح هيچ گونه ارتباطي با بيانيه مكتب ادبي عريان ندارد، با اين وجود جناب استاد مولايي‌فر، در بخش چهارم نقد خويش با آوردن جملاتي از اين تبليغ‌نامه «ص 115 كتاب»، در هنگام بيان ويژگي‌اي از مكتب عريان بر آنند تا به مخاطبانشان بقبولانند، اين تبليغ‌نامه دو صفحه‌اي، همان بيانيه چندين صفحه‌اي مكتب اصالت كلمه «عريانيسم» است، به عبارت ديگر ايشان با به مسخره‌گرفتن هوش مخاطب بيانيه 30 صفحه‌اي عريان را همان تبليغ‌نامه 2 صفحه‌اي «شعر- واژه» معرفي مي‌كند و بعد از آن با ترفندي رندانه و غيرعلمي «شعر- واژه» را مشابه كتاب به اصطلاح گم‌بودگي رادفر معرفي مي‌كنند، و بعد يك اثر در كتاب جنس سوم را به عنوان يك «شعر بدون فعل» نقل مي‌كنند!

اما بنده به قصد نفي تئوري ادعايي جناب مولايي‌فر كه بدون هيچ دليل و منطقي آن را به متون عريان نسبت داده‌اند، شبه تئوري «شعر بدون فعل» را در همين اثري كه خود استاد مولايي به عنوان مثال مطمئن ادعاي خود مطرح كرده‌اند، بررسي گذرايي مي‌كنم.

البته لازم به تذكر است كه همانطور كه در خود بيانيه مكتب عريان در كتاب جنس سوم آمده است، اينجانب نيز به شخصه هرگز متون ادبي ارائه شده در «جنس سوم» را مصداق اصلي يك كار عريان نمي‌دانم، زيرا اين متون جزء اولين تجربه‌هاي فرزندان اين مكتب است كه صرفاً براي معرفي و اعلام حضور آنها در اين جنبش ارائه شده‌اند و كار عنوان شده توسط جناب مولايي‌فر نيز از ضعيف‌ترين متون اين مجموعه مي‌باشد، اما باز با تمام اين اوصاف تعريف و تئوري ارائه شده توسط جناب استاد هيچ تناسبي حتي با اين متن پيش‌پا افتاده نيز ندارد، البته اين متن صرفاً در جهت رسيدن به فراشعر و فراداستان است و نه يك «شعر- واژه» و جالب است كه كاملاً برخلاف ادعاي استاد مولايي‌فر در رابطه با شبه‌تئوري «شعر بي‌فعل»- با ساختار كامل دستوري نيز نگاشته شده است. اكنون بررسي مي‌كنيم:

اين اثر با يك تصوير شروع مي‌شود- (باران/ قطره/ قطره/ در پياده‌رو)- تا اينجا ما يك تصوير داريم كه با حركت همراه است، و بعد يك جمله كامل سؤالي: (حاضريد با هم زير يك چتر؟!)- فعل به قرينه معنوي حذف شده است. (برو گم شو!)/ جمله دستوري كامل همراه با فعل/ (ايزوبام شرق)- يك تصوير/ (خاموشش كن)- جمله درخواستي با فعل/ (سرفه‌هاي پياپي)- تصوير/ عقده داري روسريت را باز كن (جمله كامل با فعل)/ (باران خسته‌تر از تو)- تصوير/ (وزن بند آمده بود)- جمله خبري كامل با فعل/

اينجانب در خصوص ضعف و قوت اين اثر بحثي ندارم، اما قضاوت با شما!- جناب مولايي‌فر اثر بالا را اثري معرفي كرده‌اند كه ساختار دستور زبان را نفي كرده است و فعل هم در آن يافت نمي‌شود!! «تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل!»

- ارتباط مكتب ادبي اصالت كلمه- با فرقه‌هايي چون حروفيه و مسأله الوهيت:

پيش از همه چيز بايد عرض كنم؛ منظور ما از تقدس كلمه، دادن ابعاد ماوراء طبيعي و فراانساني به اين مخلوق ذهني ساخت بشر نبوده و نيست؛ فقط بر اين اساس آن را مقدس مي‌دانيم كه باعث شد، انسان با كشف آن عصر حيوانيت خود را پشت سر بگذارد و به شعور عاشقانه وجودي خويش دست يابد كه نتايج طبيعي آن انواع ماهيت‌هاي بشري از قبيل فرهنگ، فلسفه، ادبيات، صنعت و ... است.

بنابراين محوريت كلمه در مكتب ادبي اصالت كلمه «عريانيسم» فقط و فقط جنبه ادبي و هنري دارد و لاغير- و ربط مسئله كلمه با الوهيت در نگرش ما چيزي نيست جز يك توهم كودكانه!

نمي‌دانم حتماً اينكه ما درباره كلمه حرف زده‌ايم و آنها هم درباره كلمه حرف زده‌اند، پس بايد با هم نسبت فاميلي داشته باشيم، اين حكايت همان طوطي كچل است كه وقتي درويش كچل را ديد خود را با او قياس كرد، شرح اين قصه در مثنوي معنوي آمده است. به هرحال بحث «كلمه» در نگرش و نگارش ما از زمين تا آسمان با نگرش حروفيه متفاوت است. به قول حضرت مولانا:

آن يكي شير است اندر باديه

آن يكي شير است اندر باديه

آن يكي شير است آدم مي‌خورد

آن يكي شير است، آدم مي‌خورد!

 

* مراقبه شناور متعالي يا مراقبه هندوئيسم.

در ابتدا براي درك بهتر مراقبه شناور در مكتب ما بايستي معناي اين دو كلمه را به صورت مجزا درك نمود، منظور از مراقبه صرف، اصالت دادن به خودآگاه در هنگام و هنگامه سرايش/ نگارش است كه نمونه اين نوع مكتب پارناس در شعر و ميني‌ماليسم در داستان است. و منظور ما از واژه «شناور» اصالت دادن به ناخودآگاه در هنگام و هنگامه سرايش/ نگارش است كه نمونه بارز آن هم در شعر و هم در داستان مكتب سورئاليسم است، بنابراين هيچ ربطي به مباحث عرفاني هندي نداشته و ندارد، بايد دقت داشت كه تئوري مراقبه شناور در دكترين جناب آقاي آذرپيك هرگز يك مبحث عقيدتي نيست بلكه يك نظريه كاملاً علمي و روانشناختي مي‌باشد.

كه اينجانب در اين مقال كوتاه به صورت اجمالي و ساده، نيم نگاهي به آن خواهم داشت تا اصل قضيه براي استاد بزرگوارمان جناب مولايي‌فر و خوانندگان فهيم روشن شود:

بنا بر ديدگاه فرويد ما سه ضمير داريم كه پايه علم روانشناسي بر آنها قرار گرفته 1- ضمير خودآگاه 2- ضمير ناخودآگاه 3- ضمير نيمه آگاه؛ كه ضمير نيمه آگاه وجود مستقل ندارد بلكه آميزشي است از ضماير خودآگاه و ناخودآگاه- و بر همين اصل ضميريست غيراصيل، ما در حالت عادي نوعي مراقبه شناور نازل در خود داريم و چون خودآگاه و ناخودآگاه صرف زيستن اگر هم به طور نسبي وجود داشته باشد (مانند بيماران رواني) باز نمي‌توان به يقين عنوان كرد كه كاملاً و به طور مطلق در فرد جريان دارد. پس ضمير نيمه آگاه ضميري‌است ، معلق مابين ضمير خودآگاه و ناخودآگاه كه با توجه به ميزان قدرت هر كدام از اين دو ضمير به سمت يكي از آنها كشيده مي‌شود، تا از حالت خود درآيد، به همين دليل است كه فرد نمي‌تواند به طور مداوم و يا تقريباً براي مدت طولاني در حالت نيمه هوشيار باقي بماند، اگر به فرايند خوابيدن دقت كنيد مي‌بينيد كه حالت فرد در بين موقعيت خواب و بيداري براي مدت زماني كوتاه معلق مي‌باشد و پس از اين مدت كوتاه شخص كاملاً در حالت ناخودآگاه قرار مي‌گيرد و به خواب مي‌رود و در فرايند بيداري نيز به همين صورت؛ ما هرگز ضمير نيمه‌هوشيار را انكار نمي‌كنيم، اما هيچگاه به چشم يك ضمير اصيل هم به آن نگاه نخواهيم كرد، زيرا هرگز به خودي خود وجود مستقل ندارد و صرفاً موقعيتي معلق مابين خودآگاه و ناخودآگاه است، بنابراين مكتب عريان به 3 ضمير اصيل و بنيادين معتقد است: 1- ضمير خودآگاه 2- ضمير ناخودآگاه 3- ضمير فراآگاه

ضمير «فراآگاه» در مكتب عريان، جنسيت سومي است كه با فراروي از ضميرهاي خودآگاه و ناخودآگاه مي‌توان به آن رسيد، درواقع فراآگاه عريان همان اصل اساسي و بنيادين و همان ضمير اوليه و مادر است كه آن دو ضمير ديگر از آن سرچشمه گرفته‌اند، به قول خود جناب آقاي آذرپيك در نشريه داخلي كارگاه اميد «ضمير فراآگاه شاه‌كليد گشودن قفل تمام نرم‌افزارهاي سلولي در وجود انسان است» ضمير فراآگاه براي رسيدن به مراقبه شناور متعالي يعني «سكرو صحو توأمان» است، رشد ضمير فراآگاه بستگي دارد به ميزان شعور عاشقانه و بينش و دانش ما به خويش و هستي؛ كه اصل خودشناسي مقدمه آن مي‌باشد، براي روشن‌تر شدن اين مطلب مثالي ذكر مي‌كنم كه جناب آقاي آذرپيك در بيانيه دوم دكترين اصالت كلمه به آن اشاره نموده‌اند، مثالي كه محوريت آن از متعالي‌ترين شخصيت‌هاي تاريخ بشريت يعني حضرت اميرالمؤمنين علي (ع) مي‌باشد:

دقت بفرمائيد، حضرت علي (ع) نماز مي‌خواند و كاملاً متوجه است كه دارند يك پيكان را از پايش درمي‌آورند، اما چون به ضمير فراآگاه خويش رسيده است (همان «سكرو صحو توأمان») اراده مي‌كند كه دردي در وجودش شكل نگيرد و من ايمان دارم كه علي (ع) به آن درجه از مراقبه شناور متعالي رسيده بودند كه اگر آن گداي معروف هم مي‌آمد و از ايشان طلب كمك مي‌كرد به قول شهريار باز «نگين پادشاهي دهد از كرم گدا را».

اما در موقعيتي به ظاهر مشابه ما ناهوشياري و از خود بي‌خودي زنان مصر را در داستان يوسف پيامبر داريم.

آنان با مشاهده جمال حضرت يوسف متوجه بريدن دستهاي خود نمي‌شوند و اين همان عدم توجه و معرفت به موقعيت خويش و عدم معرفت نسبت به جهان اطراف است، اما امام علي (ع) هم به خويش معرفت كامل داشتند و هم نسبت به جهان پيرامون؛ پس بايد توجه داشت كه مراقبه شناور متعالي، نه تنها آن مراقبه هندوئيستي نيست كه به قول جناب مولايي‌فر به آن پسوند شناور اضافه كرده باشيم، بلكه مبحثي است بنيادين، وسيع و كاملاً علمي و روانشناختي.

* جلوه دادن عريان به عنوان نگارش و نگرش دو فرد- دو قلم!!!

جناب استاد مولايي‌فر مي‌نويسند؛ (مهري مهدويان كه بيشترين «شعر- واژه‌ها» را بر سكوي عريان به چاپ رسانيده است...) جالب است بدانيد كه همه شعر- واژه‌هاي سركار خانم مهدويان كه در كتاب (جنس سوم) به چاپ رسيده‌اند همان دو اثر كوتاه است كه آقاي مولايي‌فر در مقاله خود تمام وكمال آنها را چاپ نموده‌اند!!!‌

ايشان در جاي ديگر از مقاله خويش در مورد خانم مهدويان مي‌نويسند كه: در مقايسه با فرزندان كم سن وسال اين مكتب جا دارد از ايشان به عنوان بانوي مكتب خويش ياد كنند و ايشان در آخرين شماره از مقاله خود تا آنجا پيش مي‌روند كه با حذف اين به اصطلاح فرزندان كم سن وسال، نام خانم مهدويان را در كنار نام بنيانگذار اين مكتب جناب آقاي آذرپيك مي آورند تا چنين وانمود كنند كه انگار در اين مكتب كس ديگري وجود ندارد، و يا آنكه خداي ناكرده اين مكتب حاصل تفكر و قلم مشترك ايشان با آقاي آرش آذرپيك است!!!

در ارتباط با اين اقدام نه چندان شايسته اين استاد گرانمايه و عزيزمان بايد عرض شود:

اولاً فرزندان مكتب عريان هرگز محدود به آن چند تني كه در كتاب (جنس سوم) نام و آثارشان آمده نمي‌باشد.

و جناب استاد مولايي‌فر با توجه به نفوذي كه در بين جامعه ادبي شهر دارند- كه علت آن محبوبيت شخصيت والا و دوست‌داشتني ايشان است- در چند جاي مختلف زيركانه و بي سروصدا از قسمتهايي از نشريات داخلي و حتي آثار انتشار نيافته فرزندان مكتب‌ ما نقل قول مي‌كنند، بايستي خود به خوبي اطلاع داشته باشند كه اكنون تعداد فرزندان اين جنبش فراگير ادبي حتي براي خود ما نيز قابل شمارش نمي‌باشد، و در اين ميان هستند عزيزاني كه سن آنها از خانم مهدويان كه چه عرض كنم حتي از خود جناب استاد مولايي‌فر نيز بيشتر است، براي كسب اطلاعات بيشتر در اين باره مي‌توانيد به سايت‌هاي مختلف اعضاي اين مكتب در استانهاي مختلف كشور سري بزنيد حتي اگر ملاك استاد همان اعضاي مطرح شده در جنس سوم باشد، بايد گفت كه بيشتر آنها يعني كساني كه ايشان آنان را كم سن وسال مي‌دانند، اكنون مادران و پدراني هستند كه فرزندان برخي از آنها حتي دانش‌آموز هستند و حتي كم سن وسال‌ترين آنها يعني آقاي رحمت غلامي در حال حاضر چند ترم است كه به عنوان دانشجوي كارشناسي در دانشگاه سنقر تحصيل مي‌كنند.

ثانياً: اطلاق عنوان بانوي مكتب عريان به خانم مهري مهدويان هرگز جنبه اختصاصي و تخصصي ندارد و اين عنوان بر تمام بانوان فعال در اين جنبش اطلاق مي‌گردد و هرگز منحصر به يك يا چند فرد خاص نيست، به هرحال همكاري سركار خانم مهدويان به عنوان يكي از فرزندان اين جنبش و شاگردان آقاي آذرپيك با ايشان، هرگز دليل بر اين نمي‌باشد كه نام وي را در كنار نام آقاي آذرپيك به عنوان نظريه‌پرداز ذكر كرده و اين مهم در جاي‌جاي مجموعه (جنس سوم) به روشني تمام بيان شده است.

در مورد ژانر «شعر- واژه» بايد عرض شود ابتكار اوليه اين ژانر به عنوان يكي از مؤلفه‌هاي پيشنهادي ثانويه در قسمت فراشعر مكتب ادبي اصالت كلمه، توسط جناب آقاي آذرپيك صورت پذيرفت- همانند ژانر غزلمينيمال كه جزء مؤلفه‌هاي ثانويه فراشعر عريان است و اتفاقاً هم يك كتاب مجزا «ليلازانا» در اين راستا چاپ شده است و هم در تبليغ‌نامه‌اي كنار تبليغ‌نامه «ژانر شعر- واژه» كه انگار جناب مولايي‌فر نه كتاب ليلازنا را مشاهده نموده‌اند و نه تبليغ‌نامه آن را در كتاب جنس سوم مطالعه كرده‌اند. به هرحال بيانيه كامل و تشريح اين ژانر نوظهور همراه با مؤلفه‌هايي نويافته در آن در سال 1384 توسط اين قلم (مريم نظريان) به عنوان مانيفست كارگاه ادبي اميد نوشته شد و در تابستان 1388 در نشريه صداي آزادي براي اولين بار به صورت عمومي به چاپ رسيد و البته در كتاب مستقل من كه در همين بهار 89 روانه بازار كتاب شده است (فرازن- بانوي عاشقانه‌هاي زمين) نيز به صورت كامل چاپ و در دسترس عموم قرار گرفته كه اميدوارم جناب استاد مولايي‌فر اگر قصد نقد اين ژانر را دارند افتخار نقد دانشورانه آن را به بنده بدهند.

... و اما نگاهي گذرا به چند اظهار نظر جناب استاد مولايي‌فر كه هيچ ربطي به مكتب ما ندارند.

ايشان در بخشي از نقد خود عريانيت بيان ما را در پرده‌اي از الفاظ و اصطلاحات صوفيانه توصيف مي‌كنند كه به گمانم در جواب ايشان همين اندازه كافي است كه عرض شود نود ونه درصد اصطلاحات مكتب عريان ربطي به تصوف ندارد و آن يك درصد وام گرفته شده نيز همانگونه كه در آغاز مطلب آمد در معناهايي كاملاً متفاوت و استحاله يافته استفاده شده‌اند.

آقاي مولايي‌فر به صراحت در جايي از مقاله خود آثار جنس سوم را تلاشي براي ردپا جا گذاشتن در شعر و داستان معرفي كرده‌اند. نمي‌دانم به چه زباني بايد گفت كه هدف و قصد ما نه شعر است و نه داستان، اين حقيقت چند بار در بيانيه آمده خدا مي‌داند چند مقاله و مصاحبه در روزنامه‌ها، سايت‌ها و كتاب‌ها در اين مورد نوشته‌ايم خدا مي‌داند خيلي واضح بگويم هر كسي كه قصدش ردپا جاگذاشتن در شعر و داستان است هيچ ربطي به ما نداشته و ندارد زيرا دكترين مكتب ما چيزي‌ست جداي اين حرفها. ما عريان نويسيم نه شاعر محض، ما عريان نويسيم نه داستان نويس محض.

آقاي مولايي‌فر در قسمتهايي از نقد خويش كوتاه‌نويسي و اصطلاحاً ميني‌ماليستي بودن را از ويژگي‌هاي بنيادين آثار مكتب عريان ذكر كرده‌اند و از اين امر تقدير و تمجيد هم نموده‌اند، در حاليكه صراحتاً بيانيه ما كوتاه يا بلند بودن را به هيچ وجه ملاكي براي يك اثر عريانيستي ندانسته است (ص 27 كتاب جنس سوم). به خدا من دارم به يقين كامل مي‌رسم كه جناب استاد مولايي‌فر كتاب و جرياني ديگر را به جاي مكتب عريان نقد زده‌اند! مطمئنم!

صد درصد! در مورد اطلاق عنوان «پدر روحاني» به بنيانگذار مكتب جهانشمول عريان جناب آقاي آرش آذرپيك بايد گفت كه ايشان در اين مورد گفتند- «اينجانب هنوز در برابر مشكلات جسماني كه به علت صدمه‌اي شديد كه در زمان نبرد هشت ساله ملت بزرگ ايران با عراق بر من وارد آمده است گاه و بي‌گاه ناتوانم، چه برسد به مسائل فراجسماني و روحي، حتماً جناب استاد مولايي‌فر عزيز فقط قصد مزاح و مطايبه داشته‌اند وگرنه دوستان خود به خوبي مطلعند كه جسماني‌تر از من پيدا نمي‌شود!!»

- و اما تئوري خودساخته جناب آقاي مولايي‌فر براي معرفي جنس سوم:

در طول نقد استاد شاهد بوديم كه ايشان گاه وبيگاه تئوري‌ها يا شبه تئوري‌هايي از جريانات ديگر بدون هيچ دليل علمي به مكتب ما نسبت مي‌دادند و بعد زيركانه اعلام مي‌كردند كه اين تئوري- كه مثلاً در مكتب ما آمده- از جرياني ديگر است، بنابراين مكتب عريان حرف جديدي نزده است!! اما در اواخر مقاله، ما شاهد يك نوآوري جالب ديگر از استاد بوديم، و آن ارائه اين شبه‌ تئوري بود:

(شعر جنس اول، قصه جنس دوم و تركيب شعر و قصه با حفظ اصالت كلمه مساوي است با جنس سوم)

ظاهراً هرچه بيشتر پيش مي‌رويم خلاقيت و نبوغ طنازانه استاد بيشتر خودنمايي مي‌كند؛

زيرا اين تئوري تا به امروز وجود خارجي نداشته و اينجانب از طرف بنيانگذار مكتب عريان، اجازه مي‌دهم جناب استاد مولايي‌فر در صورت تمايل آن را به نام خويش ثبت نمايد، زيرا اين حق مسلم هر كسي است كه ابداعات خويش را به نام خود ثبت كند، زيرا برچسب اين شبه‌ تئوري ممكن است به هر جرياني بچسبد الا مكتب عريان.

خارج از اين بحث كه شما از كجا مي‌دانيد كه حتماً‌ شعر جنس اول است و داستان جنس دوم! بايد عرض شود كه اين شبه تئوري شبيه اين است كه مثلاً ما مرد را جنس اول و زن را جنس دوم فرض كنيم و بعد فرزندي كه حاصل آميزش اين دو است را جنس سوم بدانيم! اما آيا اين حرف غير از آن است كه اين موجود نوظهور بايستي در كالبد يكي از اين دو جنس به ظهور برسد و ... ، حال من نمي‌دانم ايشان با تركيب شعر و قصه براي رسيدن به جنس سوم (استفاده از يك شبه تئوري آميزشي) چگونه مي‌خواهند اصالت كلمه را حفظ كنند، شايد بهتر باشد خود ايشان پاسخگوي اين مسئله باشند زيرا اصلاً ربطي به مكتب‌ ما نداشته و ندارد!

در پايان بايد خاطرنشان شوم كه اگر قلم خام من در اين نوشتار گاه در برابر آستان حضرت استاد مولايي‌فر تند و گستاخانه بود، فقط وفقط با اجازه مستقيم و پيشنهاد بسيار بزرگوارانه خود ايشان بود كه ما صميمانه از اين ديدگاه بسيار بزرگوارانه و عارفانه حضرت استاد كمال سپاس و امتنان را داريم و اميدوارم مخاطبين عزيز نيز اين جسارت‌ها را بر ما ببخشايد و حمل بر بي‌ادبي نكنند كه به قول حضرت مولانا:

از خدا جوييم توفيق ادب

بي ادب محروم ماند از لطف رب

 

با تشكر

مريم (زينب) نظريان

مسئول كارگاه ادبي اميد



تاريخ : یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 | 10:58 | نویسنده : رحمت غلامی
 به بهانه ی ۲۱ آبان زادروز شاعر بزرگ و جریان ساز شعر فارسی

                                                      « نيما يوشيج »

 در پاسداشت  پدر شعر نوين ايران به كمپين  

حاميان "روز شعر نوين ايران " بپيونديد .

 

                                               

برای پیوستن به ادرس زیر مراجعه کنید  


       http://nimasher.blogfa.com



ما امضا كنندگان اين بيانيه ؛ اعضا ء جامعه شعر و ادبيات و هنر ايران زمين در سراسر جهان ؛ زادروز  نيما را به عنوان روز شعر نوين ايران اعلام مي نماييم . بديهي است درج اين روز بزرگ در تقويم رسمي كشور يك    ضرورت ملی و میهنی است.                                                                                                                                    

 به همین بهانه از امضاء کنندگان تقاضا داریم  با انعکاس این حرکت در وبلاگ ها و سایت های خود  ما را در    این مهم همراهی نمایند.                                                                                                                                          

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


به نام کلمه و تمام کسانی که به عشق کلمه و در کلمه و برای کلمه زیستند...                                                  

کلمه ی بیژن الهی هم در قاموس ادبیات جاودانه شد. کوچ این شاعر بزگوار را که از جدی ترین  شاعران جریان نوین شعر ایران بوده است تسلیت می گوییم.

یادش گرامی باد



تاريخ : دوشنبه سوم آبان 1389 | 16:29 | نویسنده : رحمت غلامی
معرفی کتاب "فرازن" در سایت خبرگزاری کتاب ایران -ایبنا-



تصویر روی جلد «فرازن»
27 مهر 1389 ساعت 11:53
شعرها و داستان‌های مریم نظریان در کتابی با عنوان «فرازن»(بانوی عاشقانه‌های زمین) توسط انتشارات طلیعه سبز منتشر شد

 

 

 

  «فرازن» منتشر شد

27 مهر 1389 ساعت 11:53
شعرها و داستان‌های مریم نظریان در کتابی با عنوان «فرازن»(بانوی عاشقانه‌های زمین) توسط انتشارات طلیعه سبز منتشر شد.\

نظریان در گفت‌و‌گو با خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) گفت: «فرازن» نخستین کتاب مستقل من است. این کتاب فراشعرها و فراداستان‌های من‌را همراه با بیانیه ژانر «شعر- واژه» شامل‌ می شود. البته یک فراداستان با عنوان «دفتر تناروح»، کاری مشترک از من و آرش آذرپیک نیز در این کتاب آمده است. 

وی درباره «اصالت کلمه» توضیح داد: در این گرایش، هدف، فراروی از ژانرهای شعر و داستان و البته به سوی ژانری واحد است. در این فراروی به دو ژانر فراشعر و فراداستان می‌رسیم. در مراحل بالاتر و تکامل ادبی نیز اگر از این دو ژانر فراروی کنیم به یک متن عریان می‌رسیم که دیگر نمی‌دانیم فراشعر یا فراداستان است.

این شاعر درباره موضوعی که در فراشعرها و فراداستان‌هایش به آن‌ها پرداخته است اظهار داشت: کارهای من بیشتر زمینه اجتماعی دارند و به جایگاه زن امروز می‌پردازند. البته نگاه من به هیچ وجه فمنیستی نیست، بلکه مسئله همان بررسی موقعیت زن و شرایط او در جامعه برای تغییر است. به عبارت دیگر همان عنوان «فرازن» نیز نشان می‌دهد که هدف گذشتن از جنسیت‌هاست.

وی درباره بخش آخر کتاب نیز گفت: در این بخش با عنوان «تبلور علم اشارت در ادبیات کلمه‌گرا» به تعریف ژانر شعر- واژه پرداخته‌ام. این ژانر به معنای فراروی از دستور زبان است. به بیان دیگر از ماورای دستور زبان مفهوم را انتقال می‌دهیم و در این‌جا کنش و واکنش واژه‌ها کار دستور زبان را انجام می‌دهند.

در این کتاب نمونه‌ای از «شعر-واژه‌»های نظریان ارائه نشده است اما خودش درباره موضوع اغلب کارهای این‌چنینی‌اش گفت: بیشتر شعر-واژه‌های من پیرامون موضوعات فلسفی و یا اجتماعی هستند.

وی در ادامه توضیح داد: ساختار سبک فراشعر و فراداستان ساختاری جدید است و خوانش متفاوتی را می‌طلبد؛ چراکه در این فراروی ادبی به دیگر قابلیت‌های واژه‌ها توجه می‌کنیم. البته از همان استعداد و پتانسیل‌های شعر و داستان استفاده می‌شود.

این نویسنده یادآور شد: در فراشعر و فراداستان تغزل حاکم است. در این ژانر شاعر یا نویسنده نگاهی به دیگر تکنینک‌های داستانی و شعری نیز دارد؛ اما در نهایت باید این فراروی به صورت ناخودآگاه در نوشته‌های آن به‌کار گرفته شود. به عبارت دیگر واژه‌ها در این ژانر همان واژه‌های ژانرهای دیگر است.

وی در پایان تاکید کرد: در رابطه با این کتاب آن‌چه برایم اهمیت دارد این است که با نگاه فمنیستی این کارها خوانده و بررسی نشوند. هدف من تنها تغییر نگاه نسبت به جنس زن بوده است و البته معتقدم مردها نیز باید از جنسیت خود فراروی کنند.

در این کتاب فراشعرهایی با عنوان‌های «فرازن»، «جنایت خدایان»، «کوتوله‌های آویزان»، «توارد»، «زن سرخ‌پوش»، «سیاه و سپید» و «دنیای عریان» دیده می‌شود.

«دفتر تناروح» نیز یک فراداستان در مکتب ادبی اصالت کلمه و کاری مشترک از نظریان و آرش آذرپیک است که بخش دیگر این کتاب را به خود اختصاص می‌دهد. در بخش پایانی کتاب نیز درآمدی بر ژانر شعر-واژه در مکتب ادبی اصالت کلمه به قلم نظریان ارائه شده است.

مریم(زینب) نظریان متولد 30 شهریور 1364 و دانشجوی رشته روان‌شناسی است. کتاب «فرازن» دربرگیرنده شعرها و داستان‌های مریم نظریان در 136 صفحه، شمارگان 1000 نسخه و قیمت 3500 تومان توسط انتشارات طلیعه سبز منتشر و راهی بازار کتاب شده است.

 



تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 | 14:13 | نویسنده : رحمت غلامی
مجموعه‌ي شعر «فرازن» سروده‌ي مريم نظريان منتشر شد

سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب
1389/06/17
09-08-2010
12:23:33
8906-10731: كد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب

مجموعه‌ي شعر «فَرازَن» (بانوي عاشقانه‌هاي زمين) سروده‌ي مريم نظريان منتشر شد.

به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين كتاب با شعرهايي همچون: فرازن، كوتوله‌هاي آويزان، سياه و سفيد (براي شهداي هشت سال دفاع مقدس) و همچنين دفتر تناروح (يك فراداستان در مكتب ادبي اصالت كلمه؛ كاري مشترك از آرش آذرپيك و مريم (زينب) نظريان) همراه است.

در روي جلد اين كتاب، عنوان «همراه با بيانيه‌ي ژانر شعر - واژه» آمده و شاعر كتاب در گفت‌وگويي كه در ابتداي آن منتشر شده، در توضيحي درباره‌ي آن‌چه «مكتب اصالت كلمه» مي‌نامد، عنوان كرده است: اكنون كه براي بسياري از شبه‌ تئورسين‌هاي ادبي، اصل بر پروسه‌ي ماكياوليستي رسيدن به تفاوت به هر قيمتي قرار گرفته است، روح بي‌قرار ادبيات و ناخودآگاه جمعي تاريخ هنر نيازمند ديدگاهي فرارو و اصالت‌گرا بود كه همين دغدغه‌ها باعث پيدايش مكتب جهان‌شمول اصالت كلمه شد؛ مكتبي كه طريقت‌هاي شريعت‌شده يعني همان وسيله‌هاي هدف‌شده را به جايگاه اصلي‌شان نشاند؛ يعني كلاسيسم، رومانتيسم، رئاليسم، سمبوليسم و ديگر شريعت‌هاي ادبي در تضاد با هم اعلام نشدند كه يكي كهنه و آن ديگري نو باشد؛ بلكه هركدام ساحتي كشف‌شده از دايره‌ي ماهيت كلمه دانسته شده‌اند كه برخلاف روبنا، در زيربناي خويش هيچ تفاوتي با هم نداشته و ندارند؛ بلكه تنها ابعادي از وجود بي‌پايان كلمه هستند كه براي كامل‌تر كردن و فراتر بردن ديدگاه هنري‌مان كشف و تئوريزه شده‌اند؛ بنابراين به زعم ما، تخيل‌گرا بودن، واقع‌گرا بودن و نمادگرا بودن ديگر قراردادهايي نيستند كه گروهي اين و گروهي آن پسندند؛ بلكه واقعيت‌هايي هستند انكارناپذير.

او همچنين افزوده است: شعار بنيادين مكتب اصالت كلمه اين است كه تمام مكاتب پيشين، كلمه را به اندازه‌ي تئوري‌هاي‌شان كوچك كرده‌اند و حال ما با اصالت دادن به كلمه، شعر و داستان را با تمام مكاتب و سبك‌هاي زيرمجموعه‌ي آن‌ها فقط و فقط وسيله‌اي مي‌دانيم براي هرچه هنري‌تر كردن كلمه.

«فرازن» در 135 صفحه با شمارگان 1000 نسخه و قيمت 3500 تومان از سوي انتشارات طليعه‌ي سبز به چاپ رسيده است.



تاريخ : یکشنبه چهاردهم شهریور 1389 | 2:26 | نویسنده : رحمت غلامی

و در آغاز کلمه بود و در پایان نیز کلمه حرف آخر را خواهد زد اگر چه کسانی بخواهند این حقیقت بی پایان را به وسیله ی خود کلمه انکار کنند.

خلاصه و مفید این که تمام جنبش های ادبی جهان تا به امروز کلمه را در خدمت شعر و داستان می پنداشتند اما مکتب ادبی اصالت کلمه "عریانیسم" برای اولین بار شعر و داستان را ابعادی از وجود بی پایان کلمه دانسته است و کلمه را مادر شعر و داستان.

به قول شیخ عطار در تذکرة الاولیا٬باب شیخ ابوسعید ابی الخیر: "گفتیم: یا شیخ چه فرمایی؟ گفت: در آی و هم نشین این کلمه باش که این کلمه با تو کارها دارد"

   Fara zan

 

 

"خبر تاپ"

 

 

قابل توجه تمام اهالی ادبیات و تمام عزیزانی که علاقه مند به شناخت دانشورانه از تئوری های مکتب اصالت کلمه "عریانیسم" هستند و کسانی که می خواهند با نمونه هایی بکر و زیبا از متون ادبی عریان آشنا شوند:

کتاب "فرازن" -بانوی عاشقانه های زمین-اثر بانوی مکتب عریان٬ سرکار خانم "مریم نظریان" به بازار کتاب آمد.

مرکز پخش در تهران:

خیابان انقلاب-رو به روی دانشگاه تهران- بین ۱۲ فروردین و فخر رازی-پاساژ فروزنده-پلاک۲۱۲-فروشگاه خانه ی شاعران ایران.

شماره ی تماس۶۶۹۷۰۱۳۱-۰۲۱

مسئول مرکز:جناب آقای روحانی

 

در ضمن دوستانی که مایل به خرید اینترنتی این کتاب هستند می توانند به آدرس این وبلاگ پیام خصوصی بگذارند تا در اسرع وقت به آدرس آن ها ارسال شود

تاريخ : جمعه یکم مرداد 1389 | 16:9 | نویسنده : رحمت غلامی

غزليمینی مالی قديمي -۱۳۸۰-از جناب آقاي "آرش آذر پيك" بنیانگذارمکتب عریان-با عنوان " گوگوش" كه اخيرآ توسط بعضي از نادوستان مورد سرقت ادبي قرار گرفته!!!



زن با صداي گيتار پرواز مي كند،زن با صداي گيتار بيهوش مي شود

زن فكر ميكند كه يكي از ستاره هاست،روزي شبيه خانم گوگوش مي شود

دنياي مرد آينه ي روز نامه هاست امروز روي متن مونيكاست خط به خط

غافل از آنكه دفتر كاخ سفيد او فردا سياه مشق شب بوش مي شود

شبها كه مرد اين خبر تلخ سوخته تنها ميان آبي زن غوطه مي خورد

زن گريه ميكند كه چرا دارد اين چنين بي آنكه خود بخواهد آغوش مي شود

وقتي كه شعله هاي سياه غم و جنون يكباره سيم آخر را پاره ميكنند

او عكس نيمه اي كه ستاره شده ست را بر سينه مي فشاردوخاموش مي شود

چشمان زن روي تلفن خيره مانده اند عصيان براي يك خبر ناگهان كه باز

آرام روي بستر خواب ستاره ها ديوار موش مي شود و گوش مي شود

در امتداد شب، زن تنها،پياده رو نه راه پيش دارد نه راه پس فقط

هي قطره قطره در خود فرياد مي زند حتي ستاره نيز فراموش مي شود.



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389 | 20:5 | نویسنده : رحمت غلامی
 

تاريخ : دوشنبه دوم فروردین 1389 | 22:27 | نویسنده : رحمت غلامی

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

                                    حضرت مولانا حافظ شیرازی

 

 

 

 

مدت کوتاهی بود که انسان از کشف خود به شگفت آمده بود و هر روز این کشف گسترده تر و وسیع تر می شد تا این که انسان دریافت که صرفا استفاده ی روزمره از کلمه برای ایجاد ارتباط با دیگران نمی تواند حق این کشف را ادا کند پس انسان به فکر استفاده ی هنری از کلمه به صورت خودآگاه و ناخودآگاه افتاد و بدین ترتیب عصر حقیقت گرایی در ادبیات آغاز شد و بعد از آن دو ژانر طریقت گرا با نام های شعر و داستان آفریده شدند که وسیله هایی بودند برای رسیدن به حقیقت پس عصر طریقت گرایی نیز برای رسیدن به حقیقت شروع شد- اما بعد شعر و داستان خود دارای زیرشاخه هایی شدند که برای خود مرز تعیین می کردند و هر کدام خود را تنها راه رسیدن به حقیقت می دانست که با حضور این جریان ها عصر شریعت گرایی نیز آغاز شد و بدین ترتیب درمرور زمان به دلیل زایش تفکرهای انسانی-فلسفی در قالب مکتب های ادبی دو قطب شریعت گرا اما طریقت نمای ادبی با نامهای شعر و داستان همراه با زیرشاخه های خود که هر کدام خود را برتر از دیگری می دانست پا به عرصه ی ادبیات نهادند بنابراین به قول حضرت حافظ افسانه ی جنگ هفتاد دو ملت در ادبیات جهان به وجود آمد .

در ابتدای شکل گیری شعر و داستان این دو طریقت ادبی وسیله هایی بودند برای کشف پتانسیل های حقیقت در ادبیات - اما به تدریج این دو طریقت از وسیله بودن به سمت هدف بودن حرکت کردند و حقیقت ادبیات را به سمت واسطه وارگی یوق دادند(همان آغاز عصر شریعت گرایی)- تا جایی که وضعیت ادبیات را در جهان امروز به ویژه در کشور خود می بینیم . حال باید به عقیده ی برخی یک دکترین و به عقیده ی برخی دیگر در توهم خود یک توهم پیدا شود  تا بتواند همه چیز را به جای خودش بازگرداند-پس لازم شد که جناب آقای آذرپیک دکترین خود را با عنوان "مکتب اصالت کلمه" ارائه دهد.

به طور خلاصه به تعریف سه مفهوم در ادبیات دکترین مکتب اصالت کلمه می پردازم که البته این سه مفهوم در این دکترین صرفا جنبه ی ادبی دارند نه چیز دیگری:

- شریعت: شریعت یک چارچوبه ی صرفا مطلق گراست که فقط و فقط خود را برترین راه رسیدن به حقیقت می داند و دیگران را نفی می کند - که تمام مکاتب و جریان های قدیمی و نوپا در این قالب جا می گیرند.

-طریقت: طریقت نیز مانند شریعت راه رسیدن به حقیقت است امات با این تفاوت بنیادین که طریقت گرا صرفا خود را تنها راه رسیدن به حقیقت نمی داند بلکه خود را یک جنبه از پرتوها و پتانسیل های کشف شده ی حقیقت می داند و سایر پتانسیل های کشف شده و حتی کشف نشده را نیز محترم می شمارد.

-حقیقت: حقیقت آن پرتوی اصلی و حقیقی است که شریعت و طریقت حول آن می چرخند - مکتب اصالت کلمه حقیقت را در ادبیات کلمه می داند.

حال دکترین آقای آرش آذرپیک برای رهایی از عصر شریعت گرایی دو ژانر طریقت گرا را پیشنهاد می کند:

۱- فراشعر

۲- فراداستان

چون توضیح در مورد هر کدام از ژانرهای فوق محتاج مثنوی هفتاد من است - بنده فقط توضیح مختصری در مورد ژانر فراشعر و یکی از مولفه های ثانویه ی این ژانر با عنوان شعر-واژه را عرض می کنم:

در ژانر فراشعر اصل بر فراروی است به عنوان مثال یک شاعر عریان نویس ابتدا باید از شریعت خود فراروی کند یعنی عینک رئالیستی- سورئالیستی- دادائیستی- رمانتیسیستی و... را کنار بگذارد و فقط به حقیقت فکر کند - بعد از آن شاعر باید از جنسیت فراروی کند یعنی شاعر مولفه ها - تئوری ها و تکنیک های شعر را شرط کافی برای زایش یک متن هنری نمی داند بنابراین از سایر جنسیت های ادبی مانند داستان-نمایشنامه و...نیز استفاده می کند- و در مرحله ی آخر شاعر بعد از فراروی از شریعت ایسمی و جنسیت های ادبی پا به دنیای کشف پتانسیل های نامعلوم و ظرفیت های بالقوه ی ادبیات و تبدیل این پتانسیل های بالقوه به بالفعل می گذارد تا ادبیت متن خود را به رخ مخاطبان بکشاند- و به این صورت هر هنرمندی که در این دکترین قلم میزند با توجه به تلاش خودمی تواند صاحب سبک باشد.

-واما شعر-واژه:

شعر-واژه یکی از مولفه های ثانویه ی فراشعر است که به عنوان پیشنهاد مطرح می گردد.

سایر دوستانی که در این دکترین قلم می زنند بارها و بارها به صورت کتاب و مقاله در مطبوعات به توضیح این ژانر پرداخته اند - اما بنده هم به نوبه ی خود و از دیدگاه خود به چرایی بسیار مختصری در مورد این ژانر می پردازم - با یک اثر از آقای آذرپیک سخنم را آغاز می کنم:

آفتاب

باران

برکه

دوقو

.......

آفتاب

آفتاب

برهوت

دوفسیل

در نگاه اول مخاطب فکر می کند که گفتن چنین شعر-واژه هایی بسیار ساده است اما به محض آن که دست به قلم می برد می فهمد به همان مقداری که فکر می کرد ساده است به همان مقدار هم دشوار است در واقع به گفته ی آقای آذرپیک چنین شعر-واژه هایی باید دارای یک تفکر بسیار قوی باشند و در کنار تفکر -موسیقی-ساختار-زاویه دید - غیره و غیره باعث شکل گرفتن یک اثر خوب می شود.

شعر-واژه در واقع دستورات زبانی مختلف را می شکند و از حد عادی فراتر می رود - در این ژانر واژه از پیش تعریف شده نیست و با برچسب هایی مانند: فاعل-مفعول-فعل-مصدرو...تعریف نمی شود بلکه از آنها فراتر خود واژه است و در یک اثر یک علامت سوال یا نقطه همان واژه است- که بعدها از خود شعر و داستان هم فراتر می رود و این خود واژه حقیقت ادبیات است که نمود پیدا می کند و ژانر هایی مانند شعر و داستان و... را به وجود می آورد. 

و اما در مورد موسیقی این گونه اثر ها باید بگویم که شعر-واژه علاوه بر موسیقی های درونی - حسی-هندسی و...دارای موسیقی بیرونی هم هست. زیرا پایه این ژانر بر واژه است و واژه هایی که انسان ها به کار می برند(حتی برای ارتباط روزمره) به تنهایی دارای موسیقی و حتی شاید وزن عروضی هستند اما چون این واژه ها در کارهای آزادی که فاقد موسیقی بیرونی هستند کنار هم قرار می گیرند ممکن است دیگر آن موسیقی خود واژه ها مشهود نباشد اما در شعر-واژه چون تمرکز روی واژه هاست پس هر واژه موسیقی دارد و دارای یک موسیقی بیرونی نیز هست:

آفتاب........فعلن

باران.........فعلن

برکه..........فعلن

دوقو..........فعول

          .

          .

          .

و اما نکته ی دیگر در مورد شعر-واژه گستردگی آن براساس اصل فرارویت است که هر شعر-واژه در عین حال می تواند یک شعر-داستان- نمایشنامه و فیلمنامه ی کوتاه باشد- به عنوان مثال در همین اثر از آقای آرش آذرپیک در نگاه اول مخاطب تصویر - حرکت- تخیل و...را می بیند و آن را یک شعر می داند- مخاطب دیگر آن را به صورت داستان یا قصه برای خود تعریف می کند - مخاطب دیگری که به هنرهای نمایشی علاقه دارد آنرا به صورت یک فیلم کوتاه و حتی با کارگردانی متفاوت می بیند و...- پس شعر-واژه می تواند تمام جنسیت های ادبیات را در بر بگیرد که این ویژگی منحصر به فرد به دلیل اصل فراروی در دکترین مکتب اصالت کلمه است .

همان طور که گفته شد شاعر ها- نویسنده ها و دیگر هنرمندها می توانند یک شعر-واژه خلق کنند و خود اثر خود را برای مخاطب به اجرا بگذارند اما عده ای دیگر که توانایی حرف زدن ندارند با زبان اشاره می توانند شعر-واژه ی خود را به صورت پانتومیم برای مخاطبشان به اجرا بگذراند- تا کسانی که فقط بازبان اشاره می توانند حرف بزنند هم این فرصت را داشته باشند که خود اثر خود را برای مخاطب بخوانند.شعر-واژه علاوه بر قشر هنرمند مردم عام را هم می تواند به این هنر ترغیب کند طوری که بیشتر پیامک های امروزی ما در زندگی روزمره ی خود این گونه است...

                                                                         و...    

در پایان کاری از خانم مهدویان:

عدالت

-جرم؟        -همآغوشی

-حکم؟       -فراموشی

زمان اجرا؟   -کالبد بعد!                                                          

                                                                                        رحمت غلامی

                                                                                          اسفند ۱۳۸۸

  

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388 | 18:11 | نویسنده : رحمت غلامی
 

 

 

 

 

بیانیه شعر - واژه

تلقين و درس اهل نظر يك اشارت است

گفـتـيـم نـكـتـه‌اي و مـكـرّر نمـي‌كنـيــم

«حضرت حافظ»

 

ايــن درآمــد در سال 1384 برای اولین بار بعنوان مانیسفت کارگاه ادبی امید توسط تئورسین آن مریم (زینب) نظریان نگاشته شد و در هـفـتـه نـامـه صــداي آزادي

در تابستان و پاييز 1388

در شمــارگان 196-197-198-199-200-201

به چاپ رسيد.

 

درآمدي بر ژانر شعر- واژه در دكترين ادبي اصالت كلمه

«تبلور علم اشارت در ادبيات كلمه‌گرا»

به قلم تئوريسين آن، مريم نظريان

 

زبان[1] شناسان معتقدند که احتمالاً انسان در مراحل آخر تکامل خود به نظام پیام‌رسانی آوایی رسیده است زیرا در بدن اندامهایی که برای انتقال پیام آوایی اهمیت دارند وظایف اساسی‌تری را در بدن وی به عهده دارند و آنچه مشخص است این است که نشانه‌هایی که بیشتر در زبان به کار می‌گیرد نوعی قرارداد است زیرا هیچ‌گونه ارتباط ذاتی بین مثلاً واژه درخت و خود درخت وجود ندارد البته یک سری آوای طبیعی وجود دارند که ارتباط آنها با مدلول ذاتی است مثلا شُرشُر و تَق‌تَق و ... که تعدادشان در مقایسه با کل واژه‌ها بسیار کمتر است، این از توانایی و خلاقیت بشر است که قراردادها را خلق می‌کند زیرا نظام‌های ارتباطی حیوانات به طور وراثتی و غریزی در آنها وجود دارد. حیوان درنده‌ای که می‌خواهد پیام حمله‌اش را انتقال دهد به صورت عمل، یا عکس‌العملی کاملاً طبیعی مثلاً با کش و قوس اندام یا جمع کردن بدنش و با یک غرش این پیام را انتقال می‌دهد. گروهی یا تقریباً تمام آواهای اساسی در انسان و حیوان مشترک است، و البته این دوگانگی ساخت است که در بین نشانه‌های آوایی در انسان و حیوان ایجاد تمایز می‌کند، نشانه‌های آوایی در حیوانات بر حسب گونه حیوانی مختلف متفاوت است، و اکثر حیوانات چون از صدای اصلی خود فقط یکبار می‌توانند استفاده کنند حیطه پیام‌رسانی آنها محدود است در صورتی که در زبان انسانی این عملکرد بسیار متفاوت است، هر زبان از مجموعه‌ای از واحدهای صوتی یا واج‌هایی تشکیل می‌شود که با صداهای اصلی حیوانات مشابهت دارد، اما این واج‌ها زمانی معنا پیدا می‌کنند که در کنار هم قرار بگیرند، در غیر این صورت معنای خاصی نخواهند داشت گفتیم که این دوگانگی ساخت است که حیطه پیام‌رسانی انسان را وسیع می‌کند، دوگانگی ساخت فرآیندی است که طی آن لایه اول صداهای بی‌معنی و منفرد با ترکیب و در کنار هم قرار گرفتن، واحد بزرگتری را به وجود می‌آورند که می‌تواند معنا داشته باشد این نظام زبانی انعطاف‌پذیری بیشتری دارد همچنین حیطه پیام‌رسانی آن وسیع می‌باشد، مسأله دیگر در تمایز نظام زبانی انسان با حیوان خلاقیت و زایایی زبان انسانی است، حیوان در انتقال پیام بسیار محدود است، مثلاً گونه‌ای از ملخ‌ها فقط می‌توانند شش پیام را انتقال دهند. در صورتی که انسان قادر است در هر زمان و مکان گفته‌هایی زیبا و شفاف تولید کند و یا جملاتی که هرگز کشف نشده بگوید، و البته از دیگر خاصیت‌های زبان بیشتر طرح‌مندی آن است، زبان بشری صرفاً توده نامشخص و نامنظمی از عناصر منفرد نیست بلکه آواها به صورت هدفمند و منظم کنار هم قرار می‌گیرند و برخلاف نظام آوایی حیوانات که بدون ساماندهی درونی صورت می‌گیرد، طبق الگوی مشخصی عمل می کند زبان شبکه پیچیده‌ای است که عناصر به هم پیوسته آن هر کدام جایگاه و وظیفه خاص خود را دارند، و هویت آنها از طریق سایر عناصر مشخص می‌شود و این قرادادی است که انسان برای خود مشخص کرده است.

 در دو قرن گذشته پژوهشگران علم زبانشناسی تلاشهای زیاد برای کشف الگوی اولیه زبان کرده‌اند و تحقیقات فرآوانی نیز در این زمینه صورت گرفته، در سال 1786 که این سال را سال تولد زبان می‌دانند دانشمند انگلیسی «سرویلیام جونز»  با مطالعات فرآوانی که بر روی زبانهای هند باستان- یونان- لاتین وآلمانی داشت به ریشه گاه مشترک تمام این زبانهای پی برد، منبع مشترکی که تمام این زبانها از آن سرچشمه می‌گرفتند، مطالعات بر روی زبان به صورت بنیادی و اساسی شروع شد، در اواسط قرن نوزدهم همزمان و با ارائه نظریه موسوم به تکامل داروین به صورت توأمان نمودار تکامل زبان در کنار نمودار تکامل انواع ترسیم شد و در نیمه اول قرن بیستم پژوهشگر سوئیسی فردینان دوسوسور بنیانگذار زبان‌شناسی توصیفی به طور صریح و بدون شک اظهار داشتند که زبان همانند بازی شطرنج می‌باشد، نظامی که هر عنصرش بر مبنای ارتباط با عناصر دیگر توصیف می‌شد، و با اصرار فرآوان برتنیدگی ساختار زبان، عصر زبان‌شناسی ساختاری را آغاز کرد طبق نظریه ایشان زبان نظامی طرح‌مند است که از عناصر پیوسته تشکیل شده است و این عناصر، هرگز به صورت منفرد و گسسته نمی‌باشند در واقع اصل همنشینی فردینان دوسوسور برابر باعدم فردیت و گسستگی عناصر است پس از آن در سال 1957 نوام چامکسی با طرح نظریه هسته موروثی و دستور همگانی در زبان‌شناسی انقلابی به پا کرد به عقیده این زبان شناس هرکسی که زبانی را می‌داند باید مجموعه قواعد مشخصی از آن را در ذهن داشته باشد که توالی‌های مجاز زبان وی را هدایت کند، و دستور زایشی وی مجموعه احکام و قواعدی است که توالی‌های مجاز یا غیرمجاز زبان را مشخص می‌کند و با وجود این احکام است که می شود جمله بد ساخت را از جملات خوش ساخت باز شناخت وی محدوده زبان بشری را موروثی می‌داند، یعنی اینکه انسان احتمالاً با دانشی اساسی درباره زبانها و چگونگی عملکرد آنها به دنیا می‌آید، و به این قانون احتمالی دستور همگانی و هسته موروثی می‌گوید و چون انسانها را مشابه می‌داند احتمال می‌دهد مکانیسم‌های زبانی ذهنی شده آنها نیز مشترک باشد به هر حال دست یافتن به حقایق موجود درباره پیدایش زبان مطالعات آکادمیک و فراوانی را می‌طلبد که این مهم نیازمند زمانی است بس طولانی، به هر حال پس از پید ایش زبان این دستاورد شگرف بشر که به خلق ماهیت‌هایی برای وی از قبیل علم، هنر، فرهنگ، اخلاق و ... منجر شد، بشر به سمت انسانیت سیر صعودی خود را در پیش گرفت به هر حال زبان متعالی‌ترین وسیله ارتباط انسان با دیگر همنوعان خود بود، و فقط و فقط به عنوان اساسی‌ترین ابزار ارتباطی در مدنیت اعمال می‌شد، تا اینکه به تدریج آن ذهن خلاق و زایشمند بشر متوجه توانایی‌های نهفته، ناگفته و بالقوه زبان انسانی شد و بدین ترتیب روح حقیقت هنری در کالبد واژگان دمیده شد و عصر حقیقت‌گرایی ادبی در ادبیات آغاز شد به‌تدریج بشر متوجه دو گونه متمایز اما همیشه همسو و هم‌هدف در واژگان شد که یکی بافتی روایتی داشت و ژانر داستان را پدید آورد و آن دیگری بافتی تغزلی داشت و ژانر شعر را به وجود آورد. این دوره عصر طریقت‌گرایی در ادبیات بود اما دیری نپائید که این دوران شکوه و جلال «کلمه» با بحران عصر شریعت‌گرایی مواجه شد، با اینکه در این دوران ادبیات زایشگاه پیاپی توده‌های عظیمی از لایه‌های نهفته و نامکشوف هنری کلمه شد، ضربه‌های مهلکی نیز بر پیکره‌اش وارد آمد، در واقع با غفلت از وجود مقدس واژه اصل حقیقت‌گرایانه ادبیات به حاشیه فرستاده شد و شعر و داستان مقصود نهایی ادبیات و واسطه‌هایی برای حضور واژگان اعلام شدند، این دو ابرشریعت به صورت مستقل و انحصارگر با رویکردی مطلق‌گرا روح رشد و تکامل را از ادبیات گرفته و حتی در میان شاخ و برگها و سایه تاریک زیر شاخه‌های خود. (مکاتب و نحله‌ها) حقیقت وجود خود را نیز به فراموشی سپردند، به هر حال آنچه این وسط نادیده گرفته شد وجود مقدس واژ‌گان بود، اما امروز مکتب ما (مکتب اصالت کلمه) با هدف بازگشتی معرفت‌یافته به حقیقت ادبیات (وجود مقدس واژ‌گان) شجاعانه حضور خود را اعلام می‌کند، لازم به ذکر است که از آنجایی که مکتب ما مکتبی است واژه‌گرا تمام مکاتب، نحله‌ها و زیر شاخه‌های آنها را با دو ارباب بزرگ خود شعر و داستان از اوج مطلقیت خود به زیر می‌کشاند، با هدف بازگشت آنها به اصلشان یعنی همان طریقتهای ادبی که فقط حقیقت کلمه را هدف قرار داده‌اند، در مکتب ما واژه دیگر آن وجود مهجور نیست که تمام آرمانش، کاهش، افزایش و یا آمیزش دو یا چند ژانر کوچک و بزرگ به امید هوایی تازه باشد بلکه اینجا قلم معرفت‌یافته با رویکردی فراهنری و فراادبی جنبه‌های مکشوف و نامکشوف واژه‌ها را جولانگاهی برای طریقت خود کرده تا واژه را به اصل اولیه‌اش، وجود محض خود، این حقیقت معرفت‌یافته، بازگرداند. درواقع این ادبیات است که وام‌دار کلمه است زیرا کلمه است که ادبیات را به وجود می‌آورد و به آن معنا می‌دهد، این قدرت و پتانسیل واژه است که فرصت کشف مکاتب و زیرشاخه‌هایشان را عرضه می‌کند، اما متأسفانه همیشه شاهدیم که واژگان در جنگ‌های مکتبی تنها قربانیان شمشیرهای مطلق‌گرا می‌شوند، هر مکتب پس از کشف یک قابلیت از قابلیت‌های واژه و پس از دوران رشد و تکامل اصول خود را تنها راه رهایی بخش ادبیات می‌داند، و این در حالی است که مدتی بعد مکتبی دیگر با همین ادعا پیس رویش قد علم کرده و او را به جنگ، می‌خواند، این جنگ تزو آنتی‌تر، سنتزی را می‌طلبد، که خود تز دیگری است تا این چرخه جنجال‌برانگیز ادبی، چرخهای ادبیات را به تحرک درآورد، اما این ارابه به کجا رود، خدا می‌داند، مطلق انگاشتن جنبه‌های کشف شده واژه و چرخش جریانهای غیراصیل ادبی فرصت کشف و نمود جنبه‌های نامکشوف واژه را از ادبیات می‌گیرد، و به گونه‌ای واژه را از رشد، تکامل و آفرینش ساقط کرده و با به زیر سلطه کشاندن واژگان با مهر انحصاری خود واژه را به سلولهای ادبی رهسپار کرده تا سهواً از کشف ابعاد دیگر وجود اش(ماهیتها و پتانسیل های نهفته درونی و بیرونی ) باز داشته شود، به عقیده ما ادبیات آن قصرپر خَدم و حَشم نیست که دو فرمانروای بزرگ شعر و داستان در آن حکومت کنند  بلکه  صرفاً زایشگاه قابلیتهای واژه است.

اگر حرکت که از اصول اولیه آفرینش است در ادبیات به صورت تک‌بعدی صورت بگیرد هرگز نمی‌توان امید داشت که تیشه نگارندگان، (پژوهشگران ادبی) به لایه‌های پنهان و دیگر ادبیات، برخورد کند، زیرا تمام فکر و تمرکز او بر سطحی است که انتخاب کرده و تمام سعی او هنری کردن تنها آن یک جنبه است، و این یعنی غفلت از وجود ارزشمند واژه به عنوان موجود زنده‌ای که ابعاد دیگری نیز دارد، به هرحال ما برای حل این بحران خواهان حرکت بسیط واژگان در متن می‌باشیم، زیرا برخلاف تمام مکاتب دیگر که هر کدام بر یک جنبه واژه متمرکزاند ما واژه را توأمان  تماماً موسیقی،  تماماً حرکت، تماماً واقعیت، تماماً نماد و ... می‌دانیم، اما هدف بنده از این مقدمه نسبتاً طولانی، معرفی ژانری است که خود زیرشاخه مکتب اصالت کلمه و یکی از ماهیت‌های کلمه با عنوان ژانر شعر- واژه است که بنده در سالهای 77 تا 80  در نشریات محلی آثاری با این سبک نوشتار به صورت مستقل با عنوان عریانک‌ها از جناب آقای آرش آذرپیک دیده بودم که بعدها متوجه شدم در راستای دکترین ایشان یعنی مکتب اصالت کلمه است (به ویژه در کتابچه‌های گل صد برگ) تصميم به تئوريزه كردن اين ژانر[2] گرفتم. همان‌طور که در ابتدا عنوان شد طبق نظرات زبان‌شناسان بزرگ دنیا، فردینان دوسوسور و نوام چامسکی[3] بر یک نوشتار معمول قواعد و احکامی حاکم است که برای خوش‌ساخت بودن و درک مفاهیم رعایت آنها امری ضروری است منظور از خوش‌ساخت بودن ساختاری برابر با آن قرارداد از پیش تعیین شده برای زبان است و در قاعده همنشینی دوسوسور بر یک جمله نظامی حاکم است که بر مبنای آن هر عنصر بنا بر موقعیت عناصر دیگر توصیف می‌شود، و معنا و ماهیت پیدا می‌کند، این وابستگی عناصر از منفرد و گسسته شدن آنها جلوگیری می‌کند، اما قواعد و احکام چامسکی توالی‌های مجاز زبان و نگارش را مشخص کرده تا بشود جمله خوش‌ساخت را از بدساخت تشخیص داد که به زعم وی احتمالاً این دستور با تولد بشر با او به دنیا می‌آید، جابه‌جایی عناصر، ساختار جمله را به هم می‌ریزد و به اصطلاح جمله را بدساخت می‌کند زیرا ذهن ما یک توالی را الگو قرار داده و هر آنچه را که در آن خلل ایجاد کند، مردود می‌شمرد، درواقع هدف این زبان‌شناس بزرگ ارائه چارچوبی کامل برای زبان و نگارش با هدف انتقال کامل و صریح مفهوم است، شاید به فکر شما خطور کند که این قواعد برای نگارش معمول است، که از انعکاس زبانی معمولی شکل می‌گیرد، و شعر که زبانی فرآمعمول دارد؟ باید بگویم همین زبان فرامعمول نیز وسیله انتقال مفهوم است، چه‌بسا انتقال مفاهیم شعری بسیار دشوارتر است، و به نظامی نیازمند است که در عین فرآمعمولی مفهوم را حفظ کند، و از طرفی قاعده همنشینی و قواعد چامسکی آنقدر گستردگی دارند که تنها مختص به زبان معمول نباشند، به هر حال هر کجا که مقصود انتقال مفهوم و معنا باشد ظاهراً به این قواعد نیاز هست، زیرا ذهن ما برای درک مفاهیم به ساختاری  نیاز دارد که از پیش برای خود قرار داده است، اما من می‌خواهم از ژانری حرف بزنم که با اینکه ساختاری غیرمعمول دارد، با وجود ساختاری مستقل از قاعده همنشینی و احکام توالی زبان، هرگز عنوان جمله بد‌ساخت را نیز به خود نمی‌پذیرد زیرا جمله بدساخت مفهوم را انتقال نمی‌دهد یا در آن خلل ایجاد می‌کند در صورتی که در ساختار فرا معمول شعر– واژه، بکرترین و پربارترین معانی و مفاهیم منتقل می‌شود چه‌بسا  حیطه تأویل در شعر- واژه بسیار گسترده و فضای تهی در متن در سایه واژگان فعال کنش‌گر و کنش‌گیر قابلیت زایش معنایی در تأویل را ایجاد می‌کند، این‌گونه ما می‌توانیم مفاهیمی بکر و بدیع را کشف کنیم، به هرحال ویژگی باروری و خلاقیت خاصیت شعر- واژه است که به صورت مستقل از احکام و قواعد زیربنایی زبان و بدون توالی قرار گرفتن عناصر زبان به صورت مجاز و حتی غیرمجاز، عمل می‌کند، عناصر شعر– واژه عناصری منفرد اما ناگسستنی هستند، از هنجارمنشی و جبرتوالی ساختار فراروی می‌کنند و در چیدمانی غیرمعمول حضور مستقل و در عین حال وابسته به متن، خود را در هیئت عنصری منفرد اما نسبت به متن ناگسستنی معرفی می‌کنند. در محور همنشینی با کم یا اضافه کردن یک عنصر معنای مورد نظر تغییر میکند، تک‌واژها اینجا کاملاً وابسته به عناصر دیگر در خطی افقی معنا و هویتشان را از قانون توالی ساختار و قاعده همنشینی می‌گیرند، یعنی به خودی خود و به صورت مستقل از عناصر پیوند‌دهنده هیچ معنایی ندارند، با این اوصاف کار اصلی را در انتقال مفاهیم عناصر پیوند دهنده انجام می‌دهند، زیرا انتقال مفهوم تنها با پیوند عناصر تشکیل‌ دهنده جمله است که صورت می‌گیرد، اما در شعر-واژه، هر واژه عنصر مستقلی است که در درون خود بار معنایی فرآوانی را در متن حرکت می‌دهد، حتی اگر یکی از حروف الفبا یا یکی از نشانه‌ها مانند علامت سوال (؟) باشد، تا حدی که تمام عناصر جمله‌ي کامل را در یک واژه به‌صورت معنوی می‌توان حس کرد و این را از قدرت و تاثیر هر واژه بر واژگان دیگر در فرآیند حرکت می‌توان دید، برای حرکت تغییر و تکامل، فرآیند کنش و واکنش صورت می‌گیرد که به نحوی در شعر– واژه، فعالیتی بارور است، و حاصل کار عناصر فعال مي‌باشد، عناصر فعال در شعر- واژه به دو دسته تقسیم می‌شوند، عناصر کنش‌گر و عناصر کنش‌گیر و چون تنها عملکرد این دو دسته از عناصر است که به صورت خالص و عاری ازاضافات صورت می‌گیرد، وجود تمام عناصر دیگر در پروسه شعر- واژه به حاشیه رانده خواهد شد، واژگان کنش‌گر با تأثیر بر واژگان کنش‌گیر ایجاد تغییر و حرکت می‌کنند. و با خلق واژگان جدید زنجیره‌ی دیالکتیک را کامل می‌کنند، درست است که در ظاهر (برون داد) یک شعر- واژه، ساکن است، اما حقیقت این است که حرکت درونی (درون داد) واژگان است که روح دیالکتیک را بر متن حاکم می‌کند و مفهوم و پیام را انتقال می‌دهد، این‌گونه است که با تقسیم کار بین واژگانِ فی‌نفسه، آنها به کلیت متن وابسته می‌شوند، واژگان در کنش و واکنش وظایف خود را عالمانه به جا می‌آورند، قدرت و خلاقیت زایش که در این‌گونه متون حضور پیدا می‌کنند قابل مقایسه با واژگانی نیست که بر اساس اصل همنشینی در متن حاضر می‌شوند، زیرا در یک جمله با ساختار معمول مفهوم به اندازه حیطه همان جمله و میزان عملکرد و باروری عناصر آن کوچک و محدود می‌شود، اما ما در نگارش اصالت را به واژه می‌دهیم نه به اصل همنشینی و توالی، نگارنده‌ی شعر- واژه از ابتدا ذهنش را به چارچوب  ساختار دچار نمی‌کند، او به قدرت واژگان ایمان دارد، و می‌داند واژگانِ فی‌نفسه، از خلاقیت و باروری بیشتری برخوردارند، هر واژه برای آمیزش و خلق معنا، چون خودی را برمیگزیند که حاصل این آمیزش چیزی کامل‌تر از هر دوی آنها باشد (منظورهمان کنش و واکنش است) به عقیده بنده اين واژگان فی‌نفسه هستند که در شعر- واژه بدون قانون همنشینی و اصل  توالی ایجاد حرکت می‌کنند. واژگان فی‌نفسه وجود محض هستند و به همین دلیل است که پتانسیل کنش و واکنش دارند، درواقع شعر- واژه یک نوع غربال معنوی است، برای بدست آوردن واژگان محکم و فی‌نفسه، برای خلق مفاهیم بکر که هرگز نخواهند توانست در نگارشی با اصول همنشینی و توالی خلق شوند.

مسأله دیگر مقوله تهی است: یک واژه مستقل و فی‌نفسه (واژه فعال) زمانی که در وابستگی متن قرار می‌گیرد، قدرت و پتانسیل آن به حدی می‌رسد که می‌بایست جز وجود محض خود در جوار واژگان فی‌نفسه دیگر جای تمام عناصر غیر فعال و ناخالص و بدون قدرت باروری ازجمله عناصر پيوند دهنده را در متن برای تحلیل و تأویل آن تهی کرد به عبارتی (سپیدی‌های متن)، زمانی که واژه‌ای فی‌نفسه به صورت توأمان در وابستگی متن قرار می‌گیرد خودبه‌خود آن متن از تمام عناصر غیرفعال تهی می‌شود، با این هدف که دایره تأویل و تحلیل را به اندازه ساختار و عملکردش کوچک و بسته نکرده باشد پس دایره تأویل و تحلیل در  شعر- واژه در سایه مقوله تهی گستردگی فرآوانی خواهد داشت. تمام واژ‌گان فی‌نفسه در هاله‌ای ناگسستنی هدف مشترکی را در متن دنبال می‌کنند، شعر– واژه شبیه به یک جامعه مدنی عمل می‌کند که هر عنصرش با وجود استقلال کامل برای تکامل و تعالی در راستای آرمان والای جامعه که به نحوی آرمان تمام اعضاء آن نیز می‌باشد به صورت جزء تشکیل دهنده کل تلاش می‌کند، در واقع با این عملکرد واژگان، ما با نگارشی گشتالتی مواجه می‌شویم البته منظور بنده از آرمان متن همان معنا و پیامی است که کشف و منتقل می‌شود.

 هر واژه در خود توأمان تصویر، دیالوگ، کاراکتر ودر نهایت خود حرکت است، که البته وظیفه هر کدام از این واژگان و عملکردشان را چیدمان دیگر واژگان مشخص می‌کند، کنش و واکنش به صورتی درونی اتفاق می‌افتد، چیدمان واژگان و اولویتهای حضور است که کنش‌ها، واکنش‌ها را خلق می‌کند و ماهیت واژه‌ها را مشخص می‌کند، پس مهندسی چیدمان در شعر-واژه از اهمیت فرآوانی برخوردارست، زیرا نحوه قرار گرفتن واژگان در شعر- واژه، به صورت یکی پس از دیگری در یک توالی منظم صورت مي‌گيرد (نه به منظور رسیدن به توالی ساختار چامسکی) زیرا  در اینجا منظور از توالی قرارگرفتن واژگان فی‌نفسه به صورت یکی پس از دیگری است، و الگوی از پیش تعیین شده‌ای ندارد، درهر شعر- واژه یک توالی خاص صورت می‌گیرد، که لزوماً در شعر- واژه دیگر صورت نمی‌گیرد، و هرگز قابل پیش‌بینی نیز نمی‌باشد، یعنی هیچ کس نمی‌داند پس از هر واژه کدام واژه ظهور خواهد کرد، و این قابلیت کشف و زایش را بالا می‌برد. این مسأله را تنها حرکت بسیط واژگان فعال در متن است که مشخص می‌کند، در صورتی که در توالی ساختار همه چیز قابل پیش‌بینی است و حتی نیازی به فکر کردن ندارد. ما خوب می‌دانیم ابتدا فاعل بعد مفعول و فعل می‌آید. در شعر- واژه حرکت صورت می‌گیرد البته به سمت پدیده، و شاید وجود واژگان در شکل ظاهری ساکن ِ خود، این اشتباه را در ذهن شما خلق کند که واژگان با جهش جایگاه خود را پیدا می‌کنند که نتیجه آن اگر این‌گونه باشد، متنی گسسته و بدون  معنایی واضح است، در صورتی که فرآوانی بار معنایی در شعر- واژه به خاطر همین حرکت هدفمند و وحدت درعین کثرتِ واژگان است، پس در شعر- واژه ما با هیچ‌گونه جهش مواجه نمی‌شویم، البته ارتباط ارگانیک وغیردستوری واژگان با کلمات دیگر نه حاصل جریان سیال ذهن و جوشش محض است، و نه حاصل مراقبه ایستا و کوشش محض، بلکه با مراقبه شناور، با فرآروی هوشمندانه از ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه برای رسیدن به جنسیت سوم و ضمیر متعالی آنها (واژه‌ی آزاده و بی قید و شرط) با ارتباطی کاملاً بی‌واسطه، وجود محض آنها را در متن خواستار می‌شویم، واژه در شعر- واژه به سمت پدیده حرکت می‌کند پس شیء نخواهد شد واژه موجودی قدرتمند است که جان دارد و جان نیز می‌بخشد، برخلاف حضور جبرگرایانه‌اش در تجمع ساختارمند تک‌واژها در نگارشی با ساختار معمول که هویت مستقلش را در تعامل با واژگان دیگر به واسطه عناصر پيوند دهنده بدست می‌آورد، دستور توالی نوعی جبر است، و این جبر قراردادی که بشر خلق کرده پس در هر زمان و مکان و در هر نگارشی که آن کارایی و باید لازم را نداشته باشد می‌شود از آن فراروی کرد. همانطور که شما در پروسه شعر- واژه شاهدید که واژگان مستقل از دستور همنشینی چگونه در شکل ظاهری ساکن در متن حرکت می‌کنند بدون نیاز به ساختار از پیش تعیین شده، معنا را انتقال مي‌دهند، در شعر- واژه، تمام واژه‌ها به نحوی محرک‌اند و پتانسیل درونی آنهاست که آنها را حرکت می‌دهد، میزان بروز این پتانسیل را، واژه‌های دیگر و نحوه چیدمان آنها مشخص می‌کند، واژگان کنش‌گر و کنش‌گیر گاه در آغوش هم و گاه در مقابل قرار می‌گیرند و به عنوان کاراکترهای اصلی و مسئول در شعر– واژه تصاویر و صحنه‌هایی را ارائه می‌دهند که ده‌ها تصویر و صحنه را در پشت صحنه خود در فضای تهی به وجود می‌آورند، به هر حال حرکت در شعر- واژه یک اصل اساسی است که با توالی واژگان و بدون جهش صورت می‌گیرد، و چیدمان واژگان است که نحوه این حرکت را مشخص میکند و به آن معنا میدهد در این پروسه واژگانی حضور پیدا میکنند که قابلیت و زایایی کافی را داشته باشند و بار معنایی آنها آنقدر زیاد باشد که تمامی سپیدی‌های متن را ضمینه تأویل و تحلیل آن کند .مسأله بسیار اساسی دیگر در شعر– واژه، ریختمان حسی–هندسی در بافتار موسیقایی آن است که آن را فرامرزی می‌کند  و این نخستین ژانری است که در صورت ترجمه در زبان مهمان بنا بر شرایط ویژه زبانی، آن همان ساختار حسی– هندسی را در بافت موسیقیایی خویش حفظ خواهد کرد، یعنی ژانر شعر- واژه نوعی موسیقی حسی– هندسی را ارائه کرده است که به عکس تمام ژانرهای دیگر در جهان در موقعیت ترجمه نیز هویت و ماهیت موسیقیایی خود را باز به دست خواهد آورد، زیرا موسیقی حسی– هندسی، موسیقی طبیعی کلمات است که قائم به خود کلمه است، نه نوع چیدمان ساختار دستوری جملات، که در صورت تغییر زبان و حتی گاه تغییر از ساختار منظم موسیقیایی به نثر، در خود آن زبان به کلی موسیقی خود را از دست خواهد داد.

لازم به ذکر است که هر نگارنده، قبل از نگارش یک شعر– واژه چند مسئله  اساسی را در ذهن خود مرور کند:

1- هدف  2- قوانین اصلی تعامل  3- اعمار مجاز

1- هدف: همان مفهوم کلی است که با مهندسی چیدمان واژگان که نوع حرکت آنها را مشخص می‌کند کشف و منتقل می‌شود و نهایتاً منجر به شهادت مؤلف در متن خواهد شد. 

2- قوانین اصلی تعامل: واژگان در یک شعر- واژه در تعامل ادبی و هنری باهم قرار می‌گیرند و این عامل در خدمت مفهوم کلی و هدف والای متن صورت می‌گیرد این تعامل به صورت کنش و واکنش در واژگان کنش‌گر و کنش‌گیر اتفاق می‌افتد، واژگان باید تأثیرات لازم و صادقانه را از هم بگیرند،  تا نتیجه امر با وجود واژگان دیگر و امر حرکت مطابقت کند.

3- اعمال مجاز: حرکت واژگان و اعمال آنها باید به صورتی باشد که مفهوم را به درستی و کامل انتقال دهد، حرکات غیرمجاز و جهش در این فرآیند مردود است، چیدمان واژگان باید به صورت حرکتی نظام‌یافته انجام بگیرد و ارتباط ارگانیک در این حرکت قابل لمس باشد، در واقع توالی چیدمان واژگان باید به صورت مجاز صورت بگیرد، و زمان و مکان و نحوه کنش و واکنش باید به‌جا و مفید باشد.

 اما پس از مرور این چند مسئله رعایت چند اصل دیگر در نگارش این‌گونه متون ضروری است که باید نگارنده بر آن متمرکز شود که بنده به عنوان 4 قاعده اساسی نگارش، آنها را عنوان می‌کنم.

 1- قاعده کمیت 2- قاعده کیفیت 3- قاعده تناسب 4- قاعده چگونگی

1- قاعده کمیت: نهایت ایجاز در نگارش را گوشزد می‌کند بی‌آنکه در متن ایجاد کاستی کند.

2-قاعده کیفیت: حضوری صادقانه برای واژگان متذکر می‌شود تا واژگان کنش‌گر و کنش‌گیر در تعاملی مدنی با هم پتانسیل‌های واقعی همدیگر را تحریک کرده و به فعلیت برسانند یعنی واژگان از کیفیت و قدرت تأثیرگذاری و تأثیرپذیری کافی و لازم برخوردار باشند واژگان باید قدرت فعالیتشان آنقدر وسیع و پردامنه باشد که واژگان همجوار خود را بارور و فعال کنند تا روابط ایجاد شده عمیق و درونی باشد نه ضعیف و تصنعی.

3- قاعده تناسب: تناسب بین واژگان کنش‌گر و واژگان کنش‌گیر (تز و آنتی‌تز) سنتزی کامل و فعال را به وجود می‌آورد که خود تزی محکم با بار هنری و ادبی فرآوان می‌شود، پس در تمامی عناصرِ شعر- واژه، باید تناسب رعایت شود، تا تکامل به خوبی صورت بگیرد و همه چیز نتیجه‌ای صادقانه داشته باشد (سنتز نتیجه صادقانه تأثیر تزبر آنتی‌تز است).

4-قاعده چگونگی: چگونگی حالت، رویداد، موقعیت زمان و مکان در گستره عناصر باید از کیفیت بالا برخوردار باشد، چگونگی ترتیب و توالی واژگان، مهمی است که باید به خوبی و عالمانه به آن پرداخت شود، تا مسئولیت‌ها درست تقسیم گردد، و هر واژه چگونگی شرایط خود را درک کند، البته باز می‌گویم منظور بنده از توالی، هرگز توالی زبان چامسکی نیست بلکه منظور آن توالی است که لاینفک حرکت است (حرکت صحیح و بارور) که برای رسیدن به مفهوم مطلوب و منطقی ضروری است در نهایت باید بگویم دیدگاه ما در شعر– واژه، دیدگاهی بسیط‌گرا و بی‌واسطه است و شعر– واژه نیز تنها یکی ازماهیتها و ابعاد نوظهور از ماهیات کلمه به عنوان ریشه‌گاه و حقیقت مشترک تمام جنسیت‌ها و شریعت‌های ادبی است، و هرگز نبايد در هنگام و هنگامه (رستاخيز واژگان) هدف نهايي نگارش ما بشود.

 

۱۳۸۴ مريم نظريان

 

 



1- مباني زبان شناسي- جين ايچيسون- ترجمه: محمد فائز

1- البته اصول اين ژانر «شعر- واژه» توسط جناب آقاي آذرپيك كشف و ثبت گرديده و تئوريهاي مستقل و نويافته اينجانب به قصد تكميل و تشريع بيشتر اين حركت ارائه شده است.

1- نگارنده قصد نقد و ردّ مكاتب زبان‌شناسي دوسوسور و چامسكي را ندارد و خود به خوبي آگاه است كه تكيه تئوريك اين مكاتب بيشتر بر ساختار زباني اكثريت جوامع است، نه زبان ادبي و هنري.

 



تاريخ : سه شنبه یازدهم اسفند 1388 | 22:42 | نویسنده : رحمت غلامی

سوگند به قلم و آنچه « با آن » مي‌نويسند

قرآن مقدس، سوره قلم آيه 1

« شحنه بايد كه دزد در راه است »

چندي پيش در نمايشگاه سراسري كتاب (در شهرستان كرمانشاه) به گونه‌اي كاملاً اتفاقي چشمم به كتابي افتاد كه شگفتي مرا برانگيخت آنچنان كه بدون توجه به نمونه موردنظر با خريد آن،‌ از نمايشگاه خارج شدم، تا در محيطي آرامتر بتوانم با تدقيق بيشتر آن را مطالعه نمايم كه در مرحله اول اين موارد بر حيرت من افزود:

1-‌ بيش از 4 سال پيش كتابي با همين نام « جنس سوم » توسط انتشارات كرمانشاه با مجوز رسمي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي به چاپ رسيد كه بنده نيز در اين مجموعه مشاركت ادبي داشتم و تعجب من اين است كه چگونه اين وزارتخانه محترم اجازه استفاده از نام ثبت شده كتابي را به مؤلف كتاب ديگر بدون اجازه مؤلف يا مؤلفين قبلي داده است.

2-‌ كتاب بوسيله ناشر مؤلف چاپ شده است و همين امر بهانه‌اي به دست اين آقاي به اصطلاح مؤلف!! داده است تا در جاي‌جاي كتاب به شكلهاي مختلف شماره تلفن، ايميل و سايت خود را ذكر كند.

3-‌ و باز هم جالب توجه است كه در شناسنامه كتاب و هيچ جاي ديگر آن اشاره‌اي نشده است كه اين كتاب مستطاب در چند شمارگان (تيراژ) به چاپ رسيده است كه اين امر نيز كتاب مورد نظر را بيشتر به كتابهاي غيرقانوني و زيرزميني شبيه كرده است تا كتابي كه با مجوز رسمي به چاپ رسيده باشد، آخر اگر شخصي بدون ذكر تيراژ كتابش كه مثلاً 500 جلد باشد با تجديد چاپ آن در 200 جلد و ... ادعا بكند كتابش به چاپ بيستم رسيده است خوانندگان بيچاره از كجا مي‌توانند دريابند تفاوت آن را با كتابي كه چاپ اول آن پانزده‌هزار جلد بوده و سرانجام به چاپ دوم رسيده است و اصلاً عنوان پرفروش نيز نگرفته است.

4-‌ ... و از همه تعجب برانگيزتر تيتر درشت پايين طرح جلد كتاب است « كتاب پرفروش سال 2009 ». كاملاً طبيعي است كه مخاطب پس از خواندن اين عبارت كنجكاو مي‌شود تا بداند كتاب موردنظر پس از چند چاپ در يك سال! به اين عنوان كاملاً مشتري‌پسند مفتخر شده است كه با شگفتي تمام مشاهده شد اين اولين چاپ كتاب مذكور است و ...!

« تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل »

به هرحال بايستي جناب آقاي اميربهنام مؤلف كذايي/ محترم اين كتاب را يا از جمله عرفا و اوتاد دانست كه به قدرت پيشگويي آينده دست يافته‌اند و حتماً « خاك به نظر كيميا » مي‌كنند و « صد درد را به گوشه چشمي دوا » خواهند نمود و بر همين اساس به اين يقين صددرصد دست‌يافته‌اند يا ايشان يك كلاهبردار حرفه‌اي هستند كه مخاطبين خود را كساني فرض كرده‌اند كه از پشت كوه آمده‌اند و ...

در هر صورت آنچه كه پرواضح است جناب اميربهنام از اعتماد بنفس بسيار بالايي برخوردارند و اين اعتماد بنفس فوق‌العاده را تا آخرين سطر كتاب خويش حفظ كرده است.

زيرا ايشان از نام كتاب « جنس سوم » گرفته تا بسياري از مباحث و مؤلفه‌هاي مطرح شده در آن، دست به برداشتي مستقيم -‌ انتحال ادبي -‌ فرهنگي -‌ از مجموعه « جنس سوم » بويژه بيانيه آن -‌ به قلم آقاي آرش آذرپيك -‌ زده‌اند.

كتابي كه با تبليغاتي گسترده و بسيار جنجالي بوسيله هوادارانش در سايت‌هاي مختلف اينترنتي، مطبوعات و نشريات سراسري و محلي، مجامع و محافل تخصصي فرهنگي‌- ادبي مطرح شده و انعكاس يافته است و جالب است كه جناب اميربهنام بدون كوچكترين اشاره‌اي به منبع اصلي تئوري جنس سوم‌- كه يكي از تئوري‌هاي مطرح در مكتب ادبي اصالت كلمه  Orianism است-‌ آن را با اعتماد بنفس بالا و صراحت تمام يك تئوري جهاني زاييده تفكر و قلم خويش عنوان كرده است.

به قول جناب استاد حسين پاينده « شحنه بايد كه دزد در راه است »

تئوري « جنس سوم » كه نام نخستين كارنامه فرزندان مكتب ما را ازآن خويش كرده است از اساسي‌ترين و بنيادي‌ترين مؤلفه‌هاي مكتب ادبي اصالت كلمه « Orianism » مي باشد. اين مؤلفه خاص در كتاب كذايي آقاي اميربهنام كه به زعم بنده صرفاً يك كاريكاتور ضعيف از « جنس سوم » مي‌باشد – محور اصلي به اصطلاح تفكر! ايشان قرارگرفته است. البته بايد اذعان كرد كه اين آقا هرگز به فهم درستي از بحث مار نرسيده‌اند و في‌الواقع ايشان اصل مطلب را نگرفته‌اند زيرا نسبت به تئوري جنس سوم به شدت هيجان‌زده شده‌اند و به گونه‌اي كاملاً سطحي با آن برخورد نموده‌اند آنچنانكه به مصداق اين سخن دكتر شريعتي كه « اگر مي‌خواهيد حقيقتي را خراب كنيد به آن خوب حمله نكنيد، از آن بد دفاع كنيد »

حتي اگر اين جناب بهنام با حسن‌نيت تمام مأخذ دستبرد فكري‌- قلمي خويش را عنوان مي‌كردند و به نيت ترويج آراء ما دست به نگارش مي‌زدند به هيچ وجه نمي‌توانستند مبلغ خوبي براي اين جريان باشند زيرا در متن كتاب با به حاشيه فرستادن اصل تئوري جنس سوم متن خويش را اشباع كرده‌اند از انواع شعارهاي هيجاني و تكرار چندباره مطالب در كتابي كه حجم چنداني هم ندارد البته به اضافه سخنان كليشه‌اي كتابهاي روانشناسانه امروزي كه بازار كتاب را اشباع كرده است و به ظاهر خود ايشان نيز از مترجمين اين‌گونه آثار است.

ايشان نويددهنده مدينه فاضله‌اي هستند كه حاصل سرقت چند مؤلفه بزرگ از يك تفكر جهانشمول است كه البته چون هرگز به فهم و دركي بايسته و شايسته نسبت به آن نرسيده‌اند بسيار سطحي و طوطي‌وار به آن پرداخته‌اند و براي اينكه به اصطلاح خط گم كنند تئوري جنس سوم-‌ و اصل وحدت در كثرت و كثرت در وحدت را كه در خدمت اين تفكر جهانشمول است-‌ را به جاي اثبات در ادبيات با طرفندي زيركانه (اما بسيار ناشيانه) در بحث خانواده ثابت كرده‌اند.

و اين شبيه آن رياضي‌داني است كه مثلاً بيايد نسبيت انيشتين را به جاي فيزيك در رياضي وارد كند و بعد بگويد نسبيت از آغاز فرضيه وي بوده است ولاغير.

به هرحال هر نظريه جهانشمولي مي‌تواند در ابعاد مختلف علوم بشري وارد شود بدون آنكه مهندس و طراح اصلي آن ناديده گرفته شود.

درباره منظومه رسوايي آقاي اميربهنام يعني جنس سوم كذايي ايشان به ياد مقاله‌اي افتادم كه جناب استاد حسين پاينده در كتاب « نقد ادبي و دموكراسي » نوشته‌اند مقاله‌اي با عنوان «شحنه بايد كه دزد در راه است» و جريان آن سرقتي ست كه اميربهنامي ديگر از كتاب ايشان بعمل آورده است و شگفت‌آور آنكه آن كتاب كذايي از سوي انتشارات (سمت) به عنوان كتاب درسي معرفي شده است.

به هرحال من از طرف خويش و بنيانگذار مكتب ادبي اصالت كلمه « Orianism » با ايشان ابراز همدردي كامل مي‌كنم، بايد خاطرنشان كرد كه جناب استاد پاينده در آن مقاله از قوانيني يادكرده‌اند براي دفاع از حقوق مؤلفان و مترجمان كه شايد آقاي بهنام از آن مطلع نباشند.

اكنون به مقايسه بسيار كوتاهي مي‌پردازيم بين جنس سوم (كارنامه فرزندان مكتب ادبي اصالت كلمه) و جنس سوم جناب بهنام كه كاريكاتوري ناهنرمندانه از آن است « تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل »

اما پيش از مثالها بايد عرض كنم كه جناب آقاي پاينده، با دسته‌بندي مناسب و به جايي از انواع سرقت قلمي‌- ادبي در كتاب « نقد ادبي و دموكراسي » ما را به اين نتيجه رسانده‌اند كه عمل زشت آقاي بهنام جزء دسته اول و دوم اين دسته‌بندي به شمار مي‌آيد.

1- رونوشت كردن جملات و عبارات يا حتي تعابير به كاررفته در نوشته‌هاي ديگران و عدم ذكر مشخصات منبعي كه آن جملات يا عبارات و تعابير از آنها اخذ شده است.

2-‌ بازگفتي آراء و نظرات ديگران به جملاتي متفاوت بدون ذكر منبع آراء و نظرات.

پيش از اين قياس كوتاه بايد دوباره خاطرنشان شود كه ادبيات اصالت كلمه تنها يكي از مصاديق تفكر جنس سوم (كارنامه فرزندان مكتب اصالت كلمه) است، پس ما براي قياس مؤلفه‌هاي عنوان شده براي جزء «ادبيات» و تعميم آن به كل « تفكر فلسفي ايشان » مقال و مجالي ديگر مي‌خواهيم كه به اميد خدا در آينده نه‌چندان دور به آن خواهيم پرداخت، زيرا در تفكر يك مكتب مؤلفه‌ها در هر زمينه‌اي كه اثبات شده باشند فرقي در اصل موضوع نخواهد كرد.

در ابتداي كتاب « جنس سوم » در تعريف اين اصطلاح « جنس سوم » اين بيت حضرت مولانا عنوان شده است كه به راحتي قابل فهم مي‌باشد و حتي مي‌توان گفت در دايره تأويل قطعي قرارمي‌گيرد.

              مرد وزن چون يك شود آن يك تويي

چونكه يك‌ها محو شد آنك تويي

و اين به روشني نشان‌دهنده رسيدن كثرت « مرد وزن » به وحدت « يك = جنس سوم » و سپس در مرحله متعالي‌تر رسيدن آن وحدت عميق به وحدتي متعالي‌تر و بي‌پايان يعني « اصل مقدس توحيد » « يكي شدن » است، و حال در جنس سوم كذايي اميربهنام به راحتي تعبير فوق با برداشتي سطحي اما با آب و تاب فراوان آورده شده است و ايشان خيلي زحمت كشيده كه اثبات نمايد 1= 1+1 است و ... اين يعني رسيدن به تفكر جنس سوم و توحيدي كه ما بالاخره ندانستيم چه فرقي مي‌كند با جنس سوم اصلي يعني تئوري جناب آقاي آرش آذرپيك.

ايشان در بخش (در جستجوي يك) سير تكاملي روابط مرد وزن را در امتداد تاريخ در 4 مرحله عنوان مي‌كند كه به زعم بنده و هركسي كه حتي اندك اطلاعاتي در مورد تاريخچه فمنيسم دارد، دسته‌بندي اين آقا از بنياد غلط است.

1- از بدو تاريخ تا انقلاب صنعتي: تفكر مردسالاري-‌ برده شمردن زن و ...

در جواب بايد خدمت ايشان عرض شود كه هرگز نمي‌توان با يقين اذعان داشت از بدو تاريخ زنان هميشه فاقد قدرت و تحت سلطه مردان بوده‌اند، زيرا بسياري از شواهد مستند تاريخي حتي در برخي مقاطع و جوامع خلاف اين را ثابت مي‌كند، شرح مبسوط اين مسأله با عنوان « فراانسان يا ضد انسان (نقد آراء نيچه) به قلم اينجانب (با توجه به تئوري جنس سوم در مبحث خانواده و روابط زن ومرد)، در چند شماره پياپي در هفته‌نامه ابوذر- ارديبهشت 1388 به چاپ رسيده است.

2-‌ مرحله دومي كه جناب آقاي بهنام نام برده‌اند « روابط زن و مرد از آغاز انقلاب صنعتي تا اوايل قرن بيستم » است. ايشان مي‌گويند در اين برحه از تاريخ مردان به منظور بهره‌كشي بيشتر زنان را وارد بازار كار كرده‌اند، كه بازهم خطاي تاريخي و نگرشي در اظهارنظرشان اظهرمن‌الشمس است، زيرا اين خود زنان بودند كه با مبارزات انقلابي خود به منظور كسب حقوق برابر به بازار كار هجوم آوردند، انگار هرگز به گوش ايشان نخورده است كه فمنيسم موج اول را به علت همين قضايا كه ريشه در انقلاب صنعتي دارد -‌ فمنيسم حقوقي - ناميده‌اند آنچنانكه مشهود است ايشان كاملاً بي‌اطلاعند كه در سال 1789 در مبارزاتي كه عليه فئوداليسم صورت گرفت، زنان وسيع‌ترين مبارزات را دوشادوش مردان درپيش گرفتند و مصرانه خواستار حقوق شهروندي (سياسي‌- اجتماعي) و تحول در اوضاع خويش شدند اما طبق اين گفته كه هر انقلابي فرزندان خود را مي‌خورد به تدريج همه چيز به فراموشي سپرده مي‌شود بنابراين در سال 1793 با هرگونه فعاليت در راستاي طرفداري از حقوق زنان به شدت برخورد شد به هرحال فمنيسم و مبارزات زنان براي كسب حقوق انساني برخلاف نظرات‌- جناب بهنام از آغاز قرن بيستم شروع نشد بلكه ريشه در عصر روشنگري و انقلاب صنعتي دارد.

فمنيسم به صورت يك جنبش مستقل و منسجم و هدفمند آغازي پيش‌تر از قرن بيستم دارد كه تقريباً به سال 1845 مي‌رسد، در اين سال زنان باز هم براي كسب حقوق برابر وارد ميدان شدند تا با كسب استقلال « مالي » - كه آن را ريشه وابستگي اجباري به مردان مي‌دانستند – خود را اثبات كنند و اين فمنيسم در اصل حقوقي تا سال 1945 كه زنان در قالب و مهندسي ديگري مبارزاتشان را در پيش‌گرفتند ادامه يافت.

در اين عصر « فمنيسم موج دوم » زنان خواهان حقوق‌- فسلفه و زبان و هنر خاص خود شدند « فمنيسم تحليلي » و تا 1990 تداوم داشت، اما زنان پس از كسب پيروزي‌هايي پياپي به حقوق برابر و كسب هنر، زبان و فلسفه خاص خويش بسنده نكردند و به قصد انتقام تاريخي ازمردان و تثبيت كامل خود و با اين استدلال زن در ارتباط جنسي بين دو جنس به ديگري مبدل خواهد شد. استقلال جنسي خود را از مردان اعلام كردند – و مي‌كنند – با اين توجيهات كه نياز جنسي زن به جنس مرد همانند نياز ماهي است به دوچرخه!! و براي اثبات همين استقلال جنسي به گرايشهاي افراطي همجنس خواهانه روي آورند و اين قصه‌ي گاه زيبا و گاه پرغصه هنوز ادامه دارد.

3- به هر حال جناب بهنام در مرحله‌ي سوم از به اصطلاح طبقه‌بندي مثلاً علمي خود تاريخ آغاز فمينيسم را آغاز قرن بيستم اعلام مي‌كنند و پايان آن را نيز اواخر قرن بيستم يعني مبارزه‌ي زنان براي كسب حقوق انساني به خيال ايشان به يك قرن خلاصه مي‌شود، البته طبق طبقه‌بندي ايشان در مرحله‌ي چهارم از اواخر قرن بيستم تا اكنون زنان و مردان در عين به رسميت شناختن تفاوتهايشان يكسان شمرده مي‌شوند، يعني با پايان قرن بيستم همه چيز بين زن و مرد يا زنانگي و مردانگي حل و فصل شده است و انسان از لحاظ جنسيتي به آن مدينه فاضله‌اي كه در ناخودآگاه جمعي‌اش بوده است رسيده است و ...

باز هم طبق خورده فرمايشات ايشان در دسته‌بندي تاريخي چهارم فمينيسم در شرايطي صلح‌آميز و گل و بلبل گونه به پايان خط رسيده و جنس سوم - كه ايشان به دور از چشم شحنه‌ها ادعاي مهندسي آن را دارد – والسلام نامه تمام اين داستان «هجران و خون جگر» خوردنهاست.

به هر حال از نقد اين خورده فرمايشات بگذريم، خواننده‌ي مظلوم بنابر چه دلايل و مسأله بايستي بفهمد كه چرا اين جناب بهنام پايان فمينيسم را اعلام كرده‌اند. البته سخنان ايشان در بسياري جهات تن به تناقض مي‌دهد زيرا وي در پايان كتاب «نكشيده و بيست و پنج من!» يكباره «جنس سوم» را مؤلفه‌اي براي پايان فمينيسم اعلام مي‌كنند، بايد به او خاطرنشان كرد، از آنجا كه ايشان پايان فمينيسم را در توهمات خويش پايان قرن بيستم اعلام كرده‌اند ديگر «جنس سوم» براي پايان دادن به كدامين جنبش آمده است !!!

البته در اينكه مؤلفه‌ي جنس سوم در « مجموعه جنس سوم» كارنامه فرزندان مكتب عريان كه چند سال پيش از «جنس سوم كذايي ايشان به چاپ رسيد و مورد شرح و نقد بسياري در داخل و خارج از كشور واقع شد مؤلفه‌اي فرارو براي رسيدن به انسانيت متعالي است و رويكردي تكامل‌گرا براي پايان جنگ ضدين – جنگ بي سرانجام جنسيت‌ها – مي‌باشد، شكي نيست، زيرا ما با همين هدف سالهاست اين مؤلفه‌ را يكي از اصول بنيادين نگرش و نگارش خويش قرار داده‌ايم.

اما اين ادعا كه جنس سوم يعني مرگ فمينيسم به معناي جنبشي براي دفاع از زنانگي و حقوق انساني زنان است هرگز درست نيست زيرا براي رسيدن به «جنس سوم» مراحلي در نظر گرفته شده است كه در آغاز بايستي دو جنس در آرامش همه جانبه از حقوق انساني و برابر خود برخوردار باشند تا در طريقت‌هاي فرازن و فرامرد – برابر با فراشعر و فراداستان در ادبيات – با معرفت كامل دوشادوش هم مسير باليدن بي‌پايان به سمت انسانيت متعالي – در ادبيات وجود مقدس كلمه – را طي كنند، يعني در هر زمان و مكاني كه حقي از زن – و حتا مرد – پايمان شود، ما در هر مرحله‌اي از لحاظ نگرشي باشيم بايد بر عليه بي‌عدالتي و به قصد دفاع از شأن انساني زن – و در نتيجه مرد، برخيزيم، خواه براي كساني خوشايند باشد و خواه نباشد پس، جنس سوم در اصل پاياني‌ست براي زن سالاري و مردسالاريهاي انحصاري و محض و قانوني‌ست براي مرگ ديدگاههاي مطلق‌گرايي جنسيت مدارانه – خواه از جانب مردان باشد و خواه از جانب زنان، در هر صورت روشن شد كه طبقه‌بندي به اصطلاح تاريخي ايشان از موقعيت اجتماعي زن و مرد از بنياد غلط است و حاصل هيجانات كاذب ايشان هنگام مطالعه‌ي پنهاني كتاب «جنس سوم» ما يا مجله «راز مگو» و مطالب فرزندان اين جنبش در نشريات گوناگون طي چند ساله‌ي اخير مي‌باشد به هر حال تئوري «جنس سوم» كه به صورت ناشيانه‌اي محوريت كتاب آقاي بهنام قرار گرفته است، در سال 1384 براي پايان دادن به جنگهاي ماهيتي و هفتاد و دو ملتي و نبرد بي‌سرانجام جنسيتها با تأكيد بر مصداق آن در ادبيات انتشار يافت و در دكترين اصالت كلمه به قلم جناب آقاي آرش آذرپيك به دنياي انديشه و ادب معرفي گشت.

در اين كتاب «شعر و داستان» به عنوان مصداق‌هاي ادبي «زن و مرد» با فراروي از تمام زرق و برق‌هاي خودساخته در طريقت‌هاي تعالي‌گرايانه «فراشعر و فراداستان» به عنوان مصداق‌هاي ادبي «فرازن و فرامرد» در ارتباطي بي‌واسطه و فرارو با تماميت هستي بسوي حقيقت عميق شهودي «متن عريان» – كه در زن و مرد (انسانيت متعالي) و در ادبيات (وجود مقدس كلمه) مي‌باشد – حركت بي‌پايان خود را تداوم مي‌بخشند تا به صلحي نيروانايي و همه جانبه در تمام امور زندگي (و ادبي) دست يابند.

آنگاه كه سخن از مكتب و جنبش به ميان مي‌آيد آنچه كه در مثلاً جنبه‌ي نگارشي آن مكتب عنوان مي‌شود، به صورت كامل و سيستماتيك – چون ما با يك سيستم ارگانيك روبرو هستيم – مي‌تواند به ساير علوم انساني نيز تعميم داده شود، آنچنانكه جناب آذرپيك در آغاز بيانيه‌ي خويش بر اين امر كاملاً تأكيد كرده‌اند كه اين نگرش صرفاً ادبي نيست.

ما در نوشتار آقاي بهنام به نظريه‌هايي از ديگران نيز مي‌خوريم كه چون به زعم بنده ربطي به ما ندارد از آنها گذر مي‌كنيم و فكر مي‌كنم با توجه به مطرح بودن ادبيات اصالت كلمه orianism در سطح كشور اين مؤلفه نيز براي همه شعرا و نويسندگان و متفكرين حرفه‌اي كشور كاملاً آشنا باشد.

اما مؤلفه‌اي ديگر كه جناب آقاي آرش آذرپيك با توجه به اينكه فرزند خانقاه هستند از اين پارادايم فكري پدري خويش وام گرفته‌اند و به صورتي كاملاً علمي و استحاله يافته در راستاي مكتب خويش از آن بهره برده‌اند، اصل «وحدت در عين كثرت و كثرت در عين وحدت» است.

در صفحه 21 كتاب جنس سوم (كارنامه فرزندان مكتب اصالت كلمه) در پاورقي مي‌خوانيم در حقيقت عميق شهودي برخلاف آنچه در روبنا مشاهده مي‌شود، آنتي تز نفي بي چون و چراي يك تز نيست بلكه ماهيتي ديگر در كنار آن براي تكامل بيش از پيش است كه با فراروي هوشمندانه از هر دو ماهيت ظاهراً متناقض (همانند زن و مرد، شعر و داستان ...) و خارج از تمام ظواهر سطحي « كثرت »، مي‌توان به اعماق دروني يك پديده راه يافت و وجود عريان آن را به كشف و شهود نشست « وحدت »، بنابراين براي ارتباطي بي‌واسطه با اصل وجودي هر موجودي بايد از ماهيتهاي كلي و فردي آن «كثرت» فرآروي كرد براي رسيدن به « وحدت » نه اينكه آنها را پيشاپيش سلب و يا انكار كرد.

و اما جنس سوم كذايي جناب اميربهنام ص 50، فاصله گرفتن از كثرت هويت‌هاي ظاهري همچون جنسيت، مليت، رنگ، نژاد و ... ما را به وحدت هويت حقيقي كه همانا انسانيت ماست، نزديكتر مي‌سازد، در نتيجه خلاء لازم براي جذب آنچه مي‌خواهيم ايجاد مي‌كند و قابليت تبديل شدن به آنچه سزاوارش هستيم را در ما به وجود مي‌آورد.

و ص 70، دور شدن از كثرت‌هاي چالش برانگيز، ذهنتان را از تنش‌ها و اضطرابهاي حاصل از آن دور مي‌كند و فضاي لازم را براي آشكار شدن جنس سوم و خود واقعي شما فراهم مي‌سازد. حال قضاوت با شماست، اظهرمن‌الشمس است كه آقاي بهنام از دور شدن از كثرت براي رسيدن به وحدتي صحبت مي‌كنند كه نتيجه‌ي طبيعي آن رسيدن به «جنس سوم» مي‌باشد و اين دو مؤلفه از اساسي‌ترين مؤلفه‌هاي مكتب ما مي‌باشد كه پيش‌ترها در هر انجمن و روزنامه و سايت تخصصي توسط ما – و منتقدان و مخالفان ما – بارها و بارها به اشكال مختلف به آن پرداخت شده است، امير بهنام در صفحه‌ي 72 و 73 مي‌نويسد حركت به سوي كمال به معني دوري از كثرت و نزديكي به وحدت است، آيا جناب آقاي آذرپيك در طول بيانيه‌ي خويش چيزي غير از اين حقيقت را عنوان كرده‌اند.

اما مبحث ديگر در كتاب دروغين ايشان (يك زن + يك مرد) مي‌باشد، بايد عرض شود تماميت مبحث فيزيولوژيك زن و مرد به طور كامل و مشروح در كتاب جنس دوم سركار خانم سيمون دوبوار آمده است كه ظاهراً ايشان بدون مطالعه‌ي آن كتاب جهاني مطرح، از روي كرامات كاملاً فراعيني دست به نگارش آن زده‌اند، البته آنگونه كه بنده چه از طريق كتاب و چه تماس تلفني، ايشان را شناخته‌ام، از هر كسي يا نوشته‌اي – به گونه‌اي سطحي و تفنني – مشتي را برداشته‌اند تا بعدها خرمني كذايي را به نام خود ثبت كنند به هر حال ايشان سالها پس از كريستف كلمب تازه به آمريكا رسيده‌اند و با گستاخي تمام اعلام كرده‌اند كهكشان راه شيري را براي نخستين بار كشف كرده‌اند، به قول حضرت خواجه شيراز:

   اي مگس عرصه‌ي سيمرغ نه جولانگه توست

         عرض خود مي‌بري و زحمت ما مي‌داري

همانطور كه آمده است در كتاب ايشان هر مبحث چندين بار كپي مي‌شود، ص 90، باز هم مبحث وحدث و كثرت، ص 92 باز هم جنس سوم و ... اين رشته سر دارد به امتداد اين كتاب كم حجم شحنه نديده! به هر حال اين اتفاق غير هنري و غير اخلاقي و در نتيجه غير انساني در وادي قلم نه بار اول است كه رخ داده است و بار آخر خواهد بود.

 

 

مريم (زينب) نظريان

مسئول كارگاه ادبي اميد

مكتب ادبي اصالت كلمه

تاريخ : دوشنبه چهاردهم دی 1388 | 15:37 | نویسنده : رحمت غلامی
چاپ سه مجموعه از فرزندان مكتب اصالت كلمه-عریانیسم-              در خارج از كشور" :

۱- بوطيقاي عريان(منشور جهاني حقوق واژگان-بيانيه ي دوم مكتب اصالت كلمه)

۲- بانوي واژه ها(بيانيه ي شعر-وا‍ژه از تئوري هاي ثانويه ي مكتب اصالت كلمه)

۳- بين دو عشق(مجموعه ي عاشقانه هاي مهري مهدويان)                                                                                              بزودی نحوه خرید این کتابها برای آندسته ازعزیزانی که خواهان تهیه آنهاهستند اعلام خواهد شد عزیزانی که علاقه مند هستند در قسمت نظرات شخصی ثبت نام نمایند-خاطر نشان میشودتعداد کتابهایی که به ایران خواهد رسید محدوداست-یاحق                                                                                          

 



تاريخ : دوشنبه چهاردهم دی 1388 | 15:30 | نویسنده : رحمت غلامی

 

فراداستان

"سونيا" 

 : تقدیم به تمام دختربچه هایی که شهید شدند- 

مقدمه:

...۱حرف های راوی را می توانید با لهجه ی محلی تان بشنوید یا بخوانید

۲دیالوگ های سربازمعلم را با هر لهجه ای به غیر از لهجه ی محلی خودتان بشنوید یا بخوانید

۳آبرا به معنی برادر است

۴هر کاری کردم نتوانستم مش باقر درونم را راضی کنم تا با رسمی کشور حرف بزند

مکان:یک وستای مرزی کرد نشین 

زمان: عقربه روی مین

-موهای من بعضی وقت ها چشم های هیوا ا اذیت می کرد-

من سرم روی شانه های هیوا بود که...

.

.

.

.

.

-ناهید مولایی

                 -حاضر

-قباد یزدانی

                 -حاضر     

-و چیمن یعقوبی

                 -حاضر

-پس فقط یه نفر غایب داشتیم:

                             گلاره حمیدی...            

خوب یکی – دو دقیقه مونده به آخر زنگ

این یکی – دو دقیقه رو در مورد خدا حرف میزنیم

البته خارج از درسمون :

بچه ها خدا همیشه و همه جا هست-خدا همیشه هست- خدا همه جا هست- خدا بوده-هست و خواهد بود...

-آقا اجازه...میشه گفت خدا توی خاک هم هست؟!!!

-یعنی چی؟!...

-مگه میشه؟!...

-شاید راست میگه!...

                -بچه ها ساکت...

" حالت صورتش را مذهبی می کند "

-ببین سونیا جان این حرف ها کفر است

اصولا خدا نه دیدنی است و نه شنیدنی

" زززززز "                 

-خوب انشاالله جلسه ی آینده

" همه به طرف در حمله می برند "

 " سونیا کتاب هایش را مرتب می کند و

قدم هایش را می ساید به زمین نم دار"

" حرف پدرش توی گوشش می پیچد " :

-سونیا پاهاتو روی زمین دنبال خودت نکش...

درست راه برو...

کم بیفت دنبال هیوا...

" ولی حس لج بازی اش دوست دارد پاهایش را روی زمین بکشد "

" گندم ها هنوز آنقدر قد نکشیده اند

که سونیا بتواند بدون خم شدن موهای گندم زار را شانه کند

ادای معلمش را در می آورد "

-اصولا خدا نه دیدنی است و نه شنیدنی

" به روبه رو خیره می شود "

-خدای من با خدای آنها فرق دارد...خدا من با خدای "آنها فرق دارد- فرق دارد...

خدای من روی نیمکت های شکسته ی کلاس می نشیند...

و من سرم را روی شانه هایش می گذارم...

خدای من با ترکه های سرباز معلم توی دستانم می نشیند...

و در عروسک چوبی که برای خواهرم ساخته ام...

و در غرغرهای بابا و پاشنه های ترک خورده ی مادر...

 "آه سردی می کشد "

 -هی آبرا کجایی؟!...

چرا این چیزارو بهم یاد دادی؟!...

نمی دونی دارو توی دهی راه می روم که مردمان مومنش حرف زدن با خدا را دیوانگی می دانند

" حرف های برادرش را روزی یک بار تکرار می کند ":

-آبرا نرو

-نمیشه سونیا جان باید برم

                     باید برم پیش خدا

 " حالت صورتش مثل کسانی است که معنی حرف هایشان را نمی دانند

اما به آنها اعتقاد دارند "

-باید برم پیش خدایی که در شیارهای دایره ای درخت پنهان است

-مگه اونجا درخت هم هست؟!...

-در زوزه ی گرگ ها بره ای را می ترساند

 -مگه اونجا گرگ  هست؟!...

-با گنم ها درو می شود

-مگه اونجا گندم هست؟!...

-و دربین مورچه های کارگر آذوقه ی زمستانی اش را جمع می کند

-یعنی اونجا مورچه هم؟!...

-نه....این با ر می روم پیش خدایی که در گلوله ها به سمت من می آید

خدایی که موشک های بزرگ را هدایت می کند

اصلا باید حق خواهر چهارسالمان را بگیرم

" بغض سونیا فکرش را می دزدد "

-نمی دانم کی باید حق خودش را بگیرد؟!

می خواهید بگویم خواهرم چه طوری مرد؟!

او دوست نداشت بمیرد :

-خواهل می کام نکا شی ام لو نشان معلمتون بدم

منو می بلی مردسه؟!

خواهل نگاه کن تاکن های جنگی لو کشیدم

-چرا اینارو توی لوله کشیدی؟!

-خواهل وقتی بزلگ شدم

لفتم مردسه ...             

می کام کالی کنم  ...

که همه ی تاکن ها به جای موکش علوسک بدن بیرون

-بعد یه دفعه هواپیماها آمدند بالای ده

خواهرم رفت کف دستش را گذاشت جلوی دهانش

آوای یکنواختی را نواخت

بعد زخمی شد...زخمی شد...

وقتی رفتم بالای سرش

هنوز دستش جلوی دهانش بود

و به آسمان زل زده بود

نقاشی اش را هم چپانده بود زیر بلوزش

                                             "...دو روز بعد...دم دمای ظهر... "

-من سرم روی شانه های هیوا بود که...

به جای خواهرم روغن و قند و چای آوردند

پدرم اول خیلی خوشحال شد ولی بعد...

می گفتند تقصیر آمریکایی هاست

حرف سرباز معلممان یادم امد:

-آمریکای بد...  

آمریکای نفهم ...

آمریکای بی شعور...

 " نه...فکر نمی کنم این واژه ها به آموزش و پرورش ما بچسبد "

-من فکر می کنم تقصیر آمریکا نیست

آخه او بچه اس...

همین سال پیش کشفش کردند...

خوب معلومه هیچی نمی تونه بفهمه...

اصلا چه معنی داره بچه به این زودی زبون در بیاره!...

                                                     "...روز بعد...حول حوش هفت و نیم صبح..."

 

-مش باقر به آمریکایی ها کاری ندارد

هر روز گوسفندهایش را به صحرا می برد

خودشو نان و ماست ظهرش را که با گرده ی چوبی روی شانش انداخته

توی گرد وخاک گم می شوند

هوره می خواند

و گوسفند ها که گردنشان را بیشتر از کرت هایشان دراز می کند

-اهای دوی بریای...

خاون مرده...

زیانی مکه...

-...و نمی دانم چرا جمعه هواپیماها آمدند و یکدفعه چهارشنبه سوری شد

مش باقر و گوسفندهایش زخمی شدند

                                     

 "...دو روز بعد...دم دمای ظهر..." 

     

-من سرم روی شانه های هیوا بود که...

آمدند پیش نه نه وسط...

به جای شوهرش روغن و قند و چای آوردند

اولش خیلی خوشحال شد ولی بعد...

من گفتم گوسفندهاشم شهید شدن؟!

مادرم با دست زد پشت سرم

-ولش کنین بچه اس...

-زیر گریه زدم بیرون

آخه نگران بره ای بودم

که خودم برایش اسم انتخاب کرده بودم

بعد هیوا با اونا رفت شهر...

رفت وسیله های پدرش رو بیاره

گفتم نقاشی خواهر من رو هم بیار

وقتی از شهر برگشت

داشت سرفه می زد...

سرشو گذاشت رو ی شانه هام و هی سرفه زد

میگفت هوای شهر خیلی بد بود:

-یه دفعه یه عالمه دود می آمد بیرون

                                    

  "...هشت سال بعد..."

"زززززز"

"سونیا بغضش را نگه می دارد

تلفن را بر می دارد "

-کسی پشت خط نیست از این مملکت دفاع کند

" این حرف را می زند زیر گریه

بعد بچه اش گریه می کند

بچه را آرام می کند

سونیا چه قدر خوشبخت بود که از دست جنگ فرار کرده

جنگ تمام شده چه کار به او دارد

ولی هنوز نفهمیده بود بنیاد شهید اون همه مرده می خواست چه کار؟!

حرف برادرش را هنوز روزی یک بار تکرار می کند:

خدا همه جا هست...

انگار ستاره ی سونیا ستاره ی جنگ است

سونیا دیگه نمی تونست سرش روی شانه های شوهرش بذاره

همین چند روز پیش فهمیدند

هیوا شیمیایی است "...

 "رحمت غلامي "                                                 



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 | 10:55 | نویسنده : رحمت غلامی

فرا داستان۱                                                                          ناز پر ماه پنجره را

                    در خودش غرق شده بود

-        این هشتمین بار است که چیزی مرا ...

                                       و گرمی گیرم

آخر یعنی چه ؟ این چه حضوریت ؟

بی آنکه لبی لبهایم خیس بوسه ها

و دستهایم فشرده . می شود در دستی گرم

صدا نی نه چندان عریان اما

                                             مرا به نام می خواند

زن گوش هایش را تیز نغمه های باد

-        ناز من اجازه هست ؟

                                زن میخکوب می شود

-        این اولین بار است که عریان می شنومش

اتاق در سکوت فرو می رود فقط

                                    صدای نفس های زن و

                                     غباری که او را در خود می پیچد

زن خودش را بلند می شود

                             در را بسته اما پنجره را باز که ...

-        بیا آب

-        من که آب نخوا ...

-        بخورتشنه ای

      از تعجب لیوان از دستش و ... می شکند

 


 

ماه در هاله ای از نور بدر را می خندید

ساعت سه بار  خودش را فریاد کشید

-        کو کو    کو کو       کو کو

آسمان شسته در دیدگان زن

سه بار عبور شهاب

و زن سه بار خودش را از خواب بلند شد

-        (( سه روز سکوت بی آب و حتی لقمه ای غذا ))

 

زن از تنهایی

                خود را لمیده در موهای پریشان

                               و پریشان تر می شود وقتی که ...

                                       دستان سایه بر تنش عریان می شود

                                      دستی موهای زن را نوازش و سایه از تنش

                                                                                             عبور می کند

-        حال باورم کردی که هستم

                                             یا اگر نه خودم را عریانتر بشوم

          سکوت محض

لباسهای زن می لغزداز

                         بادی گرم و ملایم و دستی که ...

-        کسی که نیست ، پس این یعنی چه ؟

     یا من دیوانه... یا کسی که سایه ای بیش نیست اینجاست

                                     و خودش را در آیینه قدی نگاه می شود اما ...

-        اما کسی که نیست  

                    ناگهان

                     چشم هایش تاریک

                    اتاق برگرد او می گردد و او برگرد اتاق ... تا

                                                       می ریزد بر کف اتاق و فرو می رود در رؤیا

از زیر شاخه های فرو رفته در

                              مه می گذرد

خودش را در مکانی با صلیب های افراشته

بر سنگ مر مر های سفید می یابد

دو قبر و دو عکس

-        یعنی آن منم پس این که هستم کیست ؟

و با صدای در به خود می آید ناز پر

 

ناز پر غرق در تفکر خودش را بیشتر در در کاناپه فرو می رود

-        گفتی خوابهای میان  روز

                                 تو را آشفته می کند

-        خواب نه ، رویا ، چیزی شبیه تو هم

                           کسی که صدایم می زند

                          خودم را در مکان هایی ناشناخته

                          با آدم هایی که اصلاً نمی شناسمتان

                         و حضور  یک  سایه در خلوت من

-        تو می دانی چون آسمان بر فراز زمین سایه انداخت  [1]

                     و زمین مام انسان شد چه اتفاقی افتاد ؟

                     آفتاب در قلب آسمان نشست

                     و ماه برگرد مام زمین گردید آنگاه

                     دستان آفرینشگر در آب و گل کرد

                     و انسان برعرش جسمیت یافت

                     و انسان چون یک بود او هم یک

                    و سزا نبود دو یک در یک منزل  

                          انسان را جفت شد و او طلاق ماند

و زن و مرد از پس هم تا   ......... نهایت هزاره ها

-        دکتر یعنی من را توهم ... دیوانه شده ام .

-        نه نه هرگز

                  چونان که یک کبوتر را پرواز با بال عقاب نمی شاید

                تو باید بال خودت را ... و او بال توست

               نیمه ای که جفت روح توست

-        دکتر یعنی ما در گذشته بوده ایم

                                          خاموش می شویم

                                         و ادامه می یابیم در آینده ی  تا

-        تا انسان شویم همان یک

                                        اکنون که هزاره هایتان نزدیک به سر آمدن شده

                                        (( باورش کن تا در او برویانی عشق را ))

 


 

زن از خستگی

خودش را می پاشد بر بستر

 و فرو می رود در رؤیایی که رقم می خورد

                                 به دست سایه

-        در سکوت بهاری ترین شب سال

تنها یک شمع

حضور تو

عطر میخک

و ماه که حلقه بر باور من می زند تمام هستی ام بود

به  ماهتاب ها سوگند و ستارگان شب چون بر آیند

                    تمام سیب های هوس را از تنت خواهم چید

آنگاه که بی شکیب ماه بودم

                      در چشمان خاکستری آسمان

                     تو تنها رمیده ای بودی که به دنبالت می گشتم

یادت نیست

انحلال ما در اولین کالبد

                         زیر نور ماه

جنگل در سکوت خوابیده بود

                               و آسمان نم نمک  دلش را می بارید

من

تو

 ماه

شب

شبی که شب بوها

                      بستر تغزل های عاشقانه ما بودند

                      و تمام جغدهای کور شب شومی را در خود مرده

                     دوشیزگی شبنم طراوت تنت بود و در من

                                       شکوفه

                                     شکوفه

                  گلهای گندم جان گرفت

                 و در تبی تمام جنگل را در آتش سوختم

باران تن هایمان را شست

باد ترانه ی ما را برد

و ما گم شویم در هزاره

ناز پر مبهوت

                       آرام ، آرام باز می کنند چشمانش را

-        راه  چیست ؟

                  زندگی با یک سایه

                  یعنی غرق در یک توهم کور بودن

                پرنده بودن اما عرصه پرواز نداشتن

               پیله ای که شب و روز قفس می بافد و .... سرانجام .

                                                                                     باز هم فقط قفس می بافد

                                             حیران از آنچه گذشت

                                           نمی خواست چشمانش را باز

                                           پس همچنان خود را خواب ماند

-        باورم کن تا هزار ه ها را در  عشق خاکستر شویم

                                          سایه این را گفت و رفت

 


 

ناز  پر خاموش در خود شسته بود

          باد پاییزی شاخه های لخت بیدار

                                 سر به سر گذاشته بود

ماه خودش را در حوض

                            با ماهیها بازی می کرد

ناگهان باد

          نعره زد

ماه شکست و یک به یک

                       در حوض موج خورد

ناز پر همچنان در سکوت نشسته بود

باد پرده را درید

شیشه شکست

اتاق از حضور سایه لبریز

            و در گوش های زن به نجوا گفت :

-        همیشه آنکه عاشق تر است در سکوت می میرد

            لبریز شده ام از بغض های نخورده در خلوت مانده

ببین جهان در تو گسترده است .

زمان را به سخره بگیر

زمین ناکجا آباد دیست در بی مکان محض

-        می خواهم با تو خودم را قدم بزنم در هزاره ها

-        باد موافق نگاه توست عزیز من

                          بر بال افکارت سوار شو

                                  تا مرا بیابی  در خودت دستانت را به من بسپار تا رؤیای سه کالبد را

                                                                                                 بنمایانم در تو

تصویر 1

آسمان آبی

دریاچه خندان

آفتاب بر شانه های موج خودش را می رقصاند

ساحل ... یک زن

یک زن در سیاه پوش که

                خودش را سراغ می بارد

تصویر 2

پنجره 1

پنجره 2

 


 

پنجره 1

دیوار

پنجره 2

 


 

دیوار

دیوار

دیوار

تصویر 3

یک جاده

دو مسافر

آسمان می بارد خودش را بر شب

           حادثه ناگهان و... سه تابوت

به یکباره سایه پدیدار وزن را گفت

-        به چشمانم نگاه شو تا

                       مرا در خودت بشناسی

چند لحظه سکوت محض

چشم ها هم آغوش

یک غزل بارانی از تعشق و ...

      لبان ناز پر لرزید

              آهسته آهسته

                          دستانش سایه را در دستانش فشرد

 

 


 

زمان

            برای زن یک روز آفتابی

                                 اما ...

                شما هر کجا یافتیدش

                              آن را در خودتان قدم بزنید

مکان

    یک پارک

           برای اینکه گم شوید

                      دو کوچه بالاتر از بن بست

                                                         اقاقیا

زن نشسته در صندلی پارک

                     و خودش را ورق می زند

                                        در تیتر دفترنامه ها

-        ناز من اجازه هست؟ 

                صدای آشنای من

                                      دستان زن و دلش را لرزاند و ...

                                                                 هزار و یک علامت سؤال در چشم زن

 

 

فراداستان۲

آسمان

زمین

خدایان

مرد خسته تر از همه این ها

          خیس از کنار درختان

فرو رفته در مه  گذشت

-        هی آقا افتاد – چی – نشانه گل – کدام

-        همان پشت سرت

پشت سرش را که نگاه

                  فقط یک سنگ قبر

مدتهاست شاخه گلم در خاک افتاده

اما ...

اما داشت با خودش فکر می کرد که ...

-        آنقدر میان گفتن و نگفتن

                         حرف هایی که می روئیدند

                                                    تفعل زدم

                                                            تا بلاخره در کویر ناگفتن ها

                                                                                     خشک شدند و ...

                                                                                                       او سنگ قبر

-        راستی حالت چطوره

-        حالم که خوب اما قلبم

                                     قلبم انگار

                                              انگار ولش کن اصلاً اینها مهم نیست .

-        گفتی قلب چی ؟

                                         آب دهانش را به سختی قورت داد

-        هیچی

راه که می روم انگار آسمان و زمین

        نه من دور آنها در سیاهی می گردم

-        هی آقا مواظب باش

-        چته مگر کوری

-        آنقدر نوشید که نمی داند

             درخت را از آدم شخیص بدهد

                               (صدای سیلی چند شاخه خیس به صورت مرد )

و لنگ لنگان ترانه ای که

                            خودش را میان لبهای مرد

                                                 به باران می سپارد

-        باز باران با ترانه                 با تمنای صدامان

                               می خورد بر بام شانه

من برداز دل نشانه

دست من در دست او تنها           زیر برگ و باد و بودان بی بهانه

باز باهم می رویم ما                     از سر جو هر دو تنها

دور و برش را که نگاه  هیچکس

                        فقط هیجکس

                                        تک و تنها میان سنگ ها و عکس هایی که

                                         گذشته و از زیسته  بودند و در تابوت ها خاموش شدند

و ستاره ها هم که خواش را در تابوت ها خاموش شد پس ...

-        پس من هم باید خودم را در تابوت ها گم شوم

                              وقتی که نمی توانم بگویم و همیشه ... همیشه

-        خفه شو ... بمیر

                      مرد با خودش کلنجار می رود

دو قدم به سوی حلقه ای که بردار ایستاد

                                                                  یک قدم به عقب

-        نه باید بروم و ...

          می رود

-        شنیده ای مردی در گورستان

خودش را به دار کشید

تا برای یک بار هم که شده .

               بغض هایش را در گلو نمیرد .

-        بیچاره یعنی زندگی اینقدر سخت

-        می گن مست بود

-        نه بابا عاشق بود

                    کسی که بخواهد برسد

                        حتماً می رسد

                                              و عشق یعنی همین

باد آرام

مرد را بر گلایول های  وحشی سنگ قبر

                                              شکست

شب در سکوت

                     ماه را می پاشید

                                  بر مرد و

                                               و ترانه ای که دوباد زمزمه شد

-        ترا که تمام کنم سراغ خودم می روم

                  ترا کجا شروع کنم ؟

                   که بپاشم بر این شب

                                          طلوع بودنم را

در کدامین تبم

در کدامین شرر

ترا کی شروع کنم ؟

که بیابم در این تب

                   غروب دیگرم را

فراسوی ایل حادثه من

                                چراغ راهت می شوم

                               چشم و چراغت می شودم

                               تا غزل غزل بخوانیم

                               غزل غزل بخوانمت

                         قدم قدم بیابیم

                         قدم قدم بیابمت

   ناگهان

                زمین از خودش

                         باز می ماند

شبح زنی در نور

                 تمام مرد  را به آغوش کشید

                                        و مرد خودش  را در طراوت  زن

                                                                          بارید

 


[1]تناروع کار مشترک آرش آذرپیک و زینب نظریان



تاريخ : شنبه بیست و یکم آذر 1388 | 11:50 | نویسنده : رحمت غلامی

 

پدر همیشه خودش را دود می شود

در آتشی که شعله هایش

                             شعله به شعله

                                                  النگوهای مادر است

و من گوشواره ای که گوشهایم را زخم نوشت

وقتی پدر خواست دود شود

-           الو

الو

خانم ...

-          گم شو

روز اول :

-          می دود در من باران

باشتابی بیشتر از نور

و من          

پله

پله

درخود

تا مرز انسان شدن

شلاق ناگهان پدر

و دختر کبوتر از آسمان کبود

 


روز دوم :

-          الو

الو

خانم ...

دیالوگ دختر سکوت

وقطع کردن های پیاپی

-          چشم هایشان را باید شست

با صابونی از نور

هزار کوه یخ  در اطرافم

اما ... آتشفشانی  در من  

کوههای یخ از آ تتشفشان چه می دانند

شلاق ناگهان پدر

                                                دختر  نقطه  چین می شود برمتن

-          پَر پر شد نزن ...

ما در قاب عکس می شود  بر دیوار

-          الو خانم ...

چراغ سبز دختر

 


روز سوم :

جای خالی  یک گل در گلدان خانه

دو شمع سیاه به جای چشمان  مادر

رخت های دختر او را سیاه می پوشاند

-          الو  ...

- هق هق ...

-تمام من مال تو

تمام تو مال من

 


روز چهارم :

خانه  هم بی خبر از پدر

نه روز ، نه شب ، سحر

پدر 

  قدم  قدم

تلو تلو

ت ِ  ، تِ    ، لو  ،لو ،  ق َ  ، قَ ،   د َم

به در می خورد به دیوار تا ...

تصویر دختر میان دو گیلاس خون

پدر تمام دختر را سرخ می خواند

-          نه  نزن   تو را به ...  ، به خاک ، تو را ... ، به ... ، به ... نقش بر زمین می شود

 


روز  پنجم   :

کنار کاج پیر ، ساعت     نُه  بار خودش را دور می زند .

-          زیر چشمت چرا    ... ؟

-          پ  ... و بغض او بین  پ و در می شکند

پرواز دو قناری

و جای خالی دختر  در خانه  

 


پیامی از طرف نویسنده : ( همیشه  زمستان آبروی آدمک ها را می خرد   و   روی   زمین  ر ا سپید  میکند

تقویم پائیز را در خود مچاله می کند

چتر های باز و اشک های سفید آسمان

- از آسمون برف می آد

از دل من حرف می آد

عشق من   می  آد   می آد

بانی و  د ف می آد

-          بوق  ...

              بوق  ...

-          خانم دربست هستیم

-          خانم

-          دیالوگ دختر سکوت

پارک لاله

دختر تمام خستگی را در خودش خواب می شود در نیمه های  شب

تا ...

آفتاب  سحر  را فریاد می شود

-          دختر خانم ...  دخترم ...

-          یخ زده

-          خانم ...  خانم ...

-          نبضش کند می زنه

-          از آسمون برف می آد

از دل من  حرف  می آد 

عشق من   می آد   می آد

عشق  من  می   ...



تاريخ : سه شنبه هفتم مهر 1388 | 14:28 | نویسنده : رحمت غلامی
 ..............

 - از آسمون داره میاد یه دسته حوری

همه شون کاکل به سر گوگوری مگوری

- با هم...

- یاور تخریب چی من با من و همراه منی

چوب الف بر سرما بغض من و آه منی

- حک شده...

- بخوابین رو زمین

- زود باشین...

- عقب بکشین...

- پس چی شد این حاجی

چرا خط نمی ده...

گفتم بخوابین رو زمین....

داره نقل و نبات می باره از آسمون خدا...

- بله بینندگان عزیز

این هم خبرهایی از هشت سال دفاع مقدس...

البته به قول ایرانی ها...

اما به نظرروشنفکران و رژیم مقدس عراق...

این کشور به دلیل عقب ماندگی باید مورد حمله قرار می گرفت

و اما....همیشه بودن...حماسه آفرید....

و تلویزیون سفید می شود

- بابا عقب مانده یعنی چه؟

عقب مانده یعنی...یعنی....یعنی کسی که همیشه جا می ماند

اما هر چی فکر می کنم ما که جانمی مانیم

و مثل بقیه باز نمی گردیم به نقطه چین های گذشته...

ما ایستاده ایم در حال و هی جای خودمان پیشرفت می کنیم از گذشته ها

از مردمی که همیشه دوست دارند دستگاه سی دی و ویدئو را عقب بزنند

و آلبوم های عکس را ورق ورق...

البته گاهی فقط انگشتانم از خودم جا می ماند...

آن هم وقتی آنها رامی سایم به کرکره های پایین کشیده شده...

حتی پدرم زودتر از اتوبوس...

سر ایستگاه...

می لرزد...

ولی شایدحق با آنهاست

هم کلاسی ام دیروز دیر به مدرسه رسید

و از حرفهای اضافی ناظم جا ماند

داخل پرانتز- با پدرش رفته بود سر خاک گل بفروشد-

دیروز ظهر مغلم هم دیر کرد

- بچه ها ماشین هاپشت سر هم صف بسته اند

اما این ها که دلیل نمی شود

که همیشه پدرم از جنگ بگوید ...

وقتی که مادرم را شهید پس دادند

و وقتی که پدربزرگ همه ی مورچه ها زیر پای عراقی ها...

اصلا ولش کن...

فردا با دوست هام قرار گذاشتیم همه ی مورچه های عراقی را...

ولی می گویند:

میازار موری که دانه کش است

که جان دارد و....که جان دارد و ...

فقط جان دارد

مادر شنیده ام که عاشق عشق شده ای!؟

همه را آهن پاره ها کشتند

و بعد نامشان را نوشتند روی همین آهن پاره ها

سر کوچه...

اما تو را نه آهن پاره ها

و نه...

البته می دانم نمی شود روی دود ها چیزی نوشت

من که نمی دانم از کجای بازی شما آدم بزرگ ها بگویم

از پوتین و کلاه و چفیه های تکراری....

از خمپاره های اصابت نکرده...

از مین های خنثی نشده...

و یا از " ده رقه " و " چهار بلاغ " و " دگن " ی که

همپای " گردمیران " و " نبی آباد " ...

سه تا نقطه

توضیحات یک: به پاروقی مراجع کنیدتابا چند روستای کرد نشین آشنا شوبد

و یا از مادری که همیشه در شعرها چشم به راه است

و یا از پدری که...که...

این پدر همیشه بین این سه نقطه ها گیر می کند

مامان می ترسم...

می ترسم نامه ام را بنویسم

بعد قاصد بین رسیدن و نرسیدن گیر کند

راستی مامان سلام من را برسان

به خاکی که با تن خودت بردی

به بچه هایی که خاله بازی را به چشم ندیدند

فوتبال را به چشم ندیدند

و اصلا خودشان را...

مامان این روزها بابا خیلی سیگار می کشد

می ترسم اوهم مثل شما از دود بمیرد

راستی مامان یادم نبود بگویم

همه جا حرف از شماست

ولی خاک و تفنگ و گلوله کلیشه ای شده است

حتی کلمه ی شهید هم...

همه از نام شهید می ترسند

توی صف بانک ها...

استخدام شرکتها...

سهام عدالت...

و...

و...

و...

ولی شما از عراقی ها نترسیدید

از ققنوس شدنتان که من بمانم

و از ترک بابا...

به هر کی می گویم کاش هیچ کس شهیدنمی شد

می گوید لبت را گاز بگیر بچه

وگرنه...

وگرنه...

مامان همیشه پلیس ها می آیند سر قبرت

نگران می شوم که جرمی از تو سر نزده باشد

که سند خانه ای را که نداریم گرو بگذاریم

یاد آوری: - سند همسایه هم در گرو است-

شنیده ام وقت های طلایی ات را فروخته ای با پولش رفتی سفر

سفر...

راستی اون دنیا چه خبر ؟

خوش می گذره مامان؟

می خواهم از زندگیمان برایت بنویسم...

بنویسم...

می نویسم...

بابا برایم عکس دنیا را کشیده

بابا فقط بابای تنها را کشیده

 

با سینه ی پر دود من بعد از همان جنگ

از زندگی امروز و فردا راکشیده

 

پس می دهم من سرفه سرفه خاک و خون را

بابا کنارم خاک و خون ها را کشیده

 

بابا کنار روزگاری که زمخت است

آن مهربانی های آنجا را کشیده

 

از آن همه خون و خرابی های این جنگ

بابا نشسته شهر زیبا را کشیده

 

بابا عروسک های دست و پا شکسته

تصویری از دارا و سارا را کشیده

 

بابا مرا هم پیش دستش می گذارد

یعنی من و او می شود ما را کشیده

 

بابا همیشه گفته که این جنگ بد بود

جای زمین او آسمان ها را کشیده...

                                                   رحمت غلامی

تاريخ : چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 | 15:17 | نویسنده : رحمت غلامی

کتاب جنس سوم
 
 مانیفست مکتب جهانشمول عریان در ادبیات را از این لینک دانلود کنید(با فرمت ورد):

  http://www.2shared.com/file/3387375/c5ef87d/sevom.html

و همچنین گاهنامه ی رازمگو(توضیحاتی درباره مکتب عریان) رااز این لینک:

http://www.2shared.com/file/3387405/4650783f/secretdoc.html

و باز هم کتاب...

مجموعه غزل آرش آذرپیک با نام لیلازانا دختر اسطوره های سرزمین من(بیانیه غزل مینی مال)را از این لینک دانلود کنید:

http://www.2shared.com/file/3387422/ea028f1e/leiladoc.html

 



تاريخ : پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 | 16:20 | نویسنده : رحمت غلامی

 

                                  به نام خداوند بخشنده ی مهربان

ما واژه هایی هستیم که در علم خالق خویش قرار داریم به اعتقاد ما همانگونه که خداوند خالق ماست ما نیز مخلوقی داریم به نام واژه،که این مخلوق دارای پتانسیل های نامرئی فراوانی است که با آزادگی بی قید وشرط در متن موجب یدایش آثاری می گردد که بی مانند خواهند بود.

در نظر ما واژگان دارای ابعاد وجودی فراوانی می باشند و وجود آنها آنچنان بزرگ است که اگر بخواهیم تنها به یک بعد از وجود واژه بنگریم با بی رحمی تمام دیگر ابعاد وجودی آن را نادیده گرفته ایم.واژه تنها با آزادگی بی قید وشرط در متن می تواند تمامی پتانسیل های نامرئی خویش را نمایان سازد:برای مثال در شاهنامه حکیم بزرگوار ابوالقاسم فردوسی واژه برای خلق یک اثر صرفا حماسی به کار گرفته شده و یا در آثار مولانا جلال الدین بلخی واژه تنها برای خلق یک اثر عرفانی استعمال گردیده است و

اما مکتب ما با تحمیل هر ژانر ادبی و هر نوع تفکر خاص که واژه را درانحصار خویش قرار بدهد به شدت مخالف است زیرا به نظر ما وجود واژگان آنچنان مقدس است که با تحمیل یک ژانر و یا یک تفکر خاص مانع از عروج واژگان خواهیم گردید. وبهتر بگوییم که ما واژه را در خدمت تغزل قرار دهیم از بعد روایتی آن صرف نظر کرده ایم.

 

واژه دارای آنچنان قدرتی می باشد که می تواند این دو نحله اصلی یعنی روایت وتغزل – با تمامی زیر شاخه هایش – را تا سر حد  امکان در کلیت متن به منصه ظهور برساند و موجب خلق آثاری گردند که همگان با دیده تکریم به آن بنگرند یعنی یک اثر در عین روایت گونه بودن می تواند دارای تغزل هم باشد وحتی می تواند از زیر شاخه های روایت نیز برای عروج خویش بهره گیرد البته این سخن به معنای این نیست که دریک اثر ادبی قسمتی از آن روایت و قسمتی تغزل و............ باشد هریک از آنها فصل فصل و به طور مجزا از هم به کار برد شوند  بلکه همان طوری که قبلاً نیز ایراد گردید واژه باید در کلیت یک متن بتواند تا سر حد امکان تمامی ابعاد وجودی را به نمایش بگذارد  ویک ژانر ادبی به خصوص و یا حتی یک تفکر خاص نباید خودرا بر واژه تحمیل کند.«نه شعریت و نه داستان وارگی ،اینجا مسئله فقط و فقط برسر واژگان است،زیرا آنگاه که ما این حقیقت عمیق شهودی را پذیرا شویم که واژه یک موجود کاملا زنده است ،بی هیچ گمانه زنی باید پذیرفت که یک موجود زنده را هیچگاه نمی توان از یک بعد خاص به نظاره و تشریح نشست.»«جنس سوم ص 9»

و این یعنی اصالت دادن به کلمه زیرا همانگونه که در کتاب جنس سوم آمده است:«در آغاز فقط کلمه بود،سپس شعروداستان طریقت هایی شدند برای عروج واژگان؛در امتداد تاریخ پرفراز و نشیب ادبیات جهان واژه توانست در این دو نحله ی بزرگ ادبی تا آنجا که باید تراش های هنری لازم را بخورد.اما متاسفانه مدتهاست که شعر و داستان به جای آنکه وسیله هایی برای پرواز واژگان باشند،به مثابه واسطه هایی گریزناپذیر درآمده اند که در چارچوبه های طلایی خویش آنها را بی رحمانه به بند کشیده اند.»

این جملات ما را متوجه این امر می کند که ما با غافل شدن از کلمه به عنوان ک حقیقت عمیق شهودی ناخواسته در صدد آنم برآمده ایم که کلمه را از هدف متعالی

 



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه هفدهم دی 1385 | 14:42 | نویسنده : رحمت غلامی

باران زمين را به جرم نمي دانم چه شلاق مي زند

باد و اسما ن با سينه اي اتش گرفته بر سر زمين وساكنانش فرياد ميزنند.

مرد عينك دودي اش را بر مي دارد

بوي تن  دختري گل الودكه به پاكي اسمان است

دماغم را تازه ترمي كندو

گوش هاي غبار گرفته ام را با ترانه هاي زلالش گوش تكاني

باران چقدر سپيد موهايش را زيباتر ميكند

-‏كاش تن باران خورده ات را بوسه اي ببخشم

تمام مونولوگ هاي من همين است

بي هيچ ديالوگي از اين تنديس جان گرفته در من

ميدان غريب وطن را به سوي جاده ي بي انتهاي پشت تنديس  

ترك مي كنم.

كاش زودتر پاكي تنديس را مي ديدم تا يك نفس انسان را دوست مي داشتم

-اهواز ساعت ... حركت

-تهران ساعت ... حركت

-شمال ساعت... حركت

به صحرا رفتم برهوت بود

           چون انسان نبود

به جنگل امدم برهوت شد

                   چون انسان بود

اتوبوس مردم خوابيده را فيلم مي گذارد

(روستا

انسان هاي گريزان از جنايت دروغ

مي خواهند دور ازانسان، انسان بسازد  روستا به زودي مي ايد)

كنار جاده تا چشم مي بيند نه درختي و نه كوهي

-اقا بفرماييد

-اب ميوه هاي نه طبيعي داخل ماشين در مسافرت هميشه مي چسبد مخصوصآ اگر پرتقال باشد.

(ساعت ها گذشت )

جايي كه دشمن سنگ ايينه نبايد

خنجر  اگر  باريد  بي كينه  نيايد

-اقا كجا ميريد؟

باران قطع شده و تنديس خيس درآغوش آفتاب خوابيده است.

مرد عينك دودي اش را مي زند و  كاغذ هاي خيس وسياهش را در جيبش مي گذارد و پشت به تنديس رو به شهر ميرود



تاريخ : دوشنبه دهم بهمن 1384 | 20:21 | نویسنده : رحمت غلامی
تاريخ : یکشنبه هفدهم مهر 1384 | 20:49 | نویسنده : رحمت غلامی
 

عریان نویسان در حوزه ی هنری(درکارگاه خصوصی داستان نویسی)

 

 

 

 



تاريخ : جمعه یکم مهر 1384 | 23:5 | نویسنده : رحمت غلامی

 

[ازصبح تا شب روبروی آینه می نشست

و به سنگ دستش فکر می کرد

  آینه پروژکتور می شود]

- مبارک است

-  اما خیابان انقلاب هنوز جهانی نشده

- بچه را می گویم

-  پسر یا؟

- جنسش را نمی دانم

دیشب اصلا نگذاشت بخوابیم

-      ما که سالهاست خوابیم

[گهواره تخت خواب می شود

ولی هنوز بوی شیر می دهد]

-      کدام شیر مگر به چز گرگ دیده ایم یا شنیده ایم

{شنگول ومنگول حبه ی انگور}

[مادر با قصه اش وماست سفره ی خالی رابطه ای بی ربط]

-      قصه ی ما راست

[به کودک می فهماند چگونه بخوابد وفراموش کند بگوید]

-مادر به خدا شیر نخورده ام

[شیر پخش می کنند

کلاس به کلاس

نفر به نفر

 وکودک سطر سطر استخوان می ترکاند

         تا به جای بند کفش]

-      مادر بند پوتینم را خودم بسته ام

-      امسال باغ جای بوی گل بوی باروت می دهد

ناپلئون که باشی تازه می فهمی گهواره تکان دادن یعنی چه

[تکان تکان

تکان های قلب مادر ،سرباز

  دیوار ها می ریزند

خاکریز گل آلود خونی می شود

[پلان ورق می خورد]

-      رفیق مرخصی؟!

-      هم از سربازی هم از زندگی

[پوتینش که پاره شد

آ؛نها را بوسید و کنار گذاشت

حالا لنگه ای کفش هم برایش کافی است

اتوبوس

شهر پر از سکوت

آسمان بغض می ترکاند

بر گریه های خاموش شهر

وقتی بر خرابه ها]

{صدای آمبولانس}

-      نه ....مادرم؟!!

-                 وخواهرت، برادرت ،پدرت...

{پروژکتور خاموش می شود}

-      تازه فهمیدم شاعرم

که این گونه سنگ در دست مقابل آینه ایستاده ام

[پلان آخر

آینه ای شکسته

مرد لخته لخته خون

بلند می شوم وشماره ی

-      الو بیمارستان...]

 



تاريخ : جمعه یکم مهر 1384 | 21:40 | نویسنده : رحمت غلامی

(سرباز1)

متني كه با چشمانِ سرباز...

{شيپور بيدار باش}

و باز...

آغاز

-بايد بروم

-نه!

و دفترچة مرخصي

امضاي شاعرِ وظيفه

-قلم را بشكن نگهبان!

-چشم قربان!

هق‌هق‌كنان

پشت شيشه رقصِ باد

و از سقف

بارش چشم‌ها در كاسه

-حاضرم تا پشت پايش را...

سرباز بند پوتين

بختش را

گره مي‌زند

-حلالم كن

-چشم خدا پشت و...

{مادر كنار در مي‌شمارد تا...}

-بر پا!          متن من سياه مي‌شود

سقراط چشمانش را مي‌مالد

-تا بعد

-نه! تقدير من امروز است

شاعر- سرباز  مي‌كشند

گلنگدن- سيگار/ ايست!

و نقشه‌ي سيم خاردار

بر آب

{شيپور قرق}

سرباز تشنه

پيالة سقراط را سر و آرام

دراز مي‌كشد

لاي سنگرهاي آب گرفته

-چه غروب شاعرانه‌اي!

مادر هنوز

در كوچه

غروب‌ها را

يك             دو                 سه

-آتش!!

(سرباز2)

با وا شدن چشم‌هاي پنجره، آبشار طلائي اتاق را غرق مي‌كند

يك جفت كبوتر زخمي {اوليّن پرواز}

-مي‌بيني!؟

-چي رو؟

-اون ستاره رو!

-چه نور تندي، خاموش كن!

كورمال كورمال به حياط رفت

-ديگه كسي توي حرفم نمي‌پره!

قرص ماه در ليوان افتاد، قلمش را برداشت

«زير گنبد كبود، يكي بود با يه ستاره

                                             روز و شب...ٍ»

-بر پا! سه دقيقة ديگه جلوي جايگاه براي صبحانه به خط شين

-هي ساعت چنده، با توأم مي‌گم ساعت چنده!؟

-با كي؟

-با تو، كه ذهن منو مي‌نويسي

-نمي‌دونم، اگه امروز ما ديروز باشه پنج ساعت ديگه صبح‌گاهه!

غروب آخرين خورشيد

شب‌ها را بدون شمارش ستاره‌ها مي‌خوابانديم

روز مي‌سوخت يا نه! نمي‌دانم، خاطراتم در ورق‌هاي آلبوم خاك مي‌خورد،

تا اينكه امروز، ديروز را ورق زد.

-تعدادي سرباز جهت خنثي كردن مين نيازمنديم {اشتباه نكن، هيچ

شغلي در كار نيست، تنها جان كندن، براي يك نفس با تو}

ناگهان سر نيزه افتاد، خسته بود، ولي برق يك ستاره...

-چه منوريه!

آن شب را كنار سيم خارداري گذراند كه آسمان و زمين را يكي كرده بود

مي‌گويند سيم خاردار پشت و رو ندارد ولي اين كجا و...

به ياد مرخصي قبلي افتاد كه به جاي غذا شعر مي‌خواند

و در عوض آب مي‌نوشت:

«بابا آب ندارد و رفت...»

به روي دفتر گيتار سيم مي‌لرزيد    

و خط به خط نت واژه بريك مي‌رقصيد

پسر تمام غزل را شبيه خود طي كرد    

كنار سطر پدر بغض آسمان تركيد

پشت پنجره، شاخة خشك درختان زير انگشتهايش، سيم‌هاي گيتار پاره مي‌شدند و گره مي‌خوردند، تشنگي روح من و هق‌هق شورترين ابرها، سالها پيش لب همين پنجره، دو كبوتر به عمق شب زدند و حال عينك دودي و سكوتي كه با تصوير قاب شده‌ي بچه‌اي انگشت بر لب مي‌گويد: «هيس!»

در همين گير و دار ناله‌هاي پسري كه دو كبوتر خوني در چشمهايش آشيانه داشتند، بيمارستان را مرتب منفجر مي‌كرد.

-خيلي خطرناكه!

-نه بابا! هر سال چهارشنبه سوري، داداش درست مي‌كرد.

اتفاقي هم نمي‌افتاد {چهارشنبه ‌سوري با ميدان مين اشتباه مي‌شود}

-چه وحشتناكه!

«و دستها چشم‌ها را پوشاند»

-چه دستاي گرمي، مث دستاي...

-آره منم ستاره- بيدار شو!

-سلام، خوب خوابيدي!؟

-آره، خواب ديدم قهرمان يه داستان شدم و به خاطر تو از سيم خاردار...

-چشات چه طوره؟

-چشام!؟

ستاره پرده‌ها را كنار مي‌كشد، ولي او متوجه نوري كه آرام روي فرش مي‌ريزد

نيست.

 

 

 



تاريخ : جمعه یکم مهر 1384 | 21:35 | نویسنده : رحمت غلامی

«زير چتر يك زن»

واژة «او» روي سطر آفتاب، «من» هزار پله پايينتر از اين متن

-حادثه يا معجزه!؟

-نمي‌دانم، امّا سرانجام

واژه‌ي ناگهان باد «او» را به حركت در آورد تا پله پله

... و اكنون من به دنبالش...

ابرها، يكباره همديگر را آنچنان در آغوش كه

قطره

قطره

واژه

واژه

شروع يك داستان

خيابان خيس وحشيانه مي‌دود، من... نه! امّا نمي‌دانم او از كجا

دانسته كه چترش را...

-واي! سطر تگرگ دارد تمام مرا سرخ مي‌نويسد.

-آهاي! نترس!- اينجا با تونها خط خورده‌اند، كسي كه نيست

بگذار چند سطري زير چتر تو لبهايم را بسوزانم، تنهاي تنها، فقط تا پايان اين داستان...

چشمهايش يك آن تمام خيابان را

ورق

ورق

و باز خودش را به دستهاي باد مي‌سپارد.

-آه! ممنون، چه چتر گرمي!... راستي، چرا حرفي نمي‌زني!؟

-از چه!؟ تو كه يك غريبه‌اي

-غريبه!؟ نمي‌دانم، امّا فقط حرف بزن

-آخر تا كي مي‌خواهي اين هذيان‌ها را بنويسي!؟

-فعلاً كه دارد تگرگ مي‌بارد!

-باد ما را روي صفحة بعد مي‌اندازد-

آفتاب زمين را به سونا برده بود

امّا ما همچنان گرم درد دل

راستي! او هم شاعر است، آنقدر كه اگر حرفهايش را بنويسم، اين متن را با شعرهاي فروغ اشتباه خواهيد گرفت!

-زمان!؟ هيچ ربطي به اين متن ندارد، ولي ما آهسته امّا مثل باد داريم زير چتر را قدم مي‌زنيم به سوي...

حالا نمي‌دانم كي تگرگ تمام شده و زمين غيبش زده

-مكان!؟

راستي! داريم روي چه راه مي‌رويم، روي اين سطر، روي ابرها، يا... فرقي نمي‌كند به هر حال مي‌دانم كه...

يكدفعه ساعتش را نگاه كرد

-آه! ديرم شده، راستي تو زير چتر من چه كار مي‌كني!؟

-مگر خودت راهم ندادي!؟

-چرا، امّا فقط رويِ خط تگرگ

-ولي تو قول دادي كه تا پايان زير چترت باشم.

-امّا...

و اين بگو مگو هي ادامه پيدا كرد، آنچنان كه نفهميديم چگونه از اين صفحه هم بيرون زده‌ايم و حالا روي سطر سوزان ساحل داريم دعوا مي‌كنيم.

-چرا واژه‌هايت را سياه مي‌نويسي، سطر دريا را نگاه كن، ببين چه قدر خوش‌خط است.

-واي!... اينجا چه كار مي‌كنيم، ما كه...

-متن بدي نيست، فكرش را نكن!

-امّا... امّا اينكه  قرارمان نبود!

-حالا كه ديگر نوشته شده‌اي، اصلاً از همان سطري كه به دنبالت افتادم داشتم اينجاها را مي‌نوشتم.

-پس تگرگ!؟

-فقط بهانه بود

-اين داستان!؟

-نه پايان ندارد.

-پس...!

-پس چه!؟

-هيچ، فقط مواظب باش لباسهامان را باد نبرد!

 



تاريخ : جمعه یکم مهر 1384 | 21:18 | نویسنده : رحمت غلامی

«آخرين اخراجي»‌

-با من باش، تا صفحه‌ي آخر

-سپيد يا غزل!؟

-مگر شعري هست، بهتر از چشمانت!؟

كه خواندنيها تو را مي‌باراند

مرا بخوان، به سويِ...    

{سؤالِ بعد}

-فروغ كيست!؟

-نمي‌دانم، شايد چشمهايش

-واي!

{چوب معلّم و آخرين اخراجي تو}

 



تاريخ : جمعه یکم مهر 1384 | 21:0 | نویسنده : رحمت غلامی

تا تن تو...

-تركستان يك نفر!                -خانم سوار مي‌شوي؟!

-نه! ايستگاه كعبه!؟                -باز هم يك ديوانه!

كوير- اتوبوس را

- بخار چهرة آسمان-

-پاي برهنه عاشقانه‌تر است!

و خودش را / قدم به قدم

-ببخشيد خانه‌ي...!              -اشهد ان لا الله الا الله

-اين از كجاست!؟                     -فقط نمازت را بخوان!

-واي...! زن كه پيامبر نمي‌شود                -اقرأ

-آخر، دامنم فاصله‌ايست تا تن تو {بنابر شرع- غسل واجب}

زن/ هفت شبانه‌روز / هفت وادي را / نفس‌زنان

-واي سراب هم نيست!

زن عريانتر از ماهِ عسل / قطره قطره

تنش آب مي‌شود / در آفتاب

-كعبه كو!؟

و چشمهاي سوّم / ردّ پا تا كوير... / زن هم‌آغوش صاحب‌خانه

-قد قامتِ صلواه

سجاده‌اش را / ركوع مي‌شود/ و همه به سمت او

محرمترين طواف

 



تاريخ : جمعه یکم مهر 1384 | 20:35 | نویسنده : رحمت غلامی
کار عریانی از میترا فرخ روز

[IMG]http://tinypic.com/dxxls6.jpg[/IMG]

«كارگاه»

توليد به...

يك نوزاد بي‌مصرف

-مبارك است!

-چه!

-فردا صدايش در مي‌آيد.

       {وق‌ وق‌ها}

كارگاه به هم ريخته است

-آقاي پليس!

-به چه!؟

-بي‌مصرف‌ها

-تمام اثر انگشت‌ها را بشماريد

{اخبار ساعت 13}

-تمام شهر دستبند شده‌اند

-خاموشش كن

      مشت‌ولُق

-چه!؟

-پدر شده‌اي!؟

-واي!    {وق‌وق‌ها}

كارگاه تا اطلاع ثانوي تعطيل است.

 



تاريخ : چهارشنبه دوم شهریور 1384 | 20:27 | نویسنده : رحمت غلامی
  بعد از پنج سال کوشش بی رنج فرزندان دیدگاه عریان کتاب دوم و مانیفست دیدگاه جهانشمول  عریان

وارد بازار شد

به همه ی عریانی ها تبریک فراوان...................

 



تاريخ : دوشنبه هفدهم مرداد 1384 | 15:30 | نویسنده : رحمت غلامی
دوره سوم فعالیت کارگاه نیلوفر ودیدگاه عریان آغاز شد:

پنج شنبه ها -سه راه برق -موسسه گل یخ -کارگاه نیلوفر-ساعت ۹صبح تا ۱۲



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384 | 14:19 | نویسنده : رحمت غلامی
 

این هم کاری از کوچولوی ۸ساله نگین میربیگی

ای صاحب عشق

چرا حرف نمی زنی

چرا تکان نمی خوری؟

ای صاحب عشق

چرا به من نمی گویی که دوستم داری؟

تکان بخور تا من خوشحال شوم

کتابها را ورق بزن

              زمان را بشمار!

ای صاحب عشق عین گل

                                       به صحرا برو...



تاريخ : یکشنبه هشتم خرداد 1384 | 3:20 | نویسنده : رحمت غلامی
  1. مهری مهدویان
  2. ارش اذرپیک
  3. سید هوشنگ موسوی
  4. سودابه کرمی
  5. الهام محمدی
  6. میثم سلیمی
  7. مهندس شهرام رستمی
  8. مهندس سعید بیگلری
  9. مصیب عزیز زاده
  10. زینب محمدی
  11. ناتاشا موسوی
  12. زینب پروینی
  13. میترا فرخ روز

 

 

  1. زینب نظریان
  2. ملیحه شعبانی
  3. مهناز فلاح حسینی
  4. سعید امامی
  5. سید وحید میره بیگی
  6. سید حامد موسوی
  7. اذر     اذرپیک
  8. رحمت غلامی
  9. پریسا حقیقی
  10. بهروز عبدالهی
  11. علی اصغر ارچین
  12. سمیه چاوشانی
  13. ارش اکبری 
  14. کوچولو ی نوامده  نگین  میره بیگی
  15. و..........


تاريخ : یکشنبه هشتم خرداد 1384 | 3:0 | نویسنده : رحمت غلامی
می خواهی در آشغال ها

گم کنی

نامه های نیم سوخته را

و عکس هایی را که

می خواهی ببینی

اما

بغض امانت نمی دهد

زنگ می زنم

انگار نمی شنوی

[آشغالی]

نامه ها و عکس ها را

آورده ای

ومن که دیگر

زیر باران از بس سرما خورده ام

که حالا زنگ زده ام

در آغوش می کشمت

اما

بی توجه به من

چشم هایت را به انتهای خیابان گره می زنی

و در کنارم می ایستی

می

با

ری

اما در منی که دیگر زنگ زده ام

تاثیر نداری

لجت می گیرد

لگدی محکم به پایم می کوبی

- نامرد

نامه ها و عکس ها را زیر پا...

چند دقیقه بعد

مردی با تو

بی اعتنا به سایه ها

ومن

از روی قبر ها رد می شود



تاريخ : یکشنبه هشتم خرداد 1384 | 2:57 | نویسنده : رحمت غلامی
زن با صداي گيتار پرواز مي كند،زن با صداي گيتار بيهوش مي شود

 زن فكر ميكند كه يكي از ستاره هاست،روزي شبيه خانم گوگوش مي شود

 دنياي مرد آينه ي روز نامه هاست امروز روي متن مونيكاست خط به خط

 غافل از آنكه دفتر كاخ سفيد او فردا سياه مشق شب بوش مي شود

 شبها كه مرد اين خبر تلخ سوخته تنها ميان آبي زن غوطه مي خورد

 زن گريه ميكند كه چرا دارد اين چنين بي آنكه خود بخواهد آغوش مي شود

 وقتي كه شعله هاي سياه غم و جنون يكباره سيم آخر را پاره ميكنند

 او عكس نيمه اي كه ستاره شده ست را بر سينه مي فشاردوخاموش مي شود

 چشمان زن روي تلفن خيره مانده اند عصيان براي يك خبر ناگهان كه باز

 آرام روي بستر خواب ستاره ها ديوار موش مي شود و گوش مي شود

 در امتداد شب، زن تنها،پياده رو نه راه پيش دارد نه راه پس فقط

 هي قطره قطره در خود فرياد مي زند حتي ستاره نيز فراموش مي شود



تاريخ : یکشنبه هشتم خرداد 1384 | 2:5 | نویسنده : رحمت غلامی

اولین شهید

آسمان،چند تکه ابرمی پوشد،تا دیگرعریانش ندانند

[]

- راستی آسمان هم ...!

- میدانم اما هنوز خدا با ماست!

- پس چرا این همه حادثه!؟

- گفتم که عریان شهید می خواهد

- شهید!؟ نمی دانم ولی تا باران نگرفته،باید لباس ها را از روی بند جمع کنم

- پس سوال را بنویس،اول مرغ بود یا...

- وای تخم مرغ سوخت!

[]

رعدو برق

پنجره را از خواب می پراند،اما

گربه ی همسایه هنوز خواب است

[باید تا صبح جوابش را کشف کنم]

- کجا!؟باید تمام امشب را کنار من باشی

چشم هایم،یک آن،آن چنان چشم هایش را مچاله میکندکه...

- وای،سیگار لعنتی

-مامان ببین این انشا خوب است

موضوع؛مادر:

زنی زلال، با گیسوانی بافته

که هر روز

با زنبیلی از ستاره و سیب به خانه می آید...

-مامان چرا گریه میکنی!؟

-حتمآ به خاطر انگشت من است!

قاه قاه او

گربه ی همسایه را از خواب می پراند

و یکباره

قی می شود در من

تمام مرغ هاوتخم مرغ های

از آغاز تا اکنون

[]

...- راستی،قطره های باران هم عریانند!

-عزیزم، عریان قطره های سرخ می خواهد.

گفتی سرخ!؟... پس مرثیه ای برایم بنویس.



تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384 | 20:34 | نویسنده : رحمت غلامی
جت هاو هواپيما ها ميل پروانگي را از كرم ابريشم گرفته اند